فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
665
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
حباب روى آب . الفِصّ - ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [ فصّ ] : مرادف ( الفَصّ ) است . الفَصَاحَة - مص ، فصاحت ، زدودن كلام و سخن از ناهنجاريهاى گفتار . الفَصَّاص - [ فصّ ] : انگشتر ساز . الفِصَال - از شير گرفتن كودك ، جدا كردن بچّه شتر يا گوساله از مادر . فَصَحَ - - فَصْحاً الصبحُ فلاناً : بامداد برآمد و همه جا بر او روشن شد . فَصُحَ - - فَصَاحَةً : سخن او خوب و بيانِ او زيبا شد ، - الأَعجِميُّ : آن شخص غير عرب به زبان عربى سخن گفت و كلام او فهميده شد ، - اللَّبَنُ : سر شير و كف شير گرفته شد . فَصَّحَ - تَفْصيحاً [ فصح ] اللبنُ : سرشير از شير گرفته شد . الفَصْح - « لَبَنٌ فَصْحٌ » : شيرى كه سرشير آن گرفته شده باشد . الفِصْح - عند النصارى : از اعياد مسيحيان است ؛ « فِصْح اليَهودِ » : سالگرد خروج يهود از مصر . اين كلمه تعريف ( فِسْح ) از زبان عبرى است و معناى آن خروج و عبور و يا رهائى است ؛ « يومٌ فِصْحٌ » : روز آفتابى و بدون ابر . الفُصْحَى - مؤنّث ( الأَفصح ) است ، زبان عربى فصيح كه به آن نيز ( اللُّغَةُ الفُصْحى ) گويند . فَصَخَ - - فَصْخاً العودَ أو المفصلَ : چوب يا مفصل را سست كرد . فَصَدَ - - فَصْداً و فِصَاداً المريضَ : رگ بيمار را زد ، - العِرْقَ : رگ را نيشتر زد . فَصَّدَ - تَفْصِيداً [ فصد ] الشيءَ : چيزى را با آب كم خيس كرد . فَصَّصَ - تَفْصِيصاً [ فصّ ] الخاتمَ : نگين بر انگشتر انداخت ، - بِعَينه : با چشم خود خيره شد . فَصَعَ - - فَصْعاً التمرةَ : خُرما را با انگشت فشار داد تا پوست آن كنده شود ، - الشَّيءَ : چيزى را با انگشت خود ماليد تا نرم و آنچه درون آن است باز شود ، - عِمامَتَه عن رَأْسِه : عمامه را از سر برداشت . فَصْفَصَ - فَصْفَصَةً [ فصفص ] الكلامَ : در گفتار خود شتاب كرد ، - الدَّابَّةَ : به دام علوفه داد . الفِصْفِصَة - ج فَصَافِص ( ن ) : نوعى عُلوفه گياهى براى دام و ستوران كه تازه باشد . الفُصْفُور - ( ك ) : فُسفُر ، ماده اى شيميايى است كه به رنگهاى سفيد و يا سرخ مىباشد . فَصَلَ - - فَصْلًا الشيءَ : آن چيز را بُريد و آشكار ساخت ، آن را خارج كرد و به خود اختصاص داد ، - بينهما : ميان آن دو را فاصله انداخت ، - الولَد عن الرَّضاع : كودك را از شير گرفت ، - فُصُولًا الرَّجُلُ عَنِ الْبَلَد : آن مرد از شهر خارج شد ، - الكَرْمُ : درخت انگور دانهء ريز داد . فَصَّلَ - تَفْصِيلًا [ فصل ] الكلامَ : سخن را بيان كرد ، به تفصيل و درازا سخن گفت ، - الشَّيءَ : چيزى را به صورت فصل يا قطعههاى جدا از هم درآورد ، - العِقْدَ : ميان مُهرِههاى هم رنگِ گردن بند مُهره يا جواهرى به شكل ديگر انداخت ، - الثَّوبَ : پيراهن را براى دوختن بُريد ، - القَصَّابُ الشَّاةَ : قصاب گوسفند را تكه تكه كرد . الفَصْل - مص ، داورى ميانِ حق و باطل ، - ج فُصُول : حاجز و حجاب ميان دو چيزى ، مرز ميان دو زمين ، خلاف اصل است ؛ « لِلنَّسَبِ اصُولٌ و فصولٌ » : براى نسب اصول و فروعى است ، يكى از فصلهاى چهارگانه ( بهار و تابستان و پاييز و زمستان ) ، - مِنَ الْجَسَد : و از اندام انسان هر فاصلهء ميان دو استخوان ، جاى مفصل ، - مِنَ الْكِتَاب : و از كتاب يك بخش مستقل ؛ « قَوْلٌ فَصْلٌ » : گفتار حق و درست ؛ « يَومُ الْفصل » : روز قيامت ؛ « فَصْلُ الْخِطَاب » : فاصلهء ميان حق و باطل ، سخنرانى كه « أمّا بعد » گويد ؛ « فَصْلُ الخُصُومَات » . حكم به قطع دشمنيها و اختلافات . الفَصْلَة - اسم مرّة از ( فَصَلَ ) است ، درخت نخلى كه از جاى خود به جاى ديگرى منتقل شده باشد . الفِصْلة - أو الكَأسِيَّة ( ز ) : كاسهء پُشت گُل كه در آن برگهاى گل قرار دارد . گاهى اين برگها جدا از هم است مانند گل رُز و گاهى متّصل به هم است مانند گل قرنفل . فَصَمَ - - فَصْماً الدملجَ و نحوَه : بازوبند را شكست بىاينكه خُرد شود ، - الشَّيءَ : آن چيز را بُريد . الفَصُوليا - ( ن ) : لوبياى سفيد كه نام ديگر آن ( الفَاصُوليَّة ) است . الفَصِيح - ج فُصُح و فُصَحَاء و فِصَاح : آنكه داراى فصاحت كلام است ؛ « رَجلٌ فصيحٌ » : مرد فصيح ، سخن زدوده از ناهنجارى ؛ « كلامٌ فَصيحٌ » : سخن فصيح ؛ « لَبَنٌ فَصِيحٌ » : شير خالص . الفَصِيحَة - ج فِصَاح و فَصَائِح و فَصِيحات : مؤنّث ( الْفَصيح ) است . الفَصِيد - رگ زده شده ، - ( ط ) : خونى كه در روده قرار مىدهند و آن را مىپزند . الفَصِيل - ج فِصَال و فُصْلَان و فِصْلَان : شتر بچّه يا گوساله كه از مادر جدا شود ، ديوار كوتاهى كه پُشت ديوار شهر و جلوى شهر ساخته شود . الفَصِيلَة - ج فَصَائِل : مؤنّث ( الفَصِيل ) است ، يك قطعه گوشت ران يا ديگر اعضاى جسم ، فاميل نزديك ؛ « جَاؤوا بِفَصِيلَتِهم » : همگى با هم آمدند ، - فى الحيوان و النَّبات : حيوانات يا گياهانى كه از يك رده و ريشه باشند . فَضَّ - - فَضّاً [ فضّ ] الشيءَ : چيزى را شكست و ريزههاى آن ريخته شد ، - القَومَ : مردم را متفرق ساخت ؛ « فَضَّ اللَّه جَمْعَهُمْ » : خداوند جمع آنها را متفرّق و پراكنده كند ، - الشَّيءَ على القَوم : آن چيز را ميان مردم تقسيم نمود ، - ما بَيْنَهما : ميان آن دو را بُريد ، - خَتْمَ البَابِ وَالْخَتْمَ عَنِ الْكِتَابِ : قُفلِ در را