فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

640

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

، - اللَّجامَ بِالْفِضَّة : لگام را با نقره زيور نمود ، - فى القَوس : كمان را بيش از اندازه كشيد . الغَرِقَ - ج غَرْقَى : مُرادف ( الغارق ) است . غَرْقَأَ - غَرْقَأَةً [ غرقأ ] تِ الدجاجةُ بيضتَها : مُرغ تخم كرد در حالى كه تخم آن پوسته نداشت ، - تِ الْبَيْضَةُ : تخم مرغ بدون پوسته درآمد . الغِرْقئ - [ غرقأ ] : پوستهء نازك كه بر روى سفيدهء تخم مرغ است ، سفيدهء تخم مرغ . الغُرْقَة - ج غُرَق : يك جرعه شير و مانند آن نوشيدن . غرِمَ - - غَرْماً و غُرْماً و غَرَامَةً و مَغْرَماً الديْنَ : بدهى را پرداخت ، - فِى التّجارَة : در تجارت زيان ديد . غَرَّمَ - تَغْرِيماً [ غرم ] ه الديْنَ : او را به پرداخت بدهى وادار نمود . الغُرْم - مُرادف ( الغَرَامة ) است . الغُرْنُوق - ج غَرَانِق و غَرَانِيق و غَرَانِقَة [ غرنق ] : جوان سفيد و زيبا روى ، - ( ح ) : پرنده اى دريائى كه داراى بالهاى پهن و ساقهاى بلند است . الغُرْنَيْق - مرادف ( الغُرْنُوق ) است . الغُرْنِيق - به معناى ( الغُرْنُوق ) است . الغُرْنُوقي - ( ن ) : نام گياهى است كه مركز آن افريقاى جنوبى است و داراى گُلهائى دوست داشتنى و زيبا و رنگارنگ است . الغَرْوَى - [ غرو ] : عشق و علاقه به چيزى ؛ « لا غَرْوىَ مِن كذا » : تعجبى ندارد . الغُرُوب - هنگام غروب . الغُرُور - [ غرّ ] : مص ، سخنان پوچ و باطل . الغَرُور - چيزى كه باعث گول خوردن باشد ، دنيا ؛ « الدُّنْيَا الغَرور » : دنياى فريبكار ، داروى ويژهء غِرغِره . الغَرُوف - من الآبار : چاهى كه با دست از آن آب بردارند . غَرِيَ - - غَرَاءً و غَراً [ غرو ] بكذا : بدون علَّت به چيزى گرايش نمود ، - فلانٌ : فلانى خشم خود را ادامه داد ، - غَرَاةً : به او پيوست و مُلازم او شد . غُرِيَ - [ غرو ] : بدون انگيزه به چيزى گرايش نمود ، - فلانٌ : فلانى خشم خود را ادامه داد . غُرِّيَ - تَغْرِيَةً [ غرو ] : مُرادف ( غُرِيَ ) است . الغَرِيب - ج غُرَبَاء : كسى كه دور از كشورش باشد ؛ « رَجَلٌ غَرِيبٌ » : آنكه از مردمى بيگانه باشد ؛ « غَريبُ الأَطوَار » : آنكه بر خلاف ديگران وضعى ويژه ى خود داشته باشد ، و نيز به معناى شگفت و ناهنجار است ، - مِنَ الْكَلَام : عبارتى كه فهم آن دشوار باشد . الغَرِيبَة - ج غَرَائِب : مؤنّث ( الغَرِيب ) است . الغُرَيِّبَة - ( ط ) : نوعى شيرينى كه تُرد و نرم است . الغِرِّيد - مترادف ( المُغَرِّد ) است : آواز خوان ، سراينده . الغُرَيْر - [ غرّ ] ( ح ) : گوركن ، جانورى است گوشت خوار كه داراى حجمى ميان سگ و گربه است . الغَرِير - ج أَغِرَّة و أَغِرَّاء [ غرّ ] : مترادف ( المَغْرُور ) است ، جوان ناآزموده ، كفيل ، - ج غُرّان : خلقت نيكو ، زندگى فراخ و نيكو . الغَرِيرَة - ج غَرِيرَات و غَرَائِر [ غرّ ] : مؤنّث ( الغَرير ) است . الغَرِيزَة - ج غَرَائِز : طبيعت ، عادت ، غريزه . الغَرِيس - مترادف ( المَغْروس ) است ، - ( ح ) : ميش . الغَرِيسَة - ج غَرَائِس و غِرَاس : هستهء ميوه كه كشت شود ، نهال خُرما به هنگام كِشت ، درخت خُرما به هنگام سبز شدن . الغَرِيض - سرآيندهء خوب ، آواز دلنواز ، آب باران ، آبى كه در پگاه بر سر آن درآيند ، هر چيز سفيد و تازه . الغَرِيف - بيشهء انبوه از ني و چوب و پاپيروس و جز آن ، - مِنَ الشَّجَر : درخت پر از شاخه و برگ . الغَرِيفَة - كفش ، پاره اى چرم كه در پائين غلاف شمشير قرار دهند ، درخت پُر از شاخه و برگ . الغِريفِيليا - ( ن ) : نام گياهى است زينتى كه محل اصلى آن استراليا و گينهء نو است . الغَرِيق - ج غَرْقَى : مُرادف ( الغَارِق ) است . الغَرِيم - ج غُرَمَاء و غُرَّام : طلبكار ، بدهكار ، دشمن . الغِرْيَن - مُرادف ( الغَرِين ) است . الغَرِين - گِل بازمانده از سيلاب بر روى زمين . غَزَا - - غَزْواً [ غزو ] ه : او را خواست و طلب كرد ، - غَزَواً و غَزَاوَةً و غَزَواناً القَوْمَ : براى جنگ با آن قوم به سوى آنان شتافت ، - السّوقَ : بازار را پُر از كالا نمود ؛ « المُنْتَجَاتُ الأَجْنَبِيَّة غَزَتِ السُّوق » : كالا و ساخته‌هاى بيگانه بازار را پُر و انباشته كرد . غَزَّى - تَغْزِيَةً [ غزو ] فلاناً : او را مجهز كرد و به جنگ فرستاد ، - ه : براى پرداخت بدهى به او مهلت و فرصت بيشترى داد . الغَزَاة - ج غَزَوات [ غزو ] : جنگ و گريز ، اسم است از ( الغزو ) . الغَزَّار - ( ن ) : درختى كه از آن ني قلم براى نوشتن سازند . الغَزَارَة - بسيار ، كلان . الغَزَال - ج غِزْلَة و غِزْلَان ( ح ) : آهو به هنگام حركت و راه رفتن . الغَزَّال - آنكه بسيار مىريسد ، بسيار ريسنده . الغَزَالَة - ( ح ) : مؤنّث آهو است ، خورشيد به هنگام برآمدگى ؛ « غَزَالَةُ الضُّحى » : آغاز چاشت ؛ « غَزَالاتُ الضُّحى » : آغاز چاشت . غَزُرَ - - غَزْراً و غَزَارَةً و غُزْراً الماءُ و غَيْرُه : آب و جز آن بسيار شد ، - تِ الناقَةُ : شير شتر بسيار شد . الغَزْر - بسيارى ، زيادى ، سبدهاى چوبى و حصيرى . غَزَلَ - - غَزْلًا الصوفَ : پشم را ريست و ريسمان كرد . غَزِلَ - - غَزَلًا بالنساء : با زنان گفتگو و عشق بازى كرد . الغَزْل - مص ، رشته و ريسمان ، رسن .