فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
580
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
اعتصاب غذا كرد . الطَّعَامِيّ - فروشندهء مواد غذايى . الطَّعَّان - كسى كه بسيار بر دشمن بتازد ؛ « هُوَ طَعَّانُ فِى اعْرَاضِ النَّاسِ » : آنكه به مردم دشنام و ناسزا گويد . طَعَمَ - - طَعْماً : سير شد . طَعِمَ - - طَعْماً و طُعْماً الشيءَ : غذا را چشيد ، - الطَّعامَ : غذا را خورد ، - عليه : بر او توانا شد . ، - طَعْماً الغُصْنُ : شاخهء درخت به شاخهء ديگر پيوند شد . طَعَّمَ - تَطْعِيماً [ طعم ] الغصنَ ( ز ) : شاخهء درخت را به شاخه مشابه درخت ديگر پيوند زد ، - الصَّحيح ( طب ) : او را واكسن زد ، - السِّكِّينَ : بر روى چاقو خطوطى از زر و يا سيم و يا مس نقش زد . الطُّعْم - ج طُعُوم : پيوند درخت ، شاخهء آماده براى پيوند ، دانه اى كه براى پرنده و يا ماهى پاشند تا شكار شود ، غذا ؛ « هذا طَعَامُ طُعْم » : اين غذاى سير كننده است ، توانائى و در زبان متداول به معناى زهر مىباشد ؛ « وضَعَ لَه طُعماً » : غذاى مسموم به او داد . الطَّعْم - ج طُعُوم : مزّهء غذا مانند شيرينى و يا تلخى ، غذاى دلخواه و اشتهاآور . الطَّعِم - چشندهء مزهء غذا ، مرادف ( الطَّاعِم ) است . الطُّعْمَة - ج طُعَم : ميهمانى ، دعوت به غذا خوردن ، رزق و روزى ؛ « طُعْمَةٌ لِمَدَافِعِ الْحَرْب » : قرار دادن سربازان در برابر بمبها . الطِّعْمَة - نوع غذا ، راه درآمد و كسب روزى . طَعَنَ - - طَعْناً ه بالرمح : با نيزه او را زد ، - فِى السِّنِّ : پير شد . - فِى المَفَازَة : به بيابان رفت ، - الْفَرَسُ فِى الْعَنان : اسب عنان را كشيد و خوب به راه افتاد ، - طَعْناً و طَعَنَاناً فِى الرَّجُل و عَلَيْه : او را بد گفت و انتقاد كرد ، - فِى الحُكْم : به حكم تسليم نشد و به دعوا ادامه داد ، دعوا را به مرجع و محكمه بالاتر كشانيد ، - الْلَّيْلَ : در تمام شب راه رفت . طُعِنَ - الرجُلُ : آن مرد بيمارى طاعون گرفت . الطَّعْنَة - ج طَعْن و طَعَنَات : اسم مَرّة از ( طَعَنَ ) است ، اثر ضربه . الطُّعُون - « لجنةُ الطُّعُونِ » : هيئت پارلمانى كه مأمور مراقبت در انتخابات باشد . الطَّعِين - ج طُعْن : كسى كه به او ضربه وارد شده باشد . الطِّعِّين - آنكه در جنگ و ستيز تجربه دارد . طَغَا - - طُغْواً و طُغُوّاً و طُغْوَاناً [ طغو ] : از حدّ خود تجاوز كرد ، - الْبَحْرُ : دريا طوفانى شد ، - السَّيْلُ : سيل با آب فراوان بالا رفت . طَغَى - - طَغْياً و طُغْيَاناً و طِغْيَاناً [ طغي ] : شغال صدا كرد ، - الْمَاءُ : آب موج زد و بالا رفت ، - الرَّجُلُ : در ستم و گناه افراط كرد ، - الْكافِرُ : كافر از خود كفر زياد نشان داد ، - عَلَى كُلِّ شَيْءِ : بر هر چيزى چيره شد ، - ه : به او ستم كرد ، - ه الشَّيْطَانُ : شيطان او را از راه به در برد اين تعبير در زبان متداول رايج است . طَغَّى - تَطْغِيَةً [ طغو ] ه : او را به نافرمانى و ستم برانگيخت . طَغَّى - تَطْغِيَةً [ طغي ] فلاناً : او را به نافرمانى و ستم وادار كرد ، او را ستمكار كرد . الطَّغَام - مردم پست ( براى مفرد و جمع يكسان به كار مىرود ) ، مرغان و پرندگان پست و زبون . الطَّغَامَة - مفرد ( الطَّغام ) براى پرندگان ريز و پست است . الطُّغْرَى - ج طُغْرَيَات : نوعى خط ، خط طغرائي - اين كلمه تركى است . الطُّغْرَاء - ج طُغْراءَات : علامت ويژه اى كه در نوشتهها و مسكوكات و فرمانهاى سلطانى نوشته مىشد . نام ديگر آن ( الطرَّة ) است . ( اين كلمه تركى است ) . الطُّغْمَة - ج طُغْمات و طُغَم : گروهى كه با هم اتحاد نظر در امرى دارند . طَغِيَ - - طَغْياً و طُغْيَاناً و طِغْيَاناً [ طغي ] : مرادف ( طغَىَ ) است . الطُّغْيَان - ستم و فشار ، بالا آمدن آب و موج زدن آن . الطَّفّ - مص ، و - ج طُفُوف : جهت ، كنار رودخانه ، دامنهء كوه ، داخل خانه ، آنچه كه بر روى زمين آمده باشد ، - مِنَ الإِناءِ - لب ظرف و بالاى آن ، آبى كه در ظرف پس از مَسحِ سر در وضو باقى بماند . طَفَا - - طَفْواً و طُفُوّاً [ طفو ] : روى آب آمد و فرو نرفت ، - فَوْقَ الفرسِ : بر روى اسب پريد ، - الظَّبْيُ : آهو با شتاب دويد . الطِّفَاح - ظرفيت ، مقدارى كه ظرف چيزى به خود بگيرد . الطَّفَّاح - « فرسٌ طَفَّاحُ القوائم » : اسبى كه با شتاب مىدود . الطُّفَاحَة - كف غذا كه بر روى ديگ ظاهر مىشود . الطَّفَاف - [ طفّ ] : تاريكى شب ، - مِنَ الإِناء : لب و دهانه كوزه و يا ظرف ، آنچه از سر ظرف پس از دست كشيدن فرو ريزد ، - « طَفَافُ الشَّمْسٍ » : نزديك شدن خورشيد به غروب . الطِّفَاف - [ طفّ ] : تاريكى شب ، - مِنَ الإِناءِ : لبه و دهانهء كوزه . الطُّفَافَة - [ طفّ ] من الانَاء : لبه و دهانهء كوزه . الطَّفَالَة - كودكى . الطَّفَاوَة - [ طفو ] : كف غذا و مانند آن كه بر روى ديگ ظاهر مىشود ، هالهء ماه و خورشيد . الطَّفَّايَة - [ طفأ ] : دستگاه آتش نشانى . طَفِئَ - - طُفُوءاً [ طفأ ] تِ النارُ : شعلهء آتش فرو كشيد ، - تْ عَيْنُه : بينايى چشم او از دست رفت . طَفَحَ - - طَفْحاً و طُفُوحاً الإناءُ : ظرف پُر و لبريز گرديد ، - الإناءَ : ظرف را پر كرد ، - السَّكْرَانُ : شراب او را گرفت ، - الْكَيْلُ : پيمانه چندان پُر شد كه لبريز گرديد .