فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

611

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

نامند و كسر دوري هرگاه بدون فاصله آيد آن را بسيط نامند مانند 212121 / 5 و در غير اين صورت آن را كسر آميختهء متداول يا معمولى گويند . العُشْرِيَّة - ( ن ) : نام درختى است كه شكوفهء آن ده پَر دارد و در آمريكاى شمالى مىرويد . عَشَّشَ - تَعْشِيشاً [ عَشّ ] الطائرُ : پرنده براى خود لانه ساخت ، - تِ النَّخْلَة : شاخه‌هاى نخل كم شد ، - الكَلأ : گياه خشك شد . عَشِقَ - - عِشْقاً و عَشْقاً و مَعْشَقاً ه : دلباخته او شد ، - بِالشّيءِ : به آن چسبيد . العِشْق - مص ، افراط در دوستى چه با پاكدامنى و چه با تردامنى . العَشْوَاء - ج عُشْى [ عشو ] : مؤنث ( الأعْشَى ) است ، تاريكى . ماده شترى كه جلوى خود را نمىبيند ؛ « هُو يَخبُطُ خَبْطَ عشواءَ » : او بدون درايت و بىرويه در كارها دخالت مىكند ؛ « رَكِبَ العَشْواء » : در كار خود بىرويه و بدون بينش گام برداشت . العُشْوَة - [ عشو ] : شعلهء آتش كه شب هنگام از دور نمايان شود ، به كارى پوچ پرداختن . العَشْوَة - [ عشو ] : يك چهارم اوّل شب ، تاريكى ، به كارى پوچ پرداختن . العِشْوَة - [ عشو ] : مرادف ( العُشْوَة ) است . العَشُورَى - [ عشر ] : مرادف ( العَاشُوراء ) است . العَشَوِيّ - [ عشو ] : منسوب به ( العَشِيَّة ) است . عَشِيَ - - عَشاً [ عشو ] : بينايى او در شبانه روز ضعيف شد يا اينكه در روز ديد و در شب نديد ، - عَلَيْه : به او ستم كرد ، - العَشَاءَ : شام خورد ، - تِ الإِبل : شتران علوفهء شامگاهى خوردند . العِشْى - [ عشو ] : غذاى شب ، شام شب . العَشِي - [ عشو ] : كسى كه بينائى او در شبانه روز ضعيف باشد يا در روز ببيند و در شب نبيند . العَشِيّ - [ عشو ] : مرادف ( العِشَاء ) است ، « بَعِيرٌ عَشِيٌّ » : شترى كه شبانگاه به چرا ادامه دهد . العَشْيَان - [ عشي ] : آنكه شام خورده باشد . العَشِيب - مُرادف ( العَشِب ) است . العَشِيبَة - من الأَراضي : زمين پر از گياه و علف . العَشِيَّة - ج عَشِيّ و عَشَايَا و عَشِيَّات [ عشو ] : به معناى ( العَشِيّ ) است ، ابر . العَشِير - ج عُشَرَاء : دوست ، فاميل نزديك ، شوهر ، زن ، ايل ، - ج اعْشِراء : يك دهم . العَشِيرَة - ج عَشَائِر و عَشِيرَات : ايل ؛ « عَشِيرَةُ الرَّجُل » : فاميل و خويشاوندان پدرى مرد . العَشِيق - عاشق ، معشوق . عَصَّ - - عَصّاً و عصصاً [ عصّ ] : سفت و سخت شد . عَصَا - - عَصْواً [ عصو ] الرجُلَ : با چوب او را زد ، - القَوْمَ : مردم را براى كارى خوب يا بد گِرد خود جمع كرد ، - الجَرْحَ : روى زخم را بست . عَصَى - - عَصْياً و مَعْصِيَةً [ عصي ] سيّدَه : با مهتر خود مخالفت كرد و از او فرمانبردارى ننمود ، - الْعِرْقُ : خونِ رگ بند نيامد گويا با بند آمدن مخالفت مىكند ، - الطَّائِرُ : پرنده پريد . العَصَا - مص ، و - ج عُصِيّ و عِصِيّ و أَعْصٍ و أَعْصَاء : عصا و چوبدستى ، استخوان ساق پا ، گرد آمدن افراد و مُتفق شدن ، گروه مردم ؛ « شَقَّ العَصا » : با گروه خود مخالفت كرد ؛ « شَقَّ عَصَا الطَّاعَةِ » : مخالفت و نافرمانى كرد ؛ « انْشَقَّتْ عَصَا الْقَوم » : ميان مردم اختلاف افتاد ؛ « قَرَعَ لَه العَصَا » : به او هشدار داد ؛ « فُلانٌ لَيّنُ العَصَا » : آن مرد نازك طبع و ملايم و سياستمدار است . متضاد اين تعبير ( صُلْبُ العَصَا ) است ؛ « الْقَى المُسافِرُ العَصَا » : سفر كننده به مقصد خود رسيد ؛ « الْقى عَصَا الرِّحالِ » : رحل اقامت افكند . العَصَّاء - ج عَصَّاؤُون [ عصي ] : مرادف ( العَاصي ) است . العِصَاب - مص ، آنچه كه بر پيشانى بندند . العِصَابَة - ج عَصَائِب : عمامه ، دستمال يا پارچه اى كه بر پيشانى و سر بندند ، - ج عِصَابات : گروهى از مردم يا اسبان يا پرندگان ؛ « حربُ العِصَابات » : جنگهاى چريكى . العُصَار - چكيدهء آنچه كه كنسرو شده باشد . العِصَار - زمان ، گرد و غبار سخت . العُصَارَة - مُرادف ( العُصار ) است ، تُفالهء ميوه بعد از گرفتن چكيدهء آن ؛ « عُصارةُ النّباتِ » : شيرهء درخت كه معمولا بسانِ شير سفيد رنگ است . العَصَّارَة - آب ميوه گيرى . العُصَافَة - آنچه را كه باد مىآورد و پراكنده مىكند ، آنچه كه از خوشه مىافتد مانند كاه . العِصَام - ج أَعْصِمَة و عُصْم و عِصَام : پيمان ، - مِنَ الْقِرْبَة : بند مشك ، - مِن الوِعَاء : دسته ظرف . العِصَاميّ - منسوب به ( عِصَام ) وزير ملك نعمان است ، كسى كه متكى به خود است نه بر پدران و نياكان ؛ « كُن عِصَامِيّاً لا عِظَامِيّاً » : به خود اعتماد كن نه بر پدران كه استخوان شده‌اند . عَصَبَ - - عَصْباً الشيءَ : چيزى را بست ، تا كرد ، پيچاند ، - القُطْنَ : پنبه را ريشت ، - الرجُلُ بَيْتَه : در خانه نشست و از آنجا خارج نشد ، - القَوْمُ به : مردم گرداگرد او جمع شدند ، - الغُبَارُ رأسَه : گرد و خاك بر سرش نشست ، - الرِّيقُ بِالْفَمِ : گلويش خشك شد ، - عَصْباً و عِصَاباً الشَّيءَ : آن چيز را گرفت . عَصِبَ - عَصَبّا اللحمُ : گوشت پر از پيه شد ، - القَوْمُ بِه : مردم گرد او جمع شدند . عَصَّبَ - تَعْصِيباً ه : آن را با پارچه بست ، او را گرسنگى داد ، او را نابود كرد ، - فلاناً : او را مهتر و بزرگ مُعرفى كرد .