فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
596
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
برد ، - الشَّيْءَ وَبِه : آن چيز را بلند كرد . العالَة - [ عول ] : عيال و اولاد ، آلاچيق چوبى كه از برگ درختان براى جلوگيرى از باران نصب كنند ، چتر باران ، - ( ح ) : شتر مرغ . العالَة - [ عيل ] : تنگدستى و مستمندى ؛ « هُوَ عَالَةٌ عَلَيهم » : ديگران ناچارند كه زندگى او را تأمين كنند . عالَجَ - مُعَالَجَةً و عِلَاجاً [ علج ] ه : در آن كار چاره جوئى و ممارست كرد ، - الْمَريضَ : بيمار را درمان كرد ، - المَسأَلَةَ : موضوعرا مورد مطالعه قرار داد . عالَمَ - مُعَالَمَةً [ علم ] ه : در دانش بر او چيره شد ، برترى يافت . العالَم - ج عَوَالِم و عَالَمُون و عَلَالِم : جميع مخلوقات ، جهان آفرينش . العالِم - ج عُلَّام و عالِمُون : دانشمند . عالَنَ - مُعَالَنَةً و عِلَاناً [ علن ] العداوةَ و بالعداوةِ : دشمنى خود را آشكار كرد ، - ه الأَمرَ و بِالأمرِ : آن كار را آشكار ساخت . العالِن - من الأُمور : كار آشكار . العالِي : [ علو ] : بلند مرتبه ؛ رَجُلٌ عَالِي الكَعْب « : مرد بزرگوار ؛ » اتَيْته مِن عالٍ « : از بالاى بلندى نزد او آمدم . العالِيَة - ج عالِيَات و عَوَالٍ : مؤنّث ( العالي ) است ؛ « عالِيَةُ الشَّيءِ » : بالاترين نقطهء هر چيزى ؛ « عَالِيَةُ الْوَادِي » : بالاى دره كه از آن آب سرازير شود . عامَ - - عَوْماً [ عوم ] في الماء : شنا كرد ، - تِ السَّفينَةُ فِى الْماء : كشتى بر روى آب روان شد . ، - تِ النّجوم : ستارهها به حركت درآمدند ، - الزِّمامُ : مهار جنبيد و تكان خورد . عامَ - - عَيْماً و عَيْمَةً [ عيم ] : به شير خوردن آزمند شد ، تشنهء شير شد . العام - ج أَعْوَام [ عوم ] : چهار فصل سال ، روز ، جمع ( العَامة ) به معناى عمامه است . العامّ - [ عمّ ] : عمومى ، همگانى ؛ « الرَّأْيُ الْعَامّ » : آراء عمومى مردم . العامَة - ج عامٌ [ عوم ] : بستهء چوب كه بر روى آب قرار گيرد و از آن بگذرند ، پيشانى سوار هنگامى كه به جلو آيد و ديده شود . العامَّة - ج عَوَامّ [ عمّ ] : مؤنّث ( العامّ ) است ؛ « عَامَّةُ النَّاس » : عموم مردم ؛ « جاءَ القَومُ عامَّةً » : آن قوم همگى آمدند . العامِد - فا ، - ( ه ) : خط عمودى در اشكالِ هندسى است كه در شكل هِرَم به آن ( العُلُوّ المائل ) گويند ، و در هرم منتظم ( ه ) : خط عمودى است كه از نوك هرم بر قاعدهء آن فرود آيد . العامِر - فا ، ساكن خانه ، ج آن عُمَّار است ، مار كه جمع آن ( العَوامِرِ ) است ، - ( ح ) : بچّهء كفتار ؛ « امُّ عامِر » ( ح ) : كفتار ؛ « مَكانٌ عامِرٌ » : جاى آباد . العامِرَة - مؤنث ( العَامِر ) است ، مفرد ( العَوَامِر ) و به معناى مار است . عَامَل - مُعَامَلَةً [ عمل ] ه : با او معامله كرد ، دست مُزد او را داد ، - ه بِالمِثْل : با او مقابلهء به مثل كرد . العامِل - ج عُمَّال و عامِلُون و عَمَلَة : كارگر ، كسى كه با دست كارى را انجام دهد ، آنكه براى ديگرى كار كند ، رئيس و فرماندار و حاكم ؛ « عُضْوٌ عامِلٌ » : آنكه در مؤسسه يا گروهى شريك و عضو است ؛ « الجَيشُ العامِلُ » : نيروهاى زير پرچم در زمان صلح ؛ « عامِلٌ ماهِرٌ » : كارگر ماهر ؛ « عامِلُ الرُّمْحِ » : قسمت زيرين سر نيزه ؛ « العَامِلُ بالتَّماس ( ك ) » : عامل مساعد و كمكى در مواد شيميائى و كارهاى آزمايشى آن . العامِلَة - ج عَامِلَات و عَوَامِل : مؤنّث ( العَامِل ) است ؛ « اليدُ العَامِلَةُ » : گروه كارگران زحمتكش كه در يك دسته از كار و يا صنعت كار كنند ؛ « عَامِلَةُ الرُّمح » : قسمت زيرين سر نيزه كه نزديك به سنان است . العامِليَّة - ج أَعْمال : كارى كه كارگر به عُهده گيرد . العامِه - ج عُمَّه : آنكه در گمراهى قرار گرفته است . العامِيّ - [ عوم ] : منسوب به ( الْعَام ) است . العامِّيّ - [ عمّ ] : عمومى و متداول ؛ « اللُّغة الْعَامِّيَّة » : زبان متداول و رايج . عانَ - - عَوْناً [ عون ] تِ المرأَةُ : آن زن نيمى از عُمر خود را گذرانيد ، ميان سال شد . عانَ - - عَيْناً [ عين ] الرجُلَ : به او چشم زخم زد ، - عِيَانَةً عَلَى الْقَوم : مُراقب مَرْدم شد ، بر آن قوم ديده بان شد ، - القومَ : براى آنها خبر آورد ، - عَيْناً و عَيَاناً و عَيْناناً الماءُ او الدمعُ : آب يا اشك جارى شد ، - تِ الْبِئْرُ : آب چاه زياد شد . عانَّ - مُعَانَّةً و عِنَاناً [ عنّ ] ه : با او معارضه كرد ، به او اعتراض كرد . العانّ - [ عنّ ] : ريسمان دراز ، ابر مُمتد كه در آسمان پديدار شود . عانَى - مُعَانَاةً [ عني ] الشيءَ : از آن چيز سختى كشيد و تدبير كرد و آن را پيش بُرد ، - تِ الْهُمومُ فلاناً : با مشكلات روبه رو شد ، اندوهها به وى روى آورد . العانَة - ج عُون و عَانَات [ عون ] ( ح ) : ماده الاغ ، گروهى از الاغهاى وحشى . عَانَد - مُعَانَدَةً و عِنَاداً [ عند ] ه : از او كناره گيرى كرد و با او مخالفت نمود ، - الرَّجُلَ : با او مقابله به مثل كرد . العانِد - ج عُنَّد و عَوَانِد : فا ، كسى كه مخالف رفتار كند ، آنكه از هدف خود منحرف شود . العانِس - مرد پير كه هنوز ازدواج نكرده باشد ، - ج عَوَانِس و عُنْس و عُنَّس و عُنُوس : دخترى كه پير شده و ازدواج نكرده باشد . عانَقَ - مُعَانَقَةً و عِنَاقاً [ عنق ] ه : دست به گردن او درآورد و او را به سينه چسبانيد . العانِي - [ عنو ] : آب و يا خون كه روان باشد ، - ج عُنَاة : اسم فاعل است ، خوار و فروتن ، اسير . العانِي - [ عني ] : فا ، اسير . العانِيَة - ج عانِيَات و عَوَانٍ [ عنو ] : مؤنث ( العَانى ) است . عاه - - عُوُوهاً الرجُلُ : آفت در مزرعه و حيوانات او افتاد ، - الزَّرَعُ : به كشتزار آفت