فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
698
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
القَصِم - شكست پذير ، آسيب پذير . القَصْمَاء - من المعز : بُز كه شاخش شكسته از چيزى باشد . القُصْمَة - پارهء شكسته از چيزى . القَصْمَة - اسم مرّة از ( قَصَمَ ) است ؛ نردبان ، يك تكه از چيز شكسته شده . القِصْمَة - يك پاره از چيز شكسته شده . القُصْوَى - [ قصو ] : مؤنث « الأَقْصَى » است ، نهايت دور ؛ « الْغايَةُ القُصوى مِنْ ذَلِكَ » و « عِنْدَ الضَّرُورة القُصْوَى » : يعنى در نهايت ضرورت ، در مواقع ضرورى ، كنار دره . القُصُور - تقصير و گناه ، بيكارى . القُصُوف - صداى بهم خوردن دندانهاى شتر ، سرگرمى و خوردن و نوشيدن و لهو و لعب . قَصِيَ - - قَصاً [ قصي ] المكانُ : آن مكان دور شد ، - الرَّجُلُ عَنِ الْقَوْم : آن مرد از قوم فاصله گرفت و دور شد . القَصِيّ - ج أقْصَاء [ قصو ] : آنچه كه دور باشد . القُصْيَا - [ قصو ] : مؤنّث ( الأَقْصى ) است ، نهايت دور ، كنار دره . القَصِيبَة - ج قَصَائِب : لوله ، گيسوى بافته شده . القَصِيَّة - ج قَصَايَا [ قصو ] : مؤنّث ( القَصِىّ ) است . القَصِيد - چوبدستى ، مغز پُر و فربه ، ماده شتر فربه و جوان ، - مِنَ الشعْر : شعرى كه از سه بيت بيشتر باشد و يا از شانزده بيت بيشتر باشد ، - شعرهاى تصحيح شده و منتخب از قصيده اى ، قصيده اى كه از هفت يا ده بيت بيشتر باشد ، ( بَيْتُ القَصِيد ) : بهترين بيت شعر از قصيده . القَصِير - ج قِصَار و قُصَرَاء : كوتاه ؛ « قَصِيرُ الأَجَل » : كوتاه مدت ؛ « قَصِيرُ الْعِلْم » : كم دانش ؛ « سَيْلٌ قَصِير » سيل كوتاه و كم ، ( الأَحادِيثَ الْقِصَار ) : كلمات و سخنان كوتاه و مفيد از بزرگان دين و دانش . القَصيرَة - ج قِصَار و قَصِيرَات و قَصَائِر : مؤنّث ( القَصِير ) است . القَصِيص - [ قصّ ] : جاى روئيدن موى سينه ، گياه ترَنجبين . القَصِيصَة - ج قَصَائِص [ قصّ ] : گروهى كه در يك جا جمع شده باشند ، شترى كه جاى ركاب را قطع مىكند ، داستان ، ستور كوچك و ناتوان كه بر روى آن فقط توشه حمل كنند ، - واحد ( القَصِيص ) است . القَصِيف - چيزى كه دو نيم شده باشد ، شاخهها و برگهاى درخت خشك شده و فرو ريخته شده . القَصِيل - ج قُصْلَان : جو نارس و سبز كه براى خوراك دام و ستوران چيده مىشود ، جماعت و گروه ؛ « شَيْءٌ قَصِيلٌ » : چيز بريده شده . القَصِيم - آنچه كه با سرعت شكسته شود . القَصِيمَة - ج قَصِيم و قُصُم و قَصَائِم : مؤنث ( القَصِيم ) است . قَضَّ - - قَضّاً [ قَضّ ] الحائطَ : ديوار را به گونه اى سخت خراب كرد ، - قَضَضاً المَكَانُ او الطَّعامُ : در آنجا و يا در غذا سنگ ريزه بود ، - عَلَيْه المضجعُ : جفا كرد و خشونت بخرج داد ، - قَضيضاً السَّيرُ او الوترُ : زه كمان چنان صدا كرد كه گوئى بريده شده است . القَضّ - [ قضّ ] : مص ، سنگ ريزهها ، چيزى كه در آن شن و ريگ باشد ؛ ( جَاءَ القَومُ قَضُّهُمْ وَقَضَّهُمْ ) آن قوم همگى آمدند . اولى در حالت رفع و بدل است به معناى كُلُّهُمْ و دومى در حالت نصب به عنوان مصدر و يا حال است . القِضّ - [ قضّ ] : « جاءَ القومُ قِضُّهم و قِضَّهم » : آن قوم همگى آمدند ، قِضُّهم در حال رفع بدل است به معناى كُلُّهم ، قِضَّهُم در حال نصب و مصدر است يا حال بتأويل ( جاؤوا مُجتمعين ) . قَضَى - - قَضَاءً [ قضي ] حاجتَه : نياز او را برآورد ، - وَطَرَه : به مراد خود رسيد ، - عَبْرَتَه : هر چه اشك داشت بيرون ريخت ، الشَّىءَ : آن را محكم و استوار ساخت ، الدَّيْنَ : بدهى را پرداخت ، - الصَّلاةَ : نماز را به جاى آورد ، - الأَمرَ الَيْه : امر او را به او ابلاغ كرد ، - العَهْدَ : عهد را وفا كرد ، - عَلَيْه عهداً : به او سفارش كرد ، - الرَّجُلُ و قَضَى نَحْبَه وَقَضَى اجَلَه : آن مرد بدرود زندگى گفت ، - مِنْه العجبَ : از او سخت در شگفت شد ؛ ( ضَرَبَه فَقَضَى عليه ) : او را زد و كُشت مثل اينكه از كُشتن او فارغ شده است ، - قَضَاءً و قَضْياً وَقَضِيَّةً بَيْنَ الخَصْمَينِ : ميان دو طرف دعوى داورى و حكم صادر كرد ، - الأَمرَ لَه او عَلَيه : بنفع او يا بر عليه او حكم صادر نمود و او را ملزم بدان كرد ، - الشَّيْءَ : آن چيز را دانست ، آن را نشان داد . قَضَّى - تَقْضِيَةً و قِضَّاءً [ قضي ] وَطَرَه : خواستهء خود را برآورده ساخت ، - الأَمر : آن كار را انجام داد ، - فُلاناً : آن مرد را قاضى كرد . القَضَى - ج أَقْضِيَة [ قضي ] : حُكم ، تأديه . القَضَاء - [ قضي ] : رأى دادگاه ، هيأَت داورى ، - ج اقْضِيَة : حكم ، انجام دادن ، - و در اصطلاح بعضى از كشورها يكى از تقسيمات ادارى شهرستانهاست كه تابع استاندارى مىباشد به معناى فرماندارى . القَضَّاب - من السيوف : شمشير بُرنده . القُضَابَة - آنچه از درخت و مانند آن بريده شده باشد . القَضَّابَة - من السيوف : مُرادف ( القَضّاب ) است . القَضَامِيّ - نخود بو داده ، ( نخودچى ) . قَضَبَ - - قَضْباً الشيءَ : آن چيز را بُريد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را با چوب زد . قَضَّبَ - تَقْضِيباً [ قضب ] الشيءَ : آن را قطعه قطعه نمود ، - الْكَرْمَ : شاخههاى مو را در فصل بهار زد ، - شُعَاعُ الشَّمْس : آفتاب عمودى روشنائى داد . القَضْب : درختى كه رشد كند و شاخه بلند و فرو آويخته در آورد ، - درختى كه از چوب آن نيزه سازند ، - شاخههاى بريدهء درخت . القَضْبَة - واحد ( القَضْب ) است .