فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

602

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

عدّهء زن ، مدتى كه زن پس از طلاق يا فوت شوهر بايد صبر كند . عَدَّدَ - تَعْدِيداً [ عدّ ] الميتَ : خوبيها و نيكيهاى در گذشته را به ياد آورد و برشمرد ، - الشَّيءَ آن چيز را شمرد ، شماره گذارى كرد ، - المَالَ : مال و دارائى را براى روزگار سختى پسانداز كرد . العَدَد - ج أَعْدَاد [ عدّ ] : اسم است از ( عَدَّ ) به معناى شمارش ، به معناى معدود است ( از باب فَعَلَ به معناى مَفْعُول ) ، - مِنَ الإِنْسَان : سالهاى عمر انسان كه بشمارند ؛ « العَدَدُ الصَّحِيح » ( ع ح ) : عبارت است از شماره‌ها مانند 1 ، 2 ، 3 ، و لفظ عدد بر معناى صحيح آن اطلاق مىشود و نيز به معناى شماره مىآيد همچنانكه گويند ( ثَلَاثَةٌ مِنَ الْعَدَد ) : سه شماره ؛ « الْعَدَدُ الصَّحِيح » : كه به آن عدد زوج يا مزدوج گويند و قابل تقسيم بر دو باشد مانند 4 ، 12 ؛ « الْعَدَدُ الْمُفْرَد » : عدد فرد مانند 3 ، 5 ؛ « العَدَدُ الأَوَّلي أَوِ الأَصْلِي » : عددى است كه بجز بر خود بر عدد ديگرى قابل تقسيم نيست مانند 11 ، 13 ؛ « العَدَدُ الكَسرِي اوِ الكَسْر » : عدد كسرى ( جزئى از عدد ) مانند 2 / 1 ، 4 / 7 ؛ « الْعَدَدُ الْمُوجِب » : عددى است مسبوق به نشانه ( + ) ؛ « الْعَدَدُ السَّالِب اوِ السَّلْبِى » : عددى است مسبوق به نشانه ( - ) ؛ « العَدَدُ التخَيُّلِي او الوَهْمِي » : ( ع ج ) : عددى است مانند ب + ج ن ، كه در اينجا ب ج دو عدد جبرى و ن جذر تربيعى است ؛ « قِيمَة العَدَدِ المُطْلَقَة اوِ الحِسَابِيّة » : ارزش عدد بدون نشانه است مانند 4 در + 4 يا - 4 ؛ « العَدَدَان المُتَنَاظِرَان أَوِ الْمُتقابِلَان » ( ع ج ) : دو عددى كه ارزش حسابى واحد داشته ولى در علامت با هم اختلاف دارند مانند + 5 ، - 5 ؛ « العَددانِ الأوَّليّان فِيمَا بَيْنَهُما » : دو عددى كه قاسم مشترك صحيح ندارند مانند 4 ، 9 ؛ « الأَعْدَادُ المُتَبَايِنَه » : اعدادى كه از نظر صحيح و كسرى بودن با هم اختلاف دارند ولى با هم مشتركند ؛ « الأَعْدَادُ الْمُوَجَّهَة اوِ الْجَبْرِية » : اعدادى است كه به اين دو علامت ( + ) و ( - ) مسبوق مىباشند و به آنها صفر اضافه مىشود . العَدَدِيّ - [ عدّ ] : منسوب به عدد است ، چيزى كه با شمارش و عدد به فروش رسد . عُدِسَ - به بيمارى دانه و جوش مبتلا شد . العَدَس - ( ن ) : عدس كه از دانه‌هاى غذايى و ريز مىباشد مركز اصل آن آسيا است و در بسيارى از كشورها يافت مىشود ساقه‌هاى اين گياه علوفهء خوبى براى حيوانات است ؛ « عَدَسُ الماءِ » ( ن ) : گياهى است از رستهء عدسيّات آبى كه بر روى آب مىرويد و هر گاه رشد كند و بسيار شود روى مَساحتهاى بزرگى از آبهاى راكد يا درياچه‌ها را مىپوشاند . العَدَسَة - ( ن ) : يك دانه عدس ، دانهء جوش كه مانند عدس روى پوست درآيد ، - ف : عدسهء عينك ، عدسهء دوربين عكاسى و جز آنها . العَدَسِيَّة - ( ف ) : عدسى چشم ، مُرادف ( الْعَدَسَة ) است . عَدَلَ - - عَدْلًا السهمَ و نحوَه : تير يا مانند آن را راست كرد ، - فُلاناً : او را برابر كرد ، - فُلاناً بِفُلَانٍ : بين دو نفر را اصلاح نمود ، - بِرَبِّه : به خدا شِرك ورزيد ، - الطَّرِيقُ : راه كج شد ، - عَدْلًا و عَدَالَة و عُدُولَةً و مَعْدَلَةً و مَعْدِلَةً : عادلانه رفتار كرد ، انصاف نمود ، - عَدْلًا و عُدُولًا ه فى الْمَحْمِل : با او سوار هودج شد ، - عن الطريق : از راه برگشت ، - اليه : بسوى او برگشت . عَدُلَ - - عَدَالَةً : عادل شد با عدالت قضاوت نمود . عَدَّلَ - تَعْدِيلًا [ عدل ] الشاهدَ : گواه را تأييد كرد ، - المتَاعَ : كالا را به شكل دو عدل درآورد . العَدْل - مص ، عدالت ، عادل ، پايدارى ، مساواة ، كيفر ، امر ميانه ، استقامت ، كيل ، آهنگ و قصد در كارها ؛ « رَجُلٌ عَدْلٌ و امرأةٌ عَدْلٌ وَرِجالٌ عَدْلٌ » : مرد يا زن يا مردان عادل . اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنّث يكسان به كار مىرود ؛ « رَجُلَانِ عَدْلَانِ و رِجالٌ عُدُول » : و نيز به صورت مثنى و جمع در آيد ( دو مرد عادل و مردانِ عادل ) . العِدْل - ج أَعْدَال : مثل و مانند ، بَها و ارزش ؛ « عِدْلَه كَذَا و كَذَا » : ارزش آن چنين و چنان است ، لنگهء بار . العَدَل - برابر كردن دو لنگهء عدل ( بار ) . العَدِل - مرادف ( الْعَادِل ) است . العَدْلَة - مرادف ( العَادِلَة ) است ؛ « امْرَأَةُ عَدْلَةٌ » : زنى دادگر . العُدَلَة - مرادف ( العَدَالة ) است ، دادگرى . و نيز اين كلمه براى مفرد به كار برده مىشود . العَدَلَة - كسانى كه براى شهادت تزكيه شده‌اند و نيز اين كلمه براى جمع به كار برده مىشود . العَدْلِيَّة - دادگسترى ؛ « وَزِيرُ الْعَدْلِيَّة » : وزير دادگسترى . عَدِمَ - - عُدْماً و عَدَماً المالَ : مال را از دست داد . العُدْم - از دست دادن چيزى . العُدُم - مرادف ( العُدْم ) است . العَدَم - نيستى بر ضد هستى ، از دست رفتن ؛ « عَدَمُ الاهْتِمام » : بىاهميتى . عَدَنَ - - عَدْناً و عُدُوناً بالمكان : در آن مكان اقامت نمود ، - الْبَلَد : در آن شهر مسكن گزيد ، - - : عَدْناً الْحَجَر : سنگ را كند ، - الأَرْضَ : زمين را كود داد . عَدَّنَ - تَعْدِيناً [ عدن ] الأَرضَ بالمِعْدن : زمين را كلنگ زد و كند ، - الأَرْضَ : زمين را كود داد . عَدْن - « جَنَّةُ عَدْنٍ » : بهشت كه در آن حضرت آدم بود ؛ « جَنَّاتُ عَدْنٍ » : بهشت جاويدان . عَدَن - يكى از شهرهاى جزيرة العَرَب كه هم اكنون پايتخت يمن جنوبى است . العَدَنِيّ - منسوب به ( عَدَن ) است ، مرد