فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

629

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

؛ « فلانٌ ما يَعْوِي و ما يَنْبَحُ » : فلانى ناتوان شده است . العَوَّاء - [ عوي ] ( ح ) : سگى كه بسيار زوزه كشد . العَوَائِد - [ عود ] : جمع عَادَة و عَائِدَة ، درآمد ؛ « عَوَائِد الْجُمْرك » : ماليات گمرك ؛ « عوائدُ المَبَانِي » : ماليات املاك . العَوَائِذ - [ عوذ ] ( فك ) : چهار ستاره كه در ميان آنها ستاره ايست بنام ( الرُّبْع ) . العَوَائِر - [ عور ] من الجراد : دسته جات ملخ متفرقه . العَوَائِف - [ عيف ] : « نسورٌ عَوَائِفُ » : پرندگان لاشخور ، كركس . العَوَّاج - [ عوج ] : فروشندهء عاج و دارندهء آن . العَوَاجِم - دندانها . العَوَاد - [ عود ] : كار نيك ، نرمى و گشاده رويى . العُوَادَة - [ عود ] : مص ، غذاى دست خورده كه مُجدداً براى خوردن باز گردانيده شود . العَوَادِي - [ عدو ] : « عَوَادي الدهر » : مشكلات و زمانه ؛ « صَرَفَتْه عَن كذا عَوَادٍ » : مشكلات و مَوانِعى او را از كار بازداشت . العُوَّار - ج عَوَاوِير [ عور ] : خاشاك ، آنكه چشم او در راه رفتن نبيند ، ناتوان و ترسو . العَوَاشِر - [ عشر ] : پرهاى بلند بال پرندگان . العَوَاضِد - [ عضد ] : نخلهاىِ كنار رودخانه . العُوَّام - [ عوم ] : پيشانى مرد سوار در بيابان هنگامى كه چهرهء او ديده شود . العَوَّام - [ عوم ] : اسم مبالغهء ( الْعَائِم ) است ، اسبى كه در دويدن بسان شناور باشد . العَوَّامَة - ج عَوَّامات [ عوم ] : كُره ى معدنى و تو خالى كه بر روى آب شناور باشد ، - ( ط ) : گونه اى زولبياى گرد . العَوَامِر - [ عمر ] : « عَوَامِرُ البيوتِ » : مارهاى خانگى . العَوَامِل - پاها ، گاوِ شخم زن . العَوَان - ج عُون [ عون ] : آنچه كه ميانسال باشد ، جنگى كه در آن پى در پى كُشتار شود ؛ « الحَربُ العَوَانُ » : جنگ بسيار سخت ، زمين كه به گِل فرو رفته باشد . العَوَانَة - [ عون ] : نخل بلند ، - ( ح ) : خار پُشت ، - ( ح ) : كرم خاكى . العَوَّة - [ عوى ] : سر و صداى زياد ، داد و فرياد . عَوِجَ - - عَوَجاً [ عوج ] العودُ و نحوُه : چوب يا مانند آن كج شد ، - الإِنسَانُ : آن مرد بد اخلاق شد . عَوَّجَ - تَعْوِيجاً [ عوج ] العودَ و نحوَه : چوب يا مانند آن را كج كرد ، - النّاقَةَ : ماده شتر را به بچهء خود مهربان كرد ، - ه عَنِ الشَّيءِ : او را از آن چيز بازگردانيد ، - العَصَا و نَحْوَها : بر روى چوب يا مانند آن خاتم سازى كرد . العِوَج - [ عوج ] : خميدگى ، پيچيدگى و كَجى ، اسم است از ( عَوِجَ ) . العَوْجَاء - ج عُوج [ عوج ] : مؤنّث ( الأَعْوج ) است ، كمان ، شتر كه از گرسنگى ناتوان و لاغر شده باشد . عَوَّدَ - تَعْوِيداً [ عود ] فلاناً كذا : او را به چيزى عادت داد ، - الرَّجُلُ : آن مرد پير شد ، - البَعيرُ : شتر پير و كهنسال شد . العُود - ج عِيدَان و أَعْوَاد و اعْوُد : شاخه اى كه از درخت چيده شده باشد ، چوب ؛ « عُودُ الصَّلِيب » : چوبى كه بر آن حضرت عيسى ( ع ) را دار زدند ، نوعى عطر كه از دود آن بوى خوش برآيد ، استخوان بيخ زبان ، نوعى ابزار موسيقى ( بربط ) ؛ « عُودُ الثِقاب و عُودُ الكبريت » : چوب كبريت ؛ « عُودُ القَرْح و عُودُ الانجبار » ( ن ) : نام دو نوع گياه است . العَوْد - مص ، راه قديمى ، - ج عِوَدَة : شتران و گوسفندان پير و سالمند . عَوَّذَ - تَعْوِيذاً [ عوذ ] الرجُلَ : دُعاى باطل السحر بر او آويخت ، براى سلامتى او دُعا كرد و گفت « اعِيذُكَ بِاللَّه » : خداوند تو را نگهدارد ، - ه اللَّه : خدا او را نگهدارد . العَوْذ - [ عوذ ] : پناه بُردن ؛ « اعوذ باللَّه مِنْك ) : پناه مىبرم به خدا از تو . العُوذَة - ج عُوَذ [ عوذ ] : وِرد و دُعا كه براى محافظت انسان از چشم بد و يا جِنّ بر او بياويزند . عَوِرَ - - عَوَراً [ عور ] : بينائى يك چشم او از دست رفت ، - تِ الْعَينُ : چشم نابينا شد . عَوَّرَ - تَعْوِيراً [ عور ] ه : او را كور كرد ، - المَكَايِيلَ : پيمانه‌ها را اندازه گيرى كرد ، - فُلاناً : او را باز گردانيد و نياز او را برآورده نكرد ، - عَنْ فُلانٍ : دروغ گفت و از او برگشت ، - ه عَنِ الأَمْرِ : او را از كار منصرف كرد ، - عليه امْرَه : او را تقبيح كرد . العُور - [ عور ] : جمع ( الأَعْوَر ) است ؛ « المَعَانِي الْعُور » : معانى پيچيده و دقيق . العَوِر - [ عور ] : بد روش و بدخوى . العَوْرَاء - مؤنّث ( الأَعور ) است ؛ « كَلِمَةٌ عَوْرَاء » : سخن زشت كه باعث شرم زدگى شود ؛ « فَلاةٌ عَوْرَاء » : سرزمين بىآب . العَوْرَة - ج عَوْرَات و عَوَرَات : هر امرى كه باعث شرم شود ، هر عضوى از بدن انسان كه از روى شرم و حيا آن را پنهان كند ، آنچه كه پوشيده باشد ، تفرقه و فساد در مرزهاى كشور ، - مِنَ الْجِبَال : شكاف ميان كوهها ، - مِنَ الشَّمْسِ : جاى برآمدن و فرو رفتن خورشيد ( مشرق و مغرب ) . عَوِزَ - - عَوَزاً [ عوز ] الرجُلُ : مستمند شد ، - الشَّيْءُ : آن چيز ناياب شد در حالى كه بدان نياز مىباشد ، - الأَمْرُ : آن كار سخت شد . العَوَز - [ عوز ] : نياز و دست تنگى . العَوِز - نيازمند . العَوْسَج - [ عسج ] ( ن ) : نام درختى است از دستهء ( الْبَاذِنْجَانِيّات ) كه داراى شاخه‌هاى خاردار و شكوفه‌هاى رنگارنگ است ، تمشك . العَوْسَجَة - واحد ( العَوْسَج ) است . عَوِصَ - - عِيَاصاً و عَوَصاً [ عوص ] : آن چيز دشوار شد ، ناهنجار شد . عَوَّصَ - تَعْوِيصاً [ عوص ] : در گفتار و رفتار خود ثابت نبود ، - الشّاعِرُ أَو الخَطِيبُ : شاعر و يا سخنران شعر و سخنى بيان نمودند كه