فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
583
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
داد ، - يَدَه بِخَيْر : دست خود را براى كار نيك دراز كرد . ، - - طلاقاً تِ المَرْأَةُ مِنْ زوجها : از شوهرش جدا و دور شد . ، - طُلُوقاً و طُلُوقَةَ اللَّسَانُ : آن زبان فصيح و بليغ شد . طَلِقَ - طَلَقاً : دور شد ، فاصله گرفت . طَلُقَ - - طُلُوقَةً و طَلَاقَةً الرجُلُ : چهره اش باز و خندان بود . طَلَّقَ - تَطْلِيقاً [ طلق ] المرأَةَ زوجُها : آن مَرد همسرش را طلاق داد ، - قومَه : قوم خود را ترك كرد . الطُّلْق - بدون قيد و بند ؛ « حُبِس طُلْقاً » : بىدستبند و يا پاى بند زندانى شد ؛ « رجلٌ طُلْقُ الوجه » : مرد خندان و نيز اين تعبير را طُلْقُ المُحَيّا « گويند . الطَّلْق - مص ، و - ج أَطْلَاق : رودهها ، ( ح ) : آهو ، بدون قيد ؛ « رَجُلٌ طَلْقُ اليدين » : مَرد دست و دل باز ؛ « رَجُلٌ طَلْقُ الوجه » : مرد خندان و گشاده روى و نيز اين تعبير را « طَلْقُ المُحَيَّاه » گويند ؛ « طَلْقُ اللِّسانُ » مرد فصيح و بليغ ؛ يومٌ طَلَق « : روزى كه هوا نه سرد است و نه گرم ؛ » فِى الهَوَاءِ الطَّلْق « : در بيابان و هواى آزاد ؛ » الطَّلَق « پودر تالك ، نرم و صاف . الطَّلْق - بدون قيد ؛ « رَجُلٌ طِلْقُ الوَجْه » : مرد خندان و گشاده رو ، - الطِّلْق : چيز حلال مُطلق ؛ « طِلْق اللِّسانِ » : زبان فصيح . الطُّلُق - بدون قيد ؛ « لِسانُه طُلُقُ » : خوش بيان و فصيح . الطَّلَق - مص ، و - ج أَطْلَاق : ريسمان محكم بافت ، تسمهء چرمى ، حركت يك گام است در دويدن اسب ؛ « اصَبْتُ مِن مَالِه طَلَقاً » : سَهمى از دارائى او به من رسيد . الطَّلِق - بدون قيد ؛ ( لسانُه طَلِق ) : او فصيح و بليغ است ؛ « رَجُلٌ طَلِقُ الوجه » : مرد خنده رو . الطَّلَل - ج أَطْلال و طُلُول [ طلّ ] : جايگاه بلند ، آثار برجسته ، - مِنَ الدَّار : سكوى درب خانه كه بر آن نشينند . طَلْمَسَ - طَلْمَسَةً [ طلمس ] : چهره درهم كشيد ، - الكِتابَ : نوشته يا كتاب را پاك كرد . الطِّلْمِساء - [ طلمس ] : زمين بى نشان ، تاريكى ، ابر نازك . الطَّلْو - ج أَطْلَاء و طِلَاء و طُلِيّ و طِلْيان و طُلْيان [ طلو ] : هر چيزى كوچك . الطِّلْو - ( ح ) : گرگ . الطِّلْوَة - تولهء حيوان وحشى . الطُّلُوع - آشكار شدن ، بالا رفتن ، - ج طُلُوعَات : دانههاى بسيار كه از بدن خارج مىشود . طَلِيَ - - طَلًى [ طلي ] فوه : دندانهايش زرد رنگ شد ، - لِسَانُه : زبانش گرفت و سنگين شد . الطَّلِيّ - [ طلي ] : زردى دندان ، - ج طُلْيَان : برّه ى گوسفند . الطِّلْيَان - زردى دندان . الطُّلْيَة - ج طُلىً [ طلي ] : گردن . الطَّلِيس - كور - نابينا . الطَّلِيعَة - ج طَلَائِع من الجيش ( ا ع ) : پيش قراول لشكر ، اين كلمه در مفرد و جمع يكسان به كار رود ؛ « فِى الطَّليعة » : در مقدمه ، پيشتاز . الطَّلِيق - غير مقيد يا بىقيد ؛ « رجُلٌ طَلِيقُ الْوَجْه » : مردى با چهرهء خندان ؛ « لِسانُه طَلِيقٌ » : زبان او فصيح است . الطَّلِيل - [ طلّ ] : بورياى كهنه ، ج « طِلَّة و اطلَّة و طُلُلُ » ؛ « دَمٌ طَلِيلٌ » : خونى كه به هَدَر رفته باشد . طَمَّ - - طَمّاً و طُمُوماً [ طمّ ] الماءُ : آب فراگير شد ، - الشَّيءُ : بسيار شد ، - الأمرُ : امر بزرگ شد ، - الاناءَ : ظرف را پُر كرد ، - الشَّعْرَ : موى را بافت يا كوتاه كرد ، - طَمّاً البِئْرَ : چاه را پُر كرد و دهانه اش را بست ، - - طَمّاً و طَميمّا الْفَرَسُ : اسب به سرعت حركت كرد . الطِّمّ - آب ، دريا ، شمارهء بسيار ، اسب رام و خوب ، شگفتى ، شگفت . طَمَا - - طُمُوّاً [ طمو ] الماءُ : آب بالا آمد و رودخانه را پر كرد ، - الْبَحْرُ : دريا لبريز شد ، - النّبتُ : درخت رشد كرد ، - تِ همّتُه : بلند همت شد ، - به الهَمُّ اوِ الخَوفُ : ترس و ناراحتى او زياد شد . طَمَى - - طَمْياً [ طمو ] الماءُ و البحرُ و النبتُ : مرادف ( طَمَا ) است . الطَّمَّاح - آزمند ، كسى كه چيزى را بسيار بخواهد ، بلند پرواز ، جاه طَلَب . الطَّمَاطِم - أو البنادورة ( ن ) : گوجه فرنگى . الطَّمَّاع - آنكه بسيار طمع كند ، طمعكار . الطَّمَاعَة - آزمندى ، طمع كردن . طَمْأَنَ - طَمْأَنَةً [ طمن ] الشيءَ : آن چيز را آرام كرد ، - ظَهْرَه : پشتش را خم كرد . الطُّمَأْنِينَة - [ طمن ] : آرامش و اطمينان ، فراخ و آسودگى . الطَّمَّة - [ طمّ ] : آتش زير خاكستر . طَمَحَ - - طَمْحاً و طِمَاحاً و طُمُوحاً إلى الشيء : مشتاق او شد ، به او تمايل داشت ، - فِى الطَّلَبِ : براى رسيدن به خواستهء خود تا جاى دور رفت ، - بَصَرُه الَيْه : او را زير نظر گرفت ، او را نگاه تند نمود . ، - بِأَنْفِه : خود را بالا گرفت و تكبّر كرد ، - به : آن را برد ، - طِمَاحاً و طمُوحاً تِ الْمَرأةُ عَلَى زَوْجِها : زن ، شوهرِ خود را رها كرد و به خانه خويشاوندان رفت ، تِ الدَّابَّةُ : ستور سركشى كرد . طَمَّحَ - تَطْمِيحاً [ طمح ] الفرسُ : اسب دستهاى خود را بالا برد ، - بِالشَّيء فِى الْهَواء : آن چيز را به هوا رها كرد . طَمَرَ - طَمْراً الشيءَ : آن چيز را دفن و يا پنهان كرد ، - طَمْراً وَطُمُوراً و طِمَاراً و طَمَرَاناً : بسوى بالا يا پايين جهيد ، - طَمْراً المَطْمُورَةَ : انبار زير زمين را پر كرد . طَمَّرَ - تَطْمِيراً [ طمر ] الشيءَ : آن چيز را پيچيد و پنهان كرد ، - الْبَيْتَ : پردههاى خانه را آويخت . الطِّمَر - اسب خوب كه داراى چهار پاى بلند است ، كسى كه چيزى ندارد ، لباس كهنه و فرسوده . الطِّمِرّ - اسب خوب با دست و پاى بلند . الطِّمِرَّة - مؤنث ( الطِّمِرّ ) است . الطِّمْرِر - مرادف ( الطِّمِرّ ) است . الطُّمْرُور - مرادف ( الطِّمِّر ) است .