فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

609

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

، - فلانٌ عَلَى فُلانٍ : سوگند بر او خورد ، - عَزِيمَةً ه : او را به ميهمانى دعوت كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . عَزَّمَ - تَعْزِيماً [ عزم ] الراقي : افسونگر افسون خواند . العَزْم - مص ، نيت و اتخاذ تصميم بر آنچه كه بايد انجام پذيرد ، ثبات و پايدارى در آنچه كه تصميم گرفته شده است ؛ « عَزَماتُ اللَّه » : آنچه كه خدا بر بندگان واجب گردانيده است . العَزْمَة - ج عَزَمَات : واجب و حق ؛ « مالَه عَزْمَةٌ » : در آنچه كه تصميم گرفته ثبات ندارد ؛ « عَزَمَاتُ اللَّه » : آنچه كه خدا بر بندگان واجب گردانيده است . العَزْمِيّ - منسوب به ( العَزْم ) است ، وفا كنندهء بِعَهْد . العِزْوَة - [ عزو ] : صبر و شكيبايى . العَزُوف - ج عِزَاف : كسى كه دوستى او ناپايدار است ؛ « هُوَ عَزُوفٌ عَنِ اللَّهوِ » : او ميل به بازى ندارد . العَزُوفَة - مرادف ( العَزُوف ) است و تاء ويژهء مبالغه مىباشد . العَزُوم - كسى كه ارادهء ثابت و هميشگى دارد . عَزِيَ - - عَزَاءً [ عزي ] : بر آنچه از مصيبت كه بر او وارد شده صبر كرد . العَزِي - [ عزي ] : فا . العَزِيّ - [ عزي ] : صبور و شكيبا . العَزِيب - آنكه بىكس و تنها است . العِزْيَة - [ عزو ] : انتساب ، منسوب بودن . العَزِيَة - [ عزي ] : مؤنث ( العَزي ) است . العَزِيز - ج عِزَاز و أَعِزَّاء و أَعِزَّة [ عزّ ] : شريف و بزرگ ، نيرومند ، كمياب ، از اسماء جلالهء خداست ، پادشاه ، نام هر يك از فراعنه مصر در گذشتهء تاريخ ؛ « عَزِيزُ الجَانِب » : آنكه مورد احترام همگان است . العَزِيمَة - مص ، و - ج عَزَائِم : تصميم راسخ ، ورد و افسون ، و در زبان متداول بر دعوت به ميهمانى و جشن اطلاق مىشود ؛ « عَزائِمُ اللَّه » : آنچه كه خداوند بر بندگان واجب نموده است . عَسَّ - - عَسّاً و عَسَساً [ عسّ ] : براى نگهبانى و محافظت منازل و اموال مردم شبانگاه به گشت پرداخت ، - القَومَ : مقدار كمى به آنها غذا داد . العُسَّ - ج عِسَاس و عِسَسَة و أَعْسَاس و عُسُس [ عسّ ] : قدح يا ظرف بزرگ . عَسَى - [ عسي ] : شايد ، باشد كه ، فعل جامدى است از اخوات ( كادَ ) براى ترجى كه در سورهء بقره از قرآن كريم آمده : * ( « وَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ » ) * ؛ « ماذا عَسَاه يَقُول » : چه مىخواهد بگويد . العَسَّاس - [ عسّ ] : شبگرد ، گرگ . العَسَّاف - آنكه بسيار ستم كند . العَسّال - عسل كار ، كسى كه عسل را جمع آورى كند ؛ « رمحٌ عَسَّالٌ » : نيزه اى كه از نرمى تكان خورد . العَسَّالة - زنبور عسل ، كندوى عسل ، كسانى كه عسل جمعآورى كنند . العَسْجَد - [ عسجد ] : زر ، جواهرات مانند برليان و ياقوت . عَسَرَ - - عِسْراً و عُسْراً الزمانُ : روزگار سخت شد ، - الغَريمَ : با نداشتن امكانات مالى از او مطالبهء دين نمود ، - على فلانٍ : با او مخالفت كرد ، - عَلَيْه مَا فِى بَطْنِه : به خشكى مزاج و يبوست دچار شد ، - - عَسْراً ه : از طرف چپ او آمد . عَسِرَ - - عُسْراً و عُسُراً و عَسَراً و مَعْسُوراً : آن كار سخت شد ، - الرَّجُلُ : دل او گرفته شد ، - عَسَراً : با دست چپ كار مىكرد . عَسُرَ - - عُسْراً و عَسَارَةً : سخت و مشكل شد ؛ « عَسُرَ عَليه الأَمْرُ » : كار بر او سخت شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد دلتنگ شد . عَسَّرَ - تَعْسِيراً [ عسر ] عليه : با او مخالفت كرد ، بر او سخت گرفت ، - الأَمْرَ : كار را مشكل كرد ، - ه : از سمت چپ او آمد . العُسْر - دست تنگى و مستمندى ، سختى و در مضيقه قرار گرفتن . العُسُر - به معناى ( العُسْر ) است . العَسِر - آنكه دلتنگ شده باشد . العُسْرَى - مؤنّث ( الأَعْسَر ) و متضاد ( الْيُسْرى ) است . العَسْرَاء - مؤنث ( الأَعْسَر ) است . العُسْرَة - سختى و مضيقه . العَسَس - [ عسّ ] : نگهبانان شب كه در گوشه و كنار از مردم پاسدارى كنند . عَسَفَ - - عَسْفاً السلطانُ : سلطان جور و ستم كرد ، - ه : به او ستم كرد ، او را به كار گرفت ، - الطَّريقَ و عَنِ الطَّريق : بىراهه رفت ، - الْمَفَازَةَ : بيابان را پيمود ولى به مقصد نرسيد ، - الشَّيءَ : آن چيز را به زور گرفت . عَسَّفَ - تَعْسِيفاً [ عسف ] : بدون شناسايى و آگاهى به راه افتاد ، - البَعيرَ : شتر را با راه رفتن بسيار خسته كرد ، - الْبَيْتَ : خانه را گردگيرى و غبارروبى كرد . العَسْف - مص ، ستم ، مرگ . عَسْكَرَ - عَسْكَرَةً [ عسكر ] القومُ : آن قوم گرد هم آمدند ، - اللَّيلُ : سياهى شب اوج گرفت ، - الشّيءَ : آن چيز را جمع آورى كرد . العَسْكَر - ج عَسَاكِر [ عسكر ] : همهء گروه ، لشكر ، هر چيز بسيار ( اين كلمه فارسى است ) . عَسَلَ - - عَسْلًا الطعامَ : غذا را با عسل آميخت ، - القَوْمَ : آنها را عسل خورانيد يا به آنها عسل داد ، - - عَسَلًا و عَسَلَاناً الماءُ : باد آب را به حركت درآورد ، - الرُّمْحُ : نيزه تكان خورد و تكان خوردنش زياد شد . عَسَّلَ - تَعْسِيلًا [ عسل ] تِ النحلُ : زنبورها عسل ساختند ، - الشيءُ : آن چيز مانند عسل شد ، - القَوْمَ : به آنها عسل خورانيد يا داد ، - الطَّعَامَ : غذا را با عسل آميخت ، - النّائمُ : آن مرد مدّتى كم خوابيد . العَسَل - مص ، و - ج أَعْسَال و عُسْل و عُسُل و عُسُول و عُسْلَان : عسل ( انگبين ) ، شيرهء رطب . العَسَلَة - مقدارى از عسل .