فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

646

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الغُمْر - ج أَغْمَار : نادان ، ناآزموده ، يك بسته چوب يا ني به اندازه اى كه زير بغل جاى بگيرد ، زعفران ، گونه اى ماليدنى گياهى به رنگ زرد كه از ورس گرفته مىشود . الغَمْر - مص ، - ج غِمَار و غُمُور : آب بسيار ، چشم انداز دريا ، - ج أَغْمَار : نادان ، ناآزموده ، جامهء دراز و فراخ ، جوانمرد ، - ج غُمُور : بوى گوشت فاسد . الغِمْر - ج أغْمار : نادان ، - ناآزموده . الغُمَر - ج غِمَار و أَغْمَار : كاسهء كوچك . الغَمَر - ج غُمُور : كينه ، نادان و ناآزموده ؛ « غَمَرُ النَّاسِ » : گروهى از مردم . الغَمِر - چربى ، آنچه كه پيه بسيار داشته باشد . الغُمْرَة - ( ن ) : زعفران . الغَمْرَة - ج غَمَرات و غِمَار و غُمَر : شدّت و سختى ؛ « غَمْرَةُ الشَّيءِ » : سختى چيزى ؛ « غَمَرَاتُ الموتِ » : سختيها و ناراحتيهاى مرگ . غَمَزَ - - غَمْزاً ه : نبض او را گرفت و با دست شمرد ، - القَنَاةَ : نيزه را گاز گرفت تا سفتى آن را بيازمايد ، - ه بِالْعَين اوِ الجَفن او الحاجِبِ : با چشم و يا ابرو به او اشاره كرد ، - بِالرَّجُلِ و عَلَيْه : از آن مرد بدگوئى و سخن چينى كرد ، - تِ الدَّابَّةُ : ستور خميده و از پاى لنگ شد . غَمَسَ - - غَمْساً الشيءَ في الماء : آن را در آب فرو برد ، - السِّنانَ فِى صَدْره : نيزه را به سينه اش فرو كرد ، - غُمُوسا النَّجمُ : ستاره پنهان شد . غَمَّسَ - تَغْمِيساً [ غمس ] ه : با شدت او را در آب فرو برد ، - الإِبِلَ : شتران را آب داد و رفت ، - الشّربَ : آب كم آشاميد . غَمِشَ - - غَمَشاً : چشم او ناتوان شد و بيشتر اوقات آب از چشمانش روان است . غَمِصَ - - غَمَصاً : در چشم او چركى سفيد رنگ بود ، - تْ عينُه : چرك از چشم او جارى شد . الغَمَص - مص ، مادهء چركى و سفيد رنگ كه در مجراى اشك قرار مىگيرد . الغَمْصَاء - « عَينٌ غَمْصَاء » : چشمى كه چركى ( قيح ) از آن روان باشد . غَمَضَ - - غُمُوضاً الكلامُ : مأخذ و معناى گفتار پوشيده ماند ، - - غمضاً الرَّجُلُ فى الأَرضِ : آن مرد رفت ، - السَّيفُ فى اللَّحْمِ : شمشير در گوشت فرو رفت ، پنهان شد ، - عَنْه فِى البَيْع : در معاملهء فروش با وى آسان گرفت . غَمِضَ - - غُمُوضَةً و غَمَاضَةً المكانُ : زمين پست و نرم شد . غَمُضَ - - غُمُوضاً الكلامُ : مأخذ و معناى كلام مفهوم نشد . غَمَّضَ - تَغْمِيضاً [ غمض ] عينَه : پلكهاى چشم خود را بست ، - عَنِ الاسَاءَةِ : از بدى چشم پوشى كرد ، - الكلامَ : سخن را مبهم و نامفهوم ساخت ، - عَنْه فِى الْبَيْع : در معاملهء فروش با وى آسان گرفت . الغُمْض - بر هم شدن پلكهاى چشم . الغَمْض - مص ، - ج غُمُوض وَاغْماض : زمين هموار و نرم . غَمَطَ - - غَمْطاً ه : او را كوچك شمرد و سبك كرد ، - النِّعْمَةَ : از نعمت سپاسگزارى نكرد ، - الْحَقَّ : حق را انكار نمود . غَمِطَ - - غَمْطاً : مترادف ( غَمَطَ ) است . الغَمْط - زمين هموار و نرم . غَمْغَمَ - غَمْغَمَةً [ غمغم ] الكلامَ : سخن خود را روشن نكرد ، - الصَّبِيُّ : طفل براى نوشيدن شير از پستان مادر گريه كرد ، - الأَبْطالُ : قهرمانان هنگام جنگ بصدا درآمدند ، - الثَّورُ : گاو هنگام ترس بانگ كرد . الغَمْغَمَة - [ غمغم ] : مص ، - ج غَمَاغِم : گفتار غير مُستند ، صداى گاوها هنگام ترس ، فرياد قهرمانان هنگام جنگ . غَمِقَ - - غُمْقاً و غَمَاقَةً تِ البئرُ و نحْوُها : چاه گود شد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الغَمُوس - ج غُمُس : امرى سخت كه در سراسر كشور پخش شده است ؛ « اليَمينُ الغَمُوس » : سوگند دروغ و عمدى ، - مِن الرِّجَالِ : دلاور و نيرومند . الغَمُوص - بسيار دروغگو ؛ « يمينٌ غَمُوصٌ » : سوگند دروغ و عمدى . الغُمُوضَة - عيب و نقص ؛ « ما فِى هَذَا الأَمْرِ غُمُوضَةٌ » : در اين كار عيب و نقصى نيست . الغُمُوم - جمع غَمّ به معناى اندوه است ، ستاره‌هاى ريز و كم نور در آسمان . غُمِيَ - [ غمي ] على المريض : بيهوش شد ، - اليومُ : تمام روز ابرى بود . الغَمِير - آب بسيار . الغَمِيز - عيبى كه معرف دارنده اش باشد ، نقطهء ضعف . الغَمِيزَة - نقطهء ضعف ، سُستى خرد و ناتواني از كار . الغَمِيضَة - عيب و نقص . الغُمَّيْضَة - يكنوع بازى كه بازىكنان چشمان خود را مىبندند و بدنبال يكديگر مىدوند اين كلمه در زبان متداول رايج است . الغَمِيق - چاه گود و زمين گودال . اين كلمه در زبان متداول رايج است . غنّ - غنّاً وغنَّةً : تودماغى سخن گفت ، - غَنّاً النَّخلُ : درخت خرما رسيد ، - الوَادِي : درختان دره بسيار شدند . غَنَّى - تَغْنِيَةً [ غني ] : آواز خواند ، - الشَّعْرَ وَبالشِّعْرِ : با شعر آهنگ و سرود خواند ، - الشَّاعرُ بفلان : شاعر او را ستايش نمود يا هجو كرد ، - بِالْمَرأةِ : با زن سخن عاشقانه گفت ، - ه اللَّه : خدا او را ثروتمند و توانگر كرد . الغِنَى - [ غني ] : مص ، توانگرى و رفاه ؛ « مالَه عَنُه غِنًى » : از او بىنياز نيست ؛ « لا غِنَى عَنْه » : به او نيازمند است . الغَنَاء - [ غنى ] : توانگرى و رفاه ، دارائى و بىنيازى . الغِنَاء - [ غنى ] من الصوت : آواز خوش . الغَنَّاء - [ غنّ ] : مؤنّث ( الاغَنّ ) است ؛ « روضَةٌ غَنَّاء » : باغ پر از درخت و گياه « الْقَرْيَةُ الغَنَّاء » : روستاى آباد و پر