فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
636
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الغُبَار : گرد و خاك ؛ « لا يُشَقُّ غُبَارُه او لا يُشَقُّ لَه غُبارٌ » : به گرد او كسى نمىرسد ، نمىتوان بر او چيره شد ؛ « لَا غُبَارَ عليه » : عيب و نقصى ندارد . الغَبَاوَة - [ غبو ] : نادانى و كم هوشى ، غفلت . الغَبَب - ج أَغْبَاب [ غبّ ] : گوشت آويخته شدهء زير گردن خروس و گاو . غَبَرَ - - غُبُوراً : رفت و گذشت ، ماند و اقامت كرد ، رنگ رُخسارش تيره شد . غَبِرَ - - غَبَراً : گرد و خاك بر او نشست ، - الجرحُ : زخم چرك كرد و باز شد . غَبَّرَ - تَغْبِيراً [ غبر ] : گرد و خاك به راه انداخت ، - الشَّيءَ : آن چيز را گرد آلود كرد ، - الرجُلُ : آن مرد پى در پى با صداى بلند تهليل گفت يا صدايش را در گلو پيچانيد . الغُبْر - ج أَغْبَار : بازماندهء چيزى . الغِبْر - كينه . الغَبَر - خاك ، ماندن ؛ « دَاهِيَةُ الغَبَر » : بلاى سخت كه پايان نپذيرد . الغَبِر - زخمى كه مانند ناسور باشد ؛ « جرحٌ غَبِرٌ » : زخمى كه همچنان خوب نشده و به ظاهر التيام يافته است . الغُبَّر - باقيماندهء چيزى ، ج غُبَّرات ، بازماندگان ؛ « غُبَّرُ المَرَض » : آثار بيمارى ؛ « غُبَّرُ اللَّيْل » : اواخِرِ شب ؛ « غُبَّرُ النَّاسِ » : كسانى كه در مقام و منزلت پايينتر از ديگران باشند . الغَبْرَاء - مؤنّث ( الأَغْبَر ) است ، زمين ، - ( ح ) : كبك ماده ؛ « بَنُو غَبْراء وَبَنو الغَبْراءِ » : بينوايان و مستمندان ؛ « سَنَةٌ غَبْراءَ » : سال قحطى . الغُبْرَة - گرد ، رنگ گرد . الغَبْرَة - آثار گرد و خاك . الغَبَرَة - مُرادف ( الغُبار ) است . غَبَسَ - - غَبْساً الليلُ : شب تاريك شد . الغَبَس - مرادف ( الغُبْسَة ) است ، تاريكى شب . الغُبْسَة - تاريكى در شب ، رنگ خاكسترى . غَبِش - - غَبَشاً الليلُ : سپيدى در تاريكى آخر شب نمايان شد . الغَبِش - « ليلٌ غَبِشٌ » : شب تاريك . الغَبْشاء - تاريك ؛ « لَيْلَةٌ غَبْشَاء » : شبى تاريك . الغُبْشَة - بقيهء شب . غَبَطَ - - و غَبَطَ - غَبْطاً و غِبْطَةً ه : بر او غبطه خورد ، - - غَبْطاً الكَبْشَ : دست بر روى پشت قوچ گذارد تا فربهى آن را بداند . غَبَّطَ - تَغْبِيطاً [ غبط ] ه : او را مورد رشك و غبطه قرار داد . الغِبْطَة - فراخى ، خورسندى ، هوس نعمتى كه ديگرى دارد به شرط آنكه آن نعمت از او زايل نشود ، بزرگ اسقفان مسيحى كه او را ( البطريرك ) نامند . غَبَقَ - - غَبْقاً ه : به او شراب شبانگاهى نوشانيد ، - الغَنَمَ : گوسفندان را شبانگاه آب داد و يا شير دوشيد . غَبَنَ - - غَبْناً الثوبَ : پيراهن را شكافت و سپس آن را دوخت تا كوتاه و تنگ شود ، - غَبْناً و غَبَناً ه فى البَيْع أَو الشّراء : در فروش و يا خريد او را فريب داد ، - فُلاناً : به او بهاى كمترى پرداخت . الغَبْن - مص ، خدعه و فريب در فروش و يا خريد ؛ « غَبْنٌ فاحِشٌ » : زيانى فاحش . الغَبَن - مُرادف ( الغَبْن ) است ، آنچه كه از دو طرف جامه چيده مىشود . الغُبْوَة - [ غبو ] : مُرادف ( الغَفْلة ) است : نادانى ، بىخبرى . الغَبْوَة - [ غبو ] : مُرادف ( الغَفْلة ) است . الغَبُوق - آنچه از مىكه شبانگاه مىنوشند و بر خلاف ( صَبُوح ) است ، آن مقدار از شير كه شبانگاه مىدوشند . غَبِيَ - - غَباً و غَبَاوَةً [ غبو ] الشيءَ و عنه : توجه به آن نداشت و يا آن را ندانست ، - الشَّيءُ عَلَيه : موضوع بر او پوشيده شد و آن را نشناخت ، - عَنِ الْخَبَر : از آن خبر آگاه نبود . ، - مِنْه الشَّيءُ : آن چيز از او پنهان شد . الغُبِيّ - [ غبو ] : نادانى و كم هوشى ، غافل بودن . الغَبِيّ - ج أَغْبِيَاء و أَغْبَاء [ غبو ] : كم هوش و نادان . الغَبْيَاء - [ غبي ] : مؤنّث ( الأَغْبى ) است ؛ « شَجَرَةٌ غَبْياء » : درخت درهم پيچيده . الغَبْيَة - [ غبي ] : بارانى اندك ، رگبار باران ، - مِنَ التُّراب : گرد و خاك برخاسته از زمين . الغُبَيْرَاء - ( ن ) : نام درخت گلى است كه براى زينت كاشته مىشود ، شرابى كه از ذُرّت تهيه شود . الغُبَيْرَة - ج غُبَيْرَات : تخم گلى كه از درخت جدا شده و كشت مىشود . الغَبِيط - ج غُبُط : زمين هموار كه دو سوى آن بلند باشد ، سيلابى كه پستى و بلندى زمين را بشكند و به راه افتد ، پالان شتر كه بر روى آن هودج بندند . الغَبِين - سُست رأى ، سُست خِرَد . الغَبِينَة - فريب ، حيله . غَتَّ - - غتّاً [ غتّ ] الشيءَ في الماء : آن چيز را در آب فرو برد ، - المَاءَ : آب را جُرعه جُرعه بدون اينكه ظرف آب را از دهن بردارد نوشيد ، - الضِّحْكَ : خندهء خود را با قرار دادن دست يا پيراهن بر روى دهان پنهان كرد ، - فُلاناً : او را اندوهگين و خفه كرد ، - فُلاناً بِالأَمرِ : او را خسته و اندوهگين كرد ، - ه بِالْكَلَام : با خشونت با وى برخورد كرد و او را گريانيد . غَثَّ - - غَثَاثَةً و غُثُوثَةً [ غثّ ] تِ الشاةُ : گوسفند لاغر شد ، - اللَّحْمُ : گوشت لاغر و بى رَمَق بود ، - حَديثُ القَومِ : سخن آن قوم پوچ و بىپايه شد ، - عَلَيْه المَكَانُ : آن مكان براى او سازگار و مناسب نبود . الغَثّ - لاغر و ناتوان ، - مِنَ الكَلَامِ : گفتار ناهنجار و بىارزش . غَثَا - - غَثْواً و غُثُوّاً [ غثو ] الوادي : در ميان دره برگهاى پوسيده درختان بسيار شد . غَثَى - - غَثياً [ غثي ] الكلامَ : سخن را ناسنجيده گفت ، - الوَادي : برگهاى خشك درختان در ته دره انباشته بود ، - تِ السَّمَاءُ بِالسَّحَابِ : آسمان ابرى شد يا آغاز به ابرى