فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
687
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
القَدِيد - [ قدّ ] : گوشت بريده شده ، لباس كهنه و چرك . القَدِيدِيُّون - [ قدّ ] : پيشه وران غير نظامى وابسته به ارتش مانند آرايشگران و جز آنها . القُدَيْر - مصغّر ( القِدر ) است ( ديگ كوچك ) . القَدِير - با قدرت ، از نامهاى خداوند متعال است ، گوشت كه در ديگ پخته شده باشد . القُدَيْرَة - مصغر ( القِدْر ) است . القِدِّيس - مَرد درستكار و نيكوكار كه مورد تقرّب درگاه خداوند است ، مؤمنى كه با پاكى و فضيلت بدرود زندگى گويد . القِدِّيسَة - مؤنّث ( القِدِّيس ) است . القَدِيم - ج قُدَمَاء و قُدَامى و قَدَائِم : اين واژه به معناى قديم و ضدّ ( الحديث ) است ؛ « قديما » : در روزگار گذشته ؛ « منذ الْقَدِيمَ » : از زمان گذشته . القُدَيْمَة - مصغر ( القَدَم ) : به معناى پاى كوچك است . القَدِيمَة - ج قَدِيمات و قَدَائِم : مؤنّث ( القُدّام و القَديم ) است . قَذَّى - تَفْذِيَةً [ قذي ] عينَه : خاشاك را از چشم خود بيرون آورد . القَذَى - ج قُذِيّ و أَقْذَاء [ قذي ] : كاه و مانند آن كه در چشم يا در شراب افتد . القِذَى - ج قُذِيّ و أَقْذَاء [ قذي ] : خاك كوبيده و نرم بسان گرد . القَذَاة - [ قذي ] : مُرادف ( القَذى ) است . القِذَاف - هر چه با آن چيزى پرتاب كنند . القَذَّاف - صيغه مبالغه است بسيار پرتاب كننده ، منجنيق ، آنچه كه از فاصلهء دور پرتاب شود ، كشتى يا ستور كه بر آن سوار شوند ، ترازو . القَذَال - ج قُذُل و أَقْذِلَة : فاصلهء ميان دو گوش از طرف پشت سر . قَذَرَ - - قَذَراً و قَذَارَةً : اين واژه ضد ( نَظُفَ ) است ، پليد شد ، چرك شد ، - قذراً الشيءَ : آن چيز را چرك و پليد كرد . قَذِرَ - قَذَراً و قَذَارَةً : مُرادف ( قَذُرَ ) است ، - قَذَراً الشَّيءَ : آن چيز را چرك كرد . آن چيز را پليد دانست و از آن دورى كرد . قَذُرَ - - قَذَراً و قَذَارَةً : چرك شد . چرك بود . اين واژه ضدّ ( نَطُفَ ) است . قَذَّرَ - تَقْذِيراً [ فذر ] الشيءَ : آن چيز را چرك كرد . القَذْر - چرك و پليد . القَذُر - مُرادف ( القَذْر ) است . القَذَر - مص ، چرك و ناپاك ، - ج اقْذار و مَقَاذِر على غير القياس : بر خلاف قياس به معناى چركى و پليدى است و گاهى بر مدفوع نيز اطلاق مىشود . القَذِر - چرك و پليد . قَذَعَ - - قَذْعاً ه : به او ناسزا گفت . القَذَع - دشنام و ناسزا گوئى ، چركى و پليدى . القَذِع - بد زبان و ناسزاگو . قَذَفَ - - قَذْفاً : قي كرد ، - المَلَّاحُ : ملوان قايق را با پارو به راه انداخت ، - بِقولِه : بدون فكر و انديشه سخن گفت ، - الحَجَرَ وَبِالْحَجَر : سنگ پرتاب كرد ، - الرَّجُلَ : او را تُهمت زد ، ه بِكَذا : به چيزى او را تهمت زد ، - ه بِالْحَجَر : سنگ بر وى انداخت . القُذُف - مُرادف كلمهء ( القَذُوف ) است . القَذَف - دور ، بعيد . القُذْفَة - ج قِذَاف و قُذَف و قُذُف و قُذُفَات : كنار و ناحيه ، بلندى ، قلَّههاى مشرف بر كوه . قَذَلَ - - قَذْلًا ه : بر پشت سرِ او زد ، او را نكوهش كرد . القَذَل - عيب و نقص . القَذُور - مُرادف ( الْقَاذُور ) است . القَذُوف - دور ؛ « ناقَةٌ قَذُوفٌ » : شتر تندرو كه همواره پيشاپيش شتران راه پيمايد . قَذِيَ - - قَذًى و قَذَيَاناً و قَذْياً [ قذي ] تْ عينُه : در چشم او خاشاك افتاد ، الشَّرابُ : در نوشابه خار و خاشاك افتاد . القَذِيَة - « عَيْنٌ قَذِيَةٌ » : چشمى كه در آن كاه يا خاشاك افتاده باشد . القَذِيَّة - [ قذي ] : « عَيْنٌ قَذِيَّةٌ : مُرادف ( قَذِيّة ) است . القَذِيع - فاحش ، ناروا ، ناسزا . القَذِيعَة - ناسزاگوئى و دشنام . القَذِيف - دور ، ( ا ع ) : گلولهء توپ كه به سوى دشمن هدف گيرى مىشود . القَذِيفَة - ج قَذَائِف : آنچه كه پرتاب شود از قبيله گلوله و موشك ، - اليدَويَّة : نارنجك و بمب دستى ؛ « القَذَائِفُ الصَّارُوخِيَّة » : انواع موشكها كه بر سه نوع است : 1 - موشكهائى كه با دستگاه پرتاب كننده به هدف زده مىشوند ، 2 - موشكهائى كه بوسيله رادار حركت و به هدف برخورد مىكنند ، 3 - موشكهائى خود كار كه بدون رادار و با نيروى جاذبه هدف را مىزنند . قَرَّ - - قَرّاً [ قرّ ] اليومُ : هواى روز سرد شد ، - - قُرَّةً وَقَرَّةً وَقُرُورَةً تْ عَيْنُه : چشم او روشن و اشك آن خشك شد يا آنچه را كه مىخواست ديد ، - قُرّاً القِدْرَ : در ديگ آب سرد ريخت ، عليه الْمَاءَ : آب بر روى آن ريخت ، - قَرَاراً وَقُرُوراً وَقَرّاً وَتَقْراراً وَتَقِرَّةً فِى الْمَكانِ اوْ عَلىَ الأَمْرِ : در آن جايگاه يا در آن كار ثابت و پايدار ماند ؛ « لا يَقِرُّ له قَرَارٌ » : در يك وضع و يا در يك حال پايدار نيست ، - الرَّأْيُ عَلَى كَذا : رأى بر چيزى مقرر گرديد ، - - قريراً تِ الحيَّةُ : مار صدا كرد ، - قَرّاً و قريراً تِ الدَّجَاجَةُ : مُرغ صداى خود را قطع كرد . قُرَّ - قَرّاً و قِرّاً [ قرّ ] : سرما خورد ، سرما خوردگى پيدا كرد . القُرّ - [ قرّ ] : سرما ، قرار گرفتن در يك جا ، - ( ح ) : حشره اى است دراز و باريك كه بر روى آب مىماند و از آن صدائى بسان ( قُرقُر ) برمىآيد نام ديگر آن ( حَبْلُ القُرّ ) است كه در زبان متداول رايج است . القَرّ - : مص ، محل نشستن مردان بر روى محمل كه جاى آن بين محمل و زين است ، هودج ؛ « قَرُّ الثّوبِ » : چين و شكن پيراهن و جامه ؛ « يَوْمُ القَرّ » : روز بعد از عيد قربان است كه حاجيان در مِنى جمع