فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
631
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
العَيَّان - [ عيي ] : ناتوان و درمانده . العِيَانِيّ - [ عين ] من الشهود : آنكه به چيزى كه با چشم خود ديده گواهى دهد . عَيَّبَ - تَعْيِيباً [ عيب ] الرجُلَ : او را به عيب نسبت داد ، - الشَّيءَ : آن را معيوب كرد . العَيْب - [ عيب ] : مص ، - ج عُيُوب : كمبود و نقص . العَيْبَة - ج عِيَب و عِيَاب و عِيَبَات [ عيب ] : اسم مرّة از ( عَابَ ) است ، عيب و نقص ، ظرف ادويه و خشخاش ، صندوق يا چمدان ، و در زبان متداول بر اسباب بازى كودكان نيز اطلاق مىشود ، اين كلمه مخفف ( اللُّعَيْبَة ) و مصغّر ( اللُّعْبَة ) است . العُيَبَة - [ عيب ] : مرادف ( العَيَّاب ) است . العَيْثَى - [ عيث ] : مؤنّث ( العَيثَان ) است . العَيْثَان - [ عيث ] : آنكه دارائى خود را بيهوده خرج و اسراف كرده باشد . عَيَّدَ - تَعْيِيداً [ عود ] : با ديگران عيد گرفت . العِيد - ج أَعْيَاد [ عود ] : روزيكه در آن حادثه يا اتفاق مهمّى در سال رُخ داده باشد كه در هر سال آن را به ياد گيرند ، موسم و فصل ، آنچه از بيمارى و يا غم و اندوه كه همواره بر شخص وارد شود . العِيدِيَّة - [ عود ] : عيدى ، هديّه و ارمغانى كه بمناسبت عيد بويژه در عيد سال نو به يكديگر مىدهند . عَيَّرَ - تَعْيِيراً [ عير ] فلاناً : فلانى را به عار و ننگ نسبت داد و از كارى كه كرده بود سرزنش كرد ؛ « عَيَّرَه كَذَا و عَيَّره بكَذَا » : او را به عملى كه انجام داده بود سرزنش كرد ، - الدّراهم و الدّنَانيرَ : درهم و دينار را يكايك كشيد تا وزن هر يك را بداند . العَيْر - [ عير ] : مص ، - ج أَعيَار : استخوان برآمده در كف دست ، هر برآمدگى بر روى سطح مستوى « عَيْرُ القَدَمِ » : برآمدگى پشت پا ؛ « عَيْرُ النَّصْلِ » : برآمدگى وسط پيكان تير ؛ « عَيْرُ الْوَرَقَةِ » : خط ميان برگ درخت ، - ج اعْيَار و عِيَار و عُيُور و عُيُورة و عِيَارات : خر يا گورخر . العِير - ج عِيَرَات و عِيرَات : گروه خران يا هر قافله و كاروانى ؛ « هُوَ لا فِى العِير وَلا فِى النَّفير » : او ناچيز و بىاهميت است . العَيْرَة - ( ح ) : مؤنّث ( العَيْر ) است . عَيَّشَ - تَعيِيشاً [ عيش ] ه : او را برانگيخت تا زندگى كند . العَيْش - [ عيش ] : مص ، خوراك ، نان زندگى ، زندگى حيوان . العِيشَة - [ عيش ] : وضع انسان در سالهاى زندگى ؛ « عِيشَةٌ راضيةٌ » : زندگى رضايتبخش . العَيْصَاء - [ عوص ] : مرادف ( العَائِص ) است . عَيَّطَ - تَعْيِيطاً [ عيط ] : فرياد زد ، - له : او را صدا زد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . العَيْفَان - [ عيف ] : مرادف ( العائِف ) است . العَيْفَة - اسم مرّه از ( عافَ ) است ، گرد آمدن پرندگان بر چيزى ؛ « عَيْفَةُ الطَّائِر ) : فرود آمدن پرنده بر چيزى . العَيَّق - [ عوق ] : « رجُلٌ عَيَّقٌ » : آنكه مردم را از كار نيك باز دارد . العَيِّق - [ عوق ] : مانع ، ترسو ؛ « رجُلٌ عَيِّقٌ » : آنكه مردم را از كار نيك باز دارد . عِيلَ - عَوْلًا [ عول ] صبرُه : شكيبائى او تمام شد ؛ « عِيلَ عَوْلُه » : مادرش به عزايش بنشيند ، - عَوْلًا وَعِيَالَةً و عُؤُولًا الرَّجلُ : آن مرد مستمند شد . عَيَّلَ - تَعْييلًا [ عيل ] : عيالمند شد ، - عيالَه : درآمد آنها كافى بود ، - القَومَ : آنها را جيره خورِ خود كرد يا آنها را رها نمود . العَيِّل - [ عول و عيل ] : « عَيِّلُ الرجُلِ » ج عِيَال و عَيَايل و عَالَة : خانوادهء مرد كه نفقهء آنها بر او واجب است اين تعبير بر مذكر و مؤنث اطلاق مىشود . العَيْلام - ج عَيَالِيم [ علم ] ( ح ) : كفتار نر . العَيْلَة - [ عيل ] : اسم است از ( عَالَ يعيل ) به معناى فقير و مستمند شد ؛ « عَيْلَةُ الرجُلِ » خانوادهء كسى كه نفقهء آنها بر عهدهء اوست . العَيْلَم - ج عَيَالِيم [ علم ] : چاه پر آب ، دريا ، - ( ح ) : كفتار نر ، وزغ ، قورباغه . العَيْمَى - [ عيم ] : مؤنّث ( العَيْمان ) است . العَيْمَان - ج عَيَامَى [ عيم ] : آنكه ميل بسيار به شير خوردن داشته باشد . العَيْمَة - [ عيم ] : ميل بسيار به شير خوردن . العِيمَة - [ عيم ] : بهترين مال . عَيِنَ - - عَيَناً و عِينَةً [ عين ] : سياهى چشم او بزرگ شد . عَيَّنَ - تَعْيِيناً [ عين ] الشيءَ : چيزى را انتخاب كرد و برگزيد ، - ه فِى مَنْصَبِ كَذَا : او را مأموريت و يا منصب داد ، - الشّيءَ لِفُلانٍ : آن را ويژهء او نمود ؛ « ما عَيَّنَ لي بِشَيءٍ و مَا عَيَّنَني شَيْئاً » : چيزى به من نداد ، - على السَّارِق : دزد را از ميان ساير متهمان نشان داد . العَيْن - [ عين ] : مص ، - ج أَعْينُ و عُيُون و عِيُون و أَعْيَان و جج اعْيُنات ، اين كلمه مؤنث است و به معناى چشم مىباشد ، حسّ ديدن ؛ « هو قوِيّ العَيْن » : او ديد پرتوان دارد ، ديدن ، چشم زخم زدن ؛ « بِه عَيْنٌ » : چشم زخم مىزند ( چشم او شور است ) ، شخص ؛ « ما بِالدّارِ عَيْنٌ » : كسى در خانه نيست ، ديدگاه انسان ، مردم شهر ، اهل خانه ، دسته و گروه ، نفيس ، عزت و بزرگى ، دانش ، بهترين چيزها ، مهتر ، بزرگ خاندان ، فرماندهء لشكر ، خورشيد با فروغ آن كه چشم را خيره كند ، دانههاى نازك بر روى پوست بدن ، بهره ، مال ، مال بسيار ، سكَّه ى زر ، نقدينه پول ، خالص و روشن ؛ « ذَكَرَ الْحَقَّ بِعَيْنِه » : حق را بطور واضح بيان كرد ، - ج أَعينٌ و عُيُون : چشمهء آب ، مخزن آب ، مجراى آب قنات ، - ج اعْيَان : موجودى هر چيزى ؛ « بِعْتُه عَيْناً بِعَيْنٍ » : بطور پاياپاى چيزى را در برابر چيزى ديگر فروختم ، ذات هر چيزى و خود چيز ؛ « هو هو عَيْناً أَوْ بعَيْنِه » : خود او يا آن ؛ « لِلسَّبَب عَيْنه » ؛ به همان دليل ؛ « الأَشياءُ عَيْنُها » : عين آن چيزها - كه در اين گونه موارد حالت تأكيد به خود مىگيرد ؛ « عينُ الإِبرة » سوراخ سوزن ؛ « فلانٌ عَينٌ على