فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

619

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

، - الَيه : به او پناه بُرد ، - المُصَارِعُ خَصْمَه : كشتى گير پاى خود را به دور پاى رقيب پيچانيد و او را بر زمين افكند . عَقَّل - تَعْقِيلًا [ عقل ] الغلامُ : آن جوان عاقل شد ، - الغلامَ : آن پسر را عاقل كرد ، - الرجُلَ عَنْ حاجَتِه : او را از نياز خود بازداشت ، - الْبَعِيرَ : پاى شتر را بست . العَقْل - مص ، ج عُقُول : عقل و خِرَد ؛ « سَلِيمُ اوْ صَحِيحُ العَقْلِ » : آنكه داراى عقل سالم است ؛ « مُختَلّ العَقْل » : بىخرد ، آنكه عقل درستى ندارد ، دل ، خونبها . العُقْلَة - ج عُقَل : آنچه كه با آن چيزى را بندند مانند نخ و ريسمان . العَقْلَة - بند آمدن زبان از سخن . العَقْلِيّ - منسوب به ( الْعَقل ) است ، امرى كه خارج از احساسات درونى باشد ، آنكه به روش عقلى گرايش داشته باشد . العَقْلِيَّة - مذهب كسانى است كه به خِرَد پاىبند و معتقد باشند نه به وحى . العَقْلِيَّة - مذهب كسانى كه عقل را به تنهائى كافى دانند ، مسائل ذهنى ، روش انديشيدن . عَقَمَ - - عَقْماً و عُقْماً تِ المرأَةُ أو الرَّحِمُ : آن زن نازا شد ، - عَقْماً اللَّه المرأَةَ : خداوند آن زن را نازا كند و به او فرزندى ندهد . عَقِمَ - عَقَماً : ساكت و خاموش شد ، - تِ المرأَةُ او الرَّحِمُ : مرادف ( عَقُمَتْ ) است . عَقُمَ - - عَقْماً تِ المرأَةُ أو الرَّحِمُ : آن زن يا رَحِمِ او نازا شد . عُقِمَ - عَقْماً و عُقْماً تِ المرأَةُ أو الرَّحِمُ : مرادف ( عَقُمَتْ ) است . عَقَّمَ - تَعْقِيماً [ عقم ] اللَّه المرأَةَ : خدا آن زن را عقيم و نازا كرد ، - الشَّيءَ : آن چيز را ضد عفونى كرد ، - ه : او را ساكت و خاموش كرد . العُقْم - مص ، نازائى ، گونه اى بيمارى كه در رَحِم پديد آيد و باعث نازائى شود . العُقُوبَات - جَمْع عُقُوبة : كيفر ، - فِى الْقَانُونِ الدّوليّ : در قانون بين المللى تصميمى است كه براى جلوگيرى از هر كشورى كه به هر صورت تعدى يا تجاوز كند اتخاذ مىشود ؛ « قَانُونُ العُقُوبات » : مجموعهء قوانين كيفرى است دربارهء كسانى كه مُرتكب خلاف و جرم و جنايت شوند . العُقُوبَة - ج عُقُوبَات : كيفر ، سزاى كار بد . العُقُود - من الأَعداد : عقود ده گانه است كه از ده و بيست و سى . . . تا نود مىباشد . العَقُور - ج عُقُر : هر جانور گزنده و مانند آن . العَقُوق - من الخيل ، ج عُقُق و جج عِقَاق [ عق ] : اسب باردار و آبستن . العَقُول - خردمندى كه به امور پى برد ، داروئى كه شكم را قبض كند ( داروى ضد اسهال ) . العَقِيب - دنباله رو و پيامد ؛ ( هُوَ عَقِيبُه ) : او پس از ديگرى مىآيد . العُقَّيْب - ( ح ) : نام پرنده اى است كه موش و خرگوش را شكار مىكند . نام ديگر آن ( المُرْزة ) است . العَقِيد - آنكه پيمان و عقد بندد ، - مِنَ الدِّبس : شيرهء سفت و غليظ ؛ ( عَقِيدُ العَسْكِر ) : فرماندهء لشكر ، سرهنگ كه معادل ( كولونل ) است . العَقِيدَة - ج عَقَائِد : عقيدهء قلبى ، ضمير ، روش و معتقدات دينى و مذهبى . العَقِير - ج عَقْرَى : مجروح ، زخمى ، ( رَجُلٌ عَقِير ) : آنكه داراى فرزند نشود . العَقِيرَة - شكار پى شده و مانند آن ، ساق پاى قطع شده ، صداى آواز خوان يا گريه كننده و يا خواننده ؛ « رفع عَقِيرَتَه » : صداى خود را بلند كرد . العَقِيصَة - ج عَقَائِص : گيسوى بافته . العُقَيْفَاء - ( ن ) : گياهى است مانند سداب كه داراى شكوفهء سرخ رنگ است و گوسفند را مىكُشَد . العَقِيفَة - « شوكةٌ عَقِيفَةٌ » : خار سر كج مانند آهن سَرِ دوك نخ ريسى . العَقِيق - [ عقّ ] : موى سر هر نوزادى ، - ج أعِقَّة : دامنهء دشت و يا هر مسيل آبى كه وسيلهء سيل در گذشته پهن شده باشد ، مهره اى سرخ رنگ ( سنگ عقيق ) . العَقِيقَة - واحد ( العَقِيق ) است ، موى سَرِ هر نوزادى ، گوسفندى كه در روز هفتم تولد نوزاد به هنگام تراشيدن موى سر او ذبح كنند ، رودخانه ، مشك آب كه هنگام سفر با خود گيرند ، تير كه به سوى آسمان پرتاب كنند ، اين تير را اعراب در دورهء جاهلى ( سَهْمُ الاعْتِذار ) مىناميدند كه اگر اين تير خون آلود باز مىگشت جز به قصاص رضايت نمىدادند و اگر پاكيزه باز مىگشت دست بر ريش خود مىكشيدند و بر ديه مصالحه مىكردند ( دست بر ريش كشيدن علامت صُلح كردن بود ) . العَقِيلَة - ج عَقَائِل من النساء : بانوى خانه دار ، - مِنَ الْقَوم : بزرگ قوم ، - مِنَ الإِبل : شتر خوب ، - مِنْ كُلِّ شَيءٍ : بهترين هر چيزى ؛ « عَقِيلَةُ الرَّجُل » : همسر يا زوجهء مَرد ؛ « عَقِيلَةُ الْبَحْر » : مرواريد دريا . العَقِيم - ج عُقَمَاء و عِقَام و عَقْمَى من الرِّجال : مَردى كه داراى فرزند نشود ، - ج عَقَائمٍ و عُقْم مِنَ النِّسَاءِ : زن نازا : « عَقْلٌ عَقِيمٌ » : خردى كه در آن سودى نباشد ؛ « حربٌ عقيم » : جنگى بسيار سخت . العَقِيمَة - من الأَرحام ، ج عَقَائِم : مرادف ( العَقيم ) است . العُكَّاز - عصاى زير بغل ، عصاى اسقُف كليساى مسيح . العُكَّازَة - ج عَكَاكِيز و عُكَّازَات : مُرادف ( العُكَّاز ) است . العِكَاس - « عِكَاسُ البعيرِ » : ريسمانى كه از بينى تا مُچ دست شتر را با آن بندند . عُكَاظ - از بازارهاى عرب ( اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ) . عَكِرَ - - عَكَراً الماءُ و نحوُه : آب تيره شد . عَكَّرَ - تَعْكِيراً [ عكر ] الماءَ : آب را تيره كرد ؛ « عَكَّر صَفْوَه » : او را ناراحت و سرگردان