فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
658
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
مىرود ) جمع فارّ است مانند ( رَكْب جمع راكِب ) . فَرَى - - فَرْياً [ فري ] الشيءَ : آن را بُريد و دو نيم كرد ، - عليه الكذبَ : بر او دروغ پردازى كرد . فَرَّى - تَفْرِيَةً [ فرو ] الجُبَّةَ : بر روى جبه پوستين نهاد . فَرَّى - تَفْرِيَةً [ فري ] الشيءَ : آن را بُريد و دو نيم كرد . الفَرَاء - ج أَفْرَاء و فِرَاء [ فرأَ ] ( ح ) : گورخر . الفِرَاء - [ فرو ] : جمع ( فَرْو ) است ، پوستين . الفَرَّاء - [ فرو ] : پوستين دوز ، پوستين فروش . الفَرَائِض - « علمُ الفَرَائِض » : دانش تقسيم ارث بر وَرَثه كه مشمول آن باشند ؛ « اصحابُ الفرائِض » : وارثان كه سهام معينى از ارث داشته باشند . الفُرَات - آب گوارا ؛ « مَاءٌ فُراتٌ و مياه فُراتٌ » ، نام رودخانه اى در كشور عراق است ، دريا . الفُرَاتانِ - بر دو رودخانهء فرات و دجله اطلاق مىشود . الفُرَاثَة - سرگين كه در شكنبهء حيوان نشخوار كننده مىباشد . الفُرَاد - « جَاؤُوا فُراداً و فُرادَ » : يكنفر يكنفر آمدند . الفِرَاد - ؛ « جاؤوا فِراداً » : يكنفر يكنفر آمدند . الفَرَّاد - جواهر فروش ، فروشندهء اشياء نفيس . الفُرَادَى - ؛ « جَاؤُوا فُرَادَى » : يكى بعد از ديگرى آمدند . الفَرَّار - [ فرّ ] : آنكه با شتاب فرار كند ، جيوه . فِرَاس - « أبو فِرَاس » ( ح ) : شير كه آن را ( ابو فَارِس ) نيز گويند . الفَرَّاس - ( ح ) : شير . الفِرَاسَة - شناختن باطن افراد با نگاه ؛ « عِلْمُ الفِراسَةً » : و « فِراسَةُ اليَد » : علم فراست و قيافه شناسى . الفَرَاش - گِل و لاى كه بر روى زمين خشك شده باشد ، دو قطعه آهنى كه بوسيله آن دو طرف افسار را به لگام حيوان بندند ، - ( ع ا ) : دو رگ سبز رنگ كه در زير زبان قرار دارند ، - مِنَ الرجال : مرد سَبك مغز ، - مِنَ النَّبيد : حبابى كه بر روى شراب درآيد ؛ « فِراشُ الطَّاحون » : چرخ آسياب آبى كه با جريان آب به حركت درآيد ؛ « فَرَاشُ السَّفِينَةِ » : دستگاهى بگونهء فنر كه كشتى را به پيش برد و ملوانان به آن ( رَفأَش ) گويند ، « فَرَاشُ الدِّماغ » : استخوانهاى نرمِ كاسهء سر . الفِرَاش - ج أَفْرِشَة و فُرُش : فرش ، تشك ، لانهء پرنده ، زير زبان از انتهاى دهان . الفَرَّاش - آنكه فرش بسيار دارد . الفَرَاشَة - ( ح ) : پروانه كه جمع آن ( فَرَاش ) است ، مرد سبك سر ، سبك مغز ، هر پارهء نرمى از استخوان يا آهن ، آب كم ، - مِن القُفْل : زبانهء قفل كه با آن بسته شود . الفَرَّاض - آنكه بوظايف خود آشنا باشد . الفِرَاط - ؛ « الماءُ الفِرَاط » : مرادف ( الفُراطة ) است . الفُرَاطَة - آبى كه بين چند محل يا دهكده مشترك باشد و هر كس زودتر به سوى آن رود از آن او باشد ؛ « بِئْرٌ فُراطَةٌ » : چاهى كه براى همه قابل استفاده است و نيز به معناى پول فلزى مىباشد . الفَرَّاعَة - تيشه ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . الفِرَاغ - ج أَفْرِغَة : بار و بنه ، ظرف ، لب دلو كه از آن آب ريخته مىشود ، قدح بزرگ ، سر نيزهء پهن ، ستور تندرو . الفَرَاق - جدائى و دورى . الفِرَاق - جدا شدن . الفَرَامِل - دستگاه ترمز كه با آن حركت ماشين آلات را كُند كنند يا بايستانند ( اين كلمه انگليسى است ) . الفَرَّان - تنوردار ، نانوا . الفَرَأ - ج أَفْرَاء و فِرَاء [ فر ] ( ح ) : گورخر . الفَرْبِيُون - ( ن ) : گياهى است از رستهء فربيونيات كه برگ و ساقههاى آن داراى مادهء سمى است و هرگاه به چشم سرايت كند خطرناك است . الفِرَّة - [ فرّ ] : لبخند . الفِرْتَيْكة - و تُسمّى أيضاً « الشَّوْكة » : چنگال غذاخورى . اين كلمه ايتاليائى است . فَرَّثَ - تَفْرِيثاً [ فرث ] الكرشَ : شكنبه را باز كرد و فضولات آن را به دور ريخت ، - الحُبُّ كبدَه : عشق دل او را شكسته كرد . الفَرْث - ج فُرُوث : سرگين كه در شكنبهء حيوان باشد . فَرَجَ - - فَرْجاً الشيءَ : آن چيز را باز كرد ، پهن كرد ، - اللَّه الغَمَّ عَنْه : خداوند او را از غم رهانيد و دل او را شاد كرد . فَرَّجَ - تَفْرِيجاً [ فرج ] الشيءَ : مُرادف ( فَرَجَه ) است ، - اللَّه الغَّمَ عَنْه : خداوند او را از غم رهانيد و دل او را شاد كرد ، - ه على شيءٍ غريبٍ لَم يَرَه مِنْ قَبل : چيزى را كه قبلا نديده بود به او نشان داد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الفَرْج - مص ، - ج فرُوج : شكاف ميان دو چيز ، لب و دندان ، - مِنَ الثَّوبِ : شكاف جامه ، - مِنَ الإِنْسَان : عكس انسان ، عورت انسان ( پس يا پيش ) ؛ « فَرْجُ الوادي » : درون دره ؛ « فَرْجُ الطَّرِيق » : دامنهء راه ، ميان راه . الفَرَج - مرادف ( الانْفِرَاج ) است . الفِرْجار - پرگار . اين واژه فارسى است . الفِرْجاريّ - منسوب به ( الفِرجار ) است ، اين كلمه فارسى است ؛ « خطٍّ فِرجَاريّ » : خط دايره اى . الفُرْجَة - ج فُرَج : هر فاصلهء ميان دو چيزى ، رهائى از غم و اندوه ، آنچه كه با آن از ديدنيها نمايش داده شود . الفَرْجَة - رهائى از سختى و غم و اندوه . الفِرْجَة - مرادف ( الفَرْجَة ) است . فَرِحَ - - فَرَحاً بالشيءِ : دل او شاد شد بىخيال و بىپروا شد . فَرَّحَ - تَفْرِيحاً [ فرح ] ه : او را شادمان كرد . الفَرَح - خورسندى ، شادمانى . الفَرِح - خورسند ، شادمان . الفَرْحَى - مؤنّث ( الفَرْحَان ) است . الفَرْحَان - ج فَرْحَى و فَرَاحَى : آنكه