فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

644

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الغَفِير - مص ، موى تازه برآمده بر روى بدن ؛ « جَاؤُوا جَمّاً غَفيراً وَجَمَّ الغَفِير و الجمَّ الغَفير » : آنها دسته جمعى از كوچك و بزرگ آمدند . غَلَّ - - غَلاًّ [ غلّ ] المفازةَ : داخل بيابان خشك و بىآب شد ، - ه في الشَّيء : آن را به چيزى داخل كرد ، - الشَّيءَ : چيزى را پنهانى برداشت و در اثاثِ خود نهاد ، - الماءُ بَيْنَ الأَشجار : آب ميان درختان جارى شد ، - ه : بر دست يا بر گردن او غل انداخت ، - في الشَّيءِ : داخل آن چيز شد ، - في البِلاد : به شهرها درآمد و گردش نمود ، - - غِلاًّ و غليلًا صَدرُه : سينهء او پر از حقد و كينه شد . غُلَّ - غَلاًّ [ غلّ ] القلمُ : جلوى آزادى قلم و مطبوعات گرفته شد و - غُلاًّ و غُلَّة - : تشنگى او شدت يافت . الغُلّ - ج أَغْلَال و غُلُول [ غلّ ] : غُل و زنجير كه بر دست يا بر گردن زنند ، تشنگى . الغِلّ - [ غلّ ] : كينه ، فريب . غَلَا - - غُلُوّاً [ غلو ] : آن چيز بالا رفت و ترقى كرد ، - بِالدِّين : در امر دين سختگيرى بيش از حد خود كرد ، - النَّبْتُ : درخت پيچيده و بزرگ شد ، - غَلَاءً السِّعرُ : قيمت گران شد ، ارزان شد ، - غَلْواً و غُلُوّاً السَّهمَ و بِالسَّهمِ : تير را بر بالاترين هدف انداخت ، با نهايت قدرت تيراندازى كرد . غَلَى - - غَلْياً و غَلَيَاناً [ غلى ] تِ القِدْرُ : ديگ به جوش آمد . غَلَّى - تَغْلِيَةً [ غلو ] السعَر : نرخ را گران كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . غَلَّى - تَغْلِيَةً [ غلي ] القِدْرَ : ديگ را به جوش آورد ، - الرَّجُلُ : آن مرد از دور با اشاره سلام كرد . الغَلَاء - [ غلو ] : گرانى نِرخها ؛ « غَلَاءُ المَعيشَة » : گرانى سطح زندگى ، - ج أَغلِيَة : ماهى ريز و كوچك . الغَلَائِل - [ غلّ ] : زره يا آسترهائى كه زير زره پوشند . الغَلَّاب - ج غَلَّابُون : آنكه بسيار غلبه كند و چيره شود . الغِلَادِيشيا - ( ن ) : درختى است كه شاخه‌هاى آن پُر از تيغ و خار است و براى زينت در منازل كِشت مىشود . الغُلَاظ - سِفت و سخت ، مترادف ( الغَلِيظ ) است . الغِلَاف - ج غُلْف و غُلُف و غُلَّف : پوشش و روكِش مانند جلد كتاب و غلاف شمشير . الغِلَالة - ج غَلَائِل [ غلّ ] : آرمي است كه در زير لباس يا زِره پوشند ، ميخى كه دو طرف حلقه را بهم وصل كند . الغُلَام - ج غِلْمَان و غِلْمَة و أَغْلِمَة : جوانى كه موى پُشت لب او تازه برآمده باشد ، بنده و نوكر ، مُزد بگير . الغُلَامَة - مؤنّث ( الْغُلام ) است ، كنيزك . الغُلَامِيَّة - حالت و چگونگى غلام ، اسم است از ( الغُلام ) . الغِلَّايَة - [ غلى ] مرادف ( المِغْلَاة ) است به معناى ماهيتابه . اين كلمه در زبان متداول رايج است . غَلَبَ - - غَلْباً و غَلَبَةً و مَغْلَباً و مَغْلَبَةً و غُلُبَّى و غِلِبَّى و غُلُبَّة و غَلابيَةً الرجُلَ و غَلَبَ عليه : بر او چيره شد و برترى يافت ؛ « غَلَبَ عَلَيْه الْكَرَمُ » : سخاوت و بخشندگى خوى او شد . غَلِبَ - - غَلَباً : گردن او كلفت شد . غُلِبَ - على الشيء : آن چيز به زور از او گرفته شد . غَلَّبَ - تَغْلِيباً [ غلب ] ه عليه : او را به زور وادار نمود كه چيره شود . الغَلْبَاء - مؤنّث ( الأَغْلَب ) است ، ايل محكم و پا بر جا ، زمين بزرگ و بلند ، باغچهء پر از درخت . الغُلَّة - ج غُلَل [ غلّ ] : تشنگى سخت ، آرم زير لباس ، پارچه اى كه بر دهانهء آفتابه بندند ، آنچه كه در آن پنهان شوى . الغَلَّة - ج غَلَّات و غِلَال [ غلّ ] : درآمد پولى كه از اجارهء خانه يا فايدهء زمين و غيره بدست آيد . غَلَّسَ - تَغْلِيساً [ غلس ] العملَ : آن كار را در تاريكى آخر شب انجام داد ، - الماءَ : در تاريكى آخر شب بر آب وارد شد . الغَلَس - ج أَغْلَاس : تاريكى آخر شب . الغَلْصَمَة - [ غلصم ] : مص ، - ج غَلَاصم : گروهى از مردم ، بزرگان قوم ، گوشت ميان سَر و گردن . غَلِطَ - - غَلَطاً في الأَمر : راه درست كار را نشناخت . غَلَّطَ - تَغْلِيطاً [ غلط ] ه : او را به غلط و ناروائى نسبت داد . الغَلَط - اشتباه ، غلط . الغَلْطَة - ج غَلَطَات : اسم مرّة از ( غَلَطَ ) است ؛ « غَلْطَةٌ مَطْبَعِيَّةٌ » : اشتباه چاپى . غَلَظَ - - غِلَظاً و غَلْظَةً و غِلْظَةً و غُلْظَةً و غِلَاظَةً : آن چيز سخت و ستبر شد . غَلُظَ - - غِلَظاً و غَلْظَةً و غِلْظَةً و غُلْظَةً و غِلَاظَةً : آن چيز سخت و ستبر شد ، - الرّجلُ : آن مرد سختگير و خشن شد ، - تِ السُّنبُلةُ : از خوشه دانه برآمد . غَلَّظَ - تَغْلِيظاً [ غلظ ] ه : آن را سخت كرد ، - اليمينَ : سوگند خود را تأكيد كرد ، - عَلَيْه فِى الْيَمِين : او را سوگند سختى داد . الغَلْظ - زمين خشك و سخت . الغِلْظَة - مص ، سختى ، بد زبانى ؛ « بَيْنَهُمْ غِلْظَةٌ » : ميان آنها دشمنى است . غَلْغَلَ - غَلْغَلَةً [ غلغل ] : با شتاب به راه خود ادامه داد ، - فِى الشّيء : با زحمت و سختى داخل چيزى شد ؛ « غَلْغَلَ الَيه رِسَالَة » : نامه اى به سوى او از شهرى به شهرى فرستاد . الغَلْغَل - ج غَلَاغِل [ غلغل ] : ريشهء درخت كه در زمين استوار شده باشد . غَلَفَ - - غَلْفاً الشيءَ : آن را در غلاف كرد ، پوشانيد . غَلَّفَ - تَغْلِيفاً الشيءَ : آن چيز را پوشانيد .