فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

668

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

خوب يا بد بود . الفَعِلَة - عادت ، خوى . فَعَمَ - - فَعْماً الإِنَاءَ : ظرف را پُر كرد . فَعُمَ - - فَعَامَةً و فُعُومَةً الإِناءُ أو الساعدُ : ظرف پُر شد ، باز و ستبر شد . فَعَّمَ - تَفْعيماً [ فعم ] الإِنَاءَ : ظرف را پُر كرد . الفَعْم - « إناءٌ أو ساعدٌ فَعْمٌ » : ظرف پُر يا بازوى ستبر . فَغَّ - - فَغَّةً [ فغّ ] الطِّيبُ : بوى خوش دميد و پراكنده شد . فَغَرَ - - فَغْراً فاه : دهان باز كرد ، - فُوه : دهانش باز شد . الفَغْر - مص ، گُل هنگاميكه باز مىشود . الفُغْرَة - ج فُغَر : دهانهء درّه . فَغَمَ - فُغُوماً الوردُ : گُل باز شد . فَغِمَ - - فَغَماً بالشيءِ : شيفتهء آن چيز گرديد و آزمند او شد ، - بِالْمَكانِ : در آنجا اقامت گزيد . الفَغْمَة - « فَغْمةُ الطِّيب » : بوى خوش عطر و گُل . الفُقَّاح - من كلِّ نبت : شكوفهء درخت . الفَقَار - جمع ( الفَقَارَة ) است ؛ « ذو الفَقَار » : نام شمشير حضرت على بن ابى طالب ( ع ) است . الفَقَارِيّ - منسوب به ( فَقَار الظَّهر ) است به معناى مهره‌هاى كمر . الفُقَاس - ( طب ) : بيمارى مفاصل . الفُقاع - آب جو . الفَقَّاع - مرد پليد و بسيار پست . الفُقَّاعَة - واحد ( الفَقاقيع ) است به معناى حباب روى آب . الفُقَاعِيّ - من الألوان : آنچه كه پُر رنگ باشد ؛ « ابْيضُ فُقَاعِيٌّ » : بسيار سفيد . الفُقَّاعِيّ - آبجو فروش . الفَقَاقِيع - حُبابهاى روى آب . فَقَأَ - - فَقْأً [ فقأ ] الدمَّلَ : دمل را شكافت تا مواد چركى آن خارج شود ، - العينَ : چشم را كند يا كور كرد . فَقَّأَ - تَفْقِئَةً [ فقأ ] : معادل ( فَقَأ ) است . فَقَحَ - - فَقْحاً الجروُ : تولهء سگ چشم باز كرد ، - النَّبَاتُ : گياه شكوفه داد . فَقَّحَ - تَفْقِيحاً [ فقح ] الجروُ : معادل ( فَقَحَ ) است . فَقَدَ - - فَقْداً و فِقْداناً و فُقْداناً و فُقُوداً ه : از او دور شد ، آن را گم كرد . فَقَرَ - - فَقْراً : گودال كند ، - الشَّيءَ : آن چيز را بُريد بىآنكه از هم جدا سازد ، - الخِرَز : مُهره را سوراخ كرد ، - عينَه : چشم او را درآورد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . فَقِرَ - - فَقَراً : از بيمارى يا شكستگى ستون فقرات خود ناليد . فَقُرَ - - فَقَارَةً : بىچيز و مستمند شد . فَقَّرَ - تَفْقِيراً [ فقر ] : گودال كند ، - الشَّيءَ : چيزى را بُريد و در آن اثر گذاشت ، - الخِرَزَ : مُهره را سوراخ كرد تا به نخ درآورد . الفُقْر - ج فُقَر : جانب ، كرانه ، كنار ، بىپول . الفَقْر - ج أَفْقُر : بريدگى روى چوب ، - ج فُقُور و مَفَاقِر : نيازمندى ، تنگدستى ، اندوه . الفُقُر - چاههائى كه در يك سطح زده مىشوند و نفوذ آب به هم دارند . الْفَقِر - آنكه از درد ستون فقرات خود به علت بيمارى يا شكستگى نالد . الفُقْرَة - ج فُقَر و فُقُرات : گودال ، يقهء پيراهن ، امرى مهم ، نزديكى . الفَقْرَة - ج فَقْر : مهره اى از مهره‌هاى ستون فقرات . الفِقْرَة - ج فِقَر و فِقْرَات و فِقَرات : مرادف ( الفَقْرَة ) است ، - ج فِقَر : بهترين و رساترين بيت شعر در قصيده شعرى ، نكتهء كلامى . اسم علم از كوه و جز آن ، اسم نوع از ( فَقَرَ ) است . الفِقْرِيّ - منسوب به ستون فقرات است ؛ « العَمُودُ الفِقْرِيّ » : ستون فقرات . الفِقْريَّة - مؤنّث ( الفِقْريّ ) است ؛ « الحيوانات الفِقْرِيَّة » : گونه اى از حيوانات كه داراى ستون فقرات هستند مانند ماهى و پرندگان . فَقَسَ - - فَقْساً البيضَة : تخم مرغ را با دست شكست ، تخم مرغ را دو شقه كرد ، - الطَّائِر بيضَتَه : پرنده تخم خود را شكست و آنچه در آن بود بيرون ريخت ، - البَارُودَةَ : مواد محترقه را منفجر كرد ، - ه : او را پس از خوشحالى دلتنگ كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . فَقَّسَ - تَفْقِيساً [ فقس ] السمنَ : روغن را بر روى آتش داغ كرد و آن را تصفيه نمود . اين كلمه در زبان متداول رايج است . فَقَشَ - - فَقْشاً البيضةَ : تخم مرغ را با دست خود شكست . الفَقْشَة - « فَقْشَةُ الثوبِ » : دامن پيراهن را به اندازهء يك وجب چاك زد تا فراخ شود . اين تعبير در زبان متداول رايج است . فَقَطْ - كلمه اى است مركب از فاء و قَط و معناى آن تنها ، لاغيره و بس مىباشد ، - « رأيتُه مَرَّةً فَقَطْ » : او را فقط يك بار ديدم و بس . فَقَّطَ - تَفْقِيطاً [ فقط ] الحسابَ ( ت ) : پس از تعيين رقم حساب كلمهء فقط نوشت تا از تقلب و دستبرد مصون بماند . فَقَعَ - - فَقْعاً و فُقُوعاً لونُه : چهرهء او صاف و خالص بود . يا اينكه زردى آن زياد شد ، - الرَّجُلُ : از سختى گرما مُرد ، - فُلانٌ : در اثر عُقده و ناراحتى مُرد ، - الغُلامُ : آن جوان نشو و نما يافت ، - فَقْعاً الشَّيءَ : آن چيز را دُزديد ، - الشَّيءُ : آن چيز شكاف داشت و از آن آوازى خارج شد . فَقِعَ - - فَقَعاً : سرخ شد ، رنگ او تيره شد . فَقَّعَ - تَفْقِيعاً [ فقع ] : سخنى بىمعنا گفت ، - الأَديمَ : چرم را سرخ رنگ كرد ، - أصابِعَه : انگشتان خود را به هم زد تا صدا دهد ، - الوَرْدَةَ : يك برگ گُل را بر كف دست نهاد و با دست ديگر بر آن زد و صدائى از آن شنيده شد ، - ه فى اصطلاح العامة : رنج و