فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
606
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كه از آن عرق خارج شود ، - مِنَ الرِّجَال : آنكه بر باطل اعتراض كند . العَرَض - أَعْرَاض : آنچه كه در گوهر خود قائم به خود بوده ولى گوهر نباشد ، اسم است از هر چيزى كه دائم و پيوسته نباشد ؛ « هَذَا الأَمْرُ عَرَضٌ » : اين امر چيزى است زايل و رفتنى ، هر بيمارى كه بر انسان عارض شود ، متاع ، غنيمت ، بخشش و عطاء ، آذوقهء دنيا ؛ « فَعَلَه عَرَضاً » : بدون قصد كارى انجام داد . العُرْضَة - چيزى كه آماده شود و در معرض ديد قرار گيرد ، همّت و پاى مردى ، فنى در كشتى گرفتن ؛ « هو عُرْضَةٌ لِلْكَلام » : او بسيار مورد اعتراض قرار مىگيرد ؛ « جَعَلْتُه عُرْضَةً لِكَذا » : او را براى كارى تعيين كردم . العِرْضَة - مؤنث ( العِرض ) است ، مصدر نوع از ( عَرَضَ ) است . العَرَضِيّ - متضادّ ( الجوهريّ ) است ، حدوث امرى است كه بطور صُدفه واقع شود . العَرَضِيَّة - مؤنث ( العَرَضِيّ ) است ؛ « الخطيئَةُ العَرَضِيّةَ » : در آئين مسيح به معناى گناه كوچك است . العَرْعَر - ( ن ) : سرو كوهستانى از رستهء صنوبرها كه از ميوهء آن بوى خوش استخراج مىشود ؛ « العَرْعَرْ الكادِي » : سروى است كه از آن روغنى سياه بنام ( الكاد ) براى بيماران پوستى بدست مىآيد . عَرَفَ - - عِرْفَةً و عِرْفَاناً و عِرِفَّاناً و مَعْرِفَةً الشيءَ : آن چيز را دانست ؛ « عَرَفَه حَقَّ المَعْرِفَة » : او را كاملًا شناخت ، - بِذَنْبِه : به گناه خود اقرار و اعتراف كرد ، - ه : به او پاداش داد ، - لِلأَمْرِ : بر آن صبر و شكيبائى كرد ، - : عرافَةً عَلَى القَومِ : براى آن قوم تدبير و چاره انديشى نمود ، - عَرْفاً الفرسَ : يال اسب را بُريد . عَرِفَ - - عَرْفاً : از بوى خوش استفاده نكرد . عَرُفَ - - عَرَافَةً : دانا شد ، - عَرْفاً و عَرَافَةً : بوى خوش داشت ، خود را بسيار عطرآگين كرد . عُرِف - الرجُلُ : در كف دست آن مرد دمل درآمد . عَرَّفَ - تَعْرِيفاً [ عرف ] ه الأمرَ : چگونگى را به او اطلاع داد ، - ه بِفُلانٍ : نامش را به او گفت ، - الضَّالَّةَ : گمشده را خواست ، - الاسْمَ : اسم را معرفه كرد ، - الشّيءَ : آن را خوشبو كرد ، - الطَّعَامَ : مخلَّفات غذا از قبيل نمك و سركه و غيره را زياد كرد ، - الحُجّاجَ : حاجيان براى اداء مراسم به عرفات رفتند . العُرْف - شناسائى ، سخا و كرم ، آنچه به ديگران مىدهى ، اسم است از اعتراف و اقرار ؛ « لَه عليَّ الْفُ عُرْفاً » : براى او هزار بار اعتراف مىكنم . روش و قبول ؛ « العُرفُ السِّيَاسِيّ » : روش معمول سياسى ؛ « عُرفُ الشّرع » : مبناى احكام شرع ، - ج اعْراف : تاج خروس ، يال اسب ، زمينهاى مرتفع و شن زار ، موج دريا ؛ « عُرفُ الدَّيكِ » ( ن ) نام درخت گلى است كه داراى شاخهها و گلهاى ارغوانى رنگ مىباشد ؛ « عُرْفُ اللِّسان » : عرف و معمول زبان از حيث تلفظ و به كار بردن واژهها . العَرْف - مص ، بطور كلى به معناى بو است كه بيشتر بر بوى خوش اطلاق مىشود ؛ « ما اطْيَبَ عَرْفَه » : چه بوى خوشى دارد . العُرُف - يالِ اسب ، زمين بلند كه پُر از شن و ماسه باشد . العَرْفاء - ج عُرْف : مؤنّث ( الأَعْرَف ) است ، كفتار ؛ « قُلَّةٌ عَرْفاءُ » : قلهء بلند . عَرَفَات - نام موضعى است به فاصلهء دوازده ميل از مكَّهء معظَّمه كه محل اجتماع حاجيان است . العِرْفان - مص ، نيكى و خوبى . العُرْفَة - ج عُرَف : فاصلهء ميان دو چيز . العَرْفَة - باد ، - ( طب ) : دانه اى چركى است كه بر كف دست ظاهر مىشود . العِرْفَة - پرسش و استفسار . عَرَفَة - نام كوهى است نزديك مكَّه ؛ « يومُ عَرفَة » : روز عرفه كه نهم ماه ذى الحجة از هر سال هجرى قمرى است . العَرْفَج - ج عَرَافِج ( ن ) : نام گياهى است كه در سرزمينهاى ريگى ( شنى ) مىرويد . العُرْفِيّ - منسوب به ( العُرْف ) است ؛ « الحُكْمُ الْعُرْفيّ » : حكمى كه بنا بر مقتضيات زمانى و امنيت مملكتى صادر مىشود ؛ « الْمَحْكَمَةُ العُرفِيَّة » : دادگاه نظامى حكومت نظامى كه در اوضاع و احوال استثنايى تشكيل مىشود . العَرَفِيّ - منسوب به ( عَرَفَات ) است . عَرَقَ - - عَرْقاً و مَعْرَقاً العظمَ : گوشت را كه روى استخوان بود خورد ، - الطَّريقَ : راه را پيمود ، - عَرْقاً و عُرُوقاً فِى الأَرض : به راه افتاد . عَرِقَ - - عَرَقاً : بدن او عرق كرد ، - الحَائِطُ : ديوار نَم زد ، - الرَّجُلُ : آن مرد تنبل شد . عُرِقَ - عَرْقاً : كم گوشت و لاغر شد . عَرَّقَ - تَعْرِيقاً [ عرق ] ه : او را به كار سختى واداشت كه بدنش عرق كرد ، - الإِنَاءَ : در جام كمى آب ريخت ، - الْخَمر : مي را با كمى آب آميخت ، - التّينَ الْجَافِّ : انجير خشك را با آب جوشانيد تا فاسد نشود ، - الشَّجرُ : درخت ريشه دوانيد . العَرْق - مص ، - ج عِرَاق و عُرَاق : استخوانى كه بيشتر گوشت از روى آن گرفته شده باشد . العِرْق - ج عُرُوق و أَعْرَاق و عِرَاق ( ع ا ) : رگ بدن كه خون در آن جريان دارد ؛ « داءُ عِرْقِ النَّسَا » ( طب ) : بيمارى سياتيك ، - ج عُرُوق : اصل و ريشهء هر چيزى ، زمين شوره زار ، كوهى كه بالا رفتن از آن سخت باشد ، تپه ، جسم ، شير ، فرزندان بسيار ، ماسهء نرم و باريك . العُرَق - آنكه بدنش بسيار عرق كند . العَرَق - مص ، آبى كه از بدن ترشح كند ، نوعى مىكه از انگور سازند ، شيرهء خُرما ، شير كه در پستان باشد ، راههاى كوهستانى ، جاى پاى شتران در بيابان ، « و قد نَسَجْنَ فى الفَلاة عَرَقاً » : در بيابانها نشانه هائى گذاشتند كه پيوسته بهم يافت مىشود ، تك اسب ، رديفى از سنگ يا