فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
714
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ك الكاف ك - حرف بيست و دوّم ( 22 ) از حروف مبانى و حرف لَهَوى است كه در حساب جُمَّل عبارت است از عدد ( 20 ) ، اين حرف گاهى ضمير است و اسم كه در حال نصب و يا جر قرار مىگيرد و براى مخاطب مذكر و يا مؤنّث است مانند : « ضَرَبَكَ و كِتابُكَ و ضَرَبَكِ وَكِتابُكِ » ، و گاهى از حروف جر بشمار مىآيد و معناى تشبيه را مىرساند مانند : « زَيدٌ كَالأَسَدِ » و گاهى به معناى تعليل مىآيد مانند : « أَذْكُرُوا اللَّه كَما هَداكُم » : يعنى خدا را به ياد آوريد كه او شما را هدايت كرد و گاهى به معناى تأكيد است كه در اين صورت زائده مىباشد مانند : « لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ » : يعنى مانندى ندارد ، و گاهى هم به معناى صفت مىآيد « انَّنا كَمُوَاطِنين » : يعنى ما هموطنيم و گاهى پسوند اسم اشاره است و معناى خطاب را مىرساند مانند : « ذَلِكَ و تِلْكَ » و گاهى پسوند ضمير منفصل است و منصوب مىشود مانند : « ايَّاك » و گاهى به اسم فعل ملحق مىشود مانند : « رُوَيْدَكَ » : آرام و آهسته باش ؛ « كَما لَوْ كانَ حاضِرَاً » : مثل اينكه حاضر بود « كما انَّه » : مانند اينكه . الكائِن - [ كون ] : فا ، - حادث و واقع ؛ « كائِناً مَنْ كَانَ » : هر كس كه باشد . الكائِنَات - [ كون ] : موجودات ، هستيها . الكائِنَة - ج كائِنَات و كَوَائِن [ كون ] : مؤنّث [ الْكائِن ] است ، حادثه . كابَ - - كَوْباً [ كوب ] : نوشيدنى را با فنجان نوشيد . كابَحَ - مُكَابَحَةً [ كبح ] ه : به او فحاشى كرد و ناسزا گفت . كابَدَ - كِبَاداً و مُكَابَدَةً [ كبد ] الأَمرَ : در انجام آن كار رنج و سختى كشيد ، - المُسافِرُ اللَّيْلَ : مسافر سختىِ مسافرت را در شب تحمُّل كرد . كابَرَ - مُكابَرَةً [ كبر ] ه : با او لجبازى كرد ، بر او چيره شد ، - ه عَلى حَقِّه : منكر حق او شد . الكابر - بزرگ ، سَرور ، بلند مرتبه ، نياى بزرگ . الكابِسَة - مؤنّث ( الْكَابِسْ ) است ؛ « نَاصِيَةٌ كابِسَةٌ » : پيشانى برآمده بر چهره ؛ « ارْنَبَةٌ كابِسَةٌ » : سر بينى كه بر لب بالا برآمده باشد . الكابُوس - كابوس يا آنچه كه انسان در خواب بيند و از آن وحشت كند مانند اينكه مىخواهند او را خفه كنند . الكابِي - [ كبو ] : فا ، آنچه كه بلند باشد ؛ « غُبارُ كابٍ » : گرد و غبار غليظ ؛ « رَجُلٌ كابٍ » : آنكه به كار نيك دعوت شود ولى دعوت را قبول نكند ؛ « الْفَحْمُ الْكابي » : زغالى كه آتش آن خاموش و سرد شده باشد . الكابِيَة - مؤنّث ( الْكابىِ ) است ، كفِ حُبابدار ؛ « نارٌ كابِيَةٌ » : آتش زير خاكستر . كاتَبَ - مُكَاتَبَةً [ كتب ] ه : به يكديگر نامه نوشتند ، همراه با او نوشت ، - الْعَبْدَ : برده خود را باز خريد كرد تا آزاد شود . الكاتِب - ج كاتِبُون و كَتَبَة و كُتَّاب : فا ، دانشمند ، آنكه حرفهء نويسندگى دارد . الكاتِدْرائِيَّة - كليساى كرسي اسْقُفى - اين واژه يونانى است . كاتَمَ - مُكَاتَمَةً [ كتم ] ه السرَّ : راز را از او پنهان كرد ؛ « كَاتَمَه الْعَداوَةَ » : دشمنى خود را از او پنهان كرد . الكاتِم - فا ، « كاتِمُ الأَسْرارِ » : رازدار ؛ « سِرّ كاتِمٌ » : رازى پنهان ؛ « قَوْسٌ كاتِمٌ » : كمانى كه شكاف در آن نباشد . الكاتُولِيك - بر مسيحيانى كه پيرو پاپ مىباشند اطلاق مىشود - يونانى است . الكاتولِيكيّ - واحد ( الكاتُولِيك ) است ، كاتوليكى . كاثَبَ - مُكَاثَبَةً [ كتب ] القومَ : به آن قوم نزديك شد . كاثَرَ - مُكاثَرَةً [ كثر ] ه : در بسيارى چيزى بر او چيره شد ، از بسيارى مال يا ارقام آن بر او فخر فروخت ، - المَاءَ : براى خود آب بسيار خواست تا از آن بنوشد . الكاثِر - مرادف ( الكَثْر ) است الكاثُولِيك - مُرادف ( الْكاتُولِيك ) است . الكاحِل - فا . الكاخ - ج أَكْواخ و كُوخَان و كِيخَان و كِوَخَة [ كوخ ] : كوخ ، كُلبه ، آلونك . الكاخِيَة - ج كَواخِ عند أَرباب السياسة : منشى فرماندار و رازدار او كه معروف به ( الْكَتْخُدا ) مىباشد . اين كلمه از كدخداى فارسى گرفته شده است .