فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
564
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ض الضّاد ض - حرف پانزدهم از حروف مبانى و از حروف ( شَجْري ) است كه از مخرج دهان خارج مىشود و در حساب جُمّل به شمارهء ( 800 ) مىباشد . ضاءَ - - ضَوْءاً و ضُوءاً و ضِيَاءً [ ضوأ ] القمرُ و غيرُه : ماه نورانى و تابان شد . الضَّائِع - ج ضُيَّع و ضِيَاع [ ضيع ] : گُم شده ، از دست رفته ، پوچ و ناچيز . الضَّائِق - ج ضاقَة [ ضيق ] : تنگ بر ضد گُشاد ؛ « فُلانُ ضائِقٌ صَدْرُه بِكذا » : دل فلانى به خاطر چيزى تنگ شده است . الضَّائِقَة - [ ضيق ] : مؤنث ( الضَّائِق ) است ، سختى ، تنگدستى ، پيش آمد سخت ؛ « الضَّائِقَة المَاليَّة » : ناتوانى مالى ، مضيقهء پولى . ضاءَلَ - مُضَاءَلَةً [ ضأل ] شَخصَه : او را كوچك و تحقير كرد . الضَّابوط - ج ضُبَّاط : فا ، مرد دلير و دورانديش ، داور و فرمانده ، - ( اع ) : افسر ، « ضابِطُ الكُلِّ » : آنكه داراى قدرت كامل است و از نامهاى خداست ، ج ضَوابط : حكمى است كلَّى كه بر جزئيات خود منطبق باشد ؛ « ضَابِطُ الارتباط » ( اع ) : افسر رابط ، مأمور رابط . الضَّابِطَة - الشرطة ، - ج ضَوَابِط : حكم كلَّى است كه بر جزئيات خود منطبق باشد ، دستگاه كند كردن حركت ماشين ، دستگاه تُرمُز . ضابَعَ - مُضَابَعَةً [ ضبع ] الرجُلَ : با او دست داد ، هر يك از دو طرف دستهاى خود را به طرف يكديگر با شمشير بالا بردند . ضاجَّ - ضِجَاجاً و مُضَاجَّةً [ ضجّ ] ه : با يكديگر مجادله و داد و فرياد نمودند . ضاجَعَ - مُضَاجَعَةً [ ضجع ] ه : با او هم بستر شد ؛ « ضَاجَعَه الْهَمُّ » : افسردگى و اندوه ملازم او باشد . الضَّاجِع - ج ضَوَاجِع : پيچ دره و دهانهء رودخانهء آن ، احمق و ناتوان ، - مِنَ الرَّجال : مرد بسيار گوشه گير و تنبل ، - مِنَ الدَّواب : آنچه از ستوران كه در آن خيرى نباشد ، - مِنَ النُّجُوم : ستاره اى كه در حال غروب باشد . الضَّاجِعَة - ج ضَوَاجِع : مؤنث ( الضّاجِع ) است . ضاحَى - مُضَاحَاةً [ ضحو ] الرجُلَ : هنگام چاشت نزد آن مرد آمد . ضاحَكَ - مُضَاحَكَةً [ ضحك ] ه : با او خنديد ، بيش از او خنديد . الضَّاحِك - فا ، سنگ بسيار سفيدى كه در كوهستان ديده مىشود . الضَّاحِكَة - ج ضَوَاحِك : مؤنث ( الضَّاحِك ) است ، دندانى كه در موقع خنديدن آشكار مىشود . الضَّاحِي - [ ضحو ] : فا ، كسى كه آفتاب مىگيرد ؛ « ضاحِي الْجِلْدِ » : آنچه از بدن كه پيدا و عريان باشد . الضَّاحِيَة - ج ضَوَاحٍ [ ضحو ] : مؤنّث ( الضّاحي ) است ، موضع آشكار از هر چيزى ؛ « ضاحيةُ المَدينةِ » ؛ « ضَوَاحِي المَدينَةِ » : زمينها و مساكن اطراف شهر ، حومهء شهر . ضادَّ - مُضَادَّةً [ ضدّ ] ه : با او مخالفت كرد . الضَّاد - اطلب « ض » ، « لغةُ الضَّادِ » « اللغة العربيّة » ، حرف ( ض ) است ؛ « لُغَةُ الضَّاد » : زبان عربى ؛ « اهْلُ الضّاد » : ملتهاى عرب ، مردم عرب ؛ « ابْنَاءُ الضَّادِ » : مردم عرب . ضارَ - - ضَوْراً [ ضور ] : به شدت گرسنه شد ، - ه الأمرُ : به او زيان رسانيد . ضارَ - - ضَيْراً [ ضير ] ه الأَمرُ : به او زيان رسانيد . ضارَّ - ضِرَاراً و مُضَارَّةً [ ضرّ ] ه : به يكديگر زيان رسانيدند ، با هم مخالفت كردند ، - امراتَه : با داشتن همسر زنِ ديگرى گرفت . الضَّارّ - [ ضرّ ] : فا ، « الضّارُّ النافِعُ » : از نامهاى حق تعالى . ضارَبَ - مُضَارَبَةً و ضِرَاباً ه : با يكديگر زد و خورد كردند ، در زد و خورد بر او چيره شد ، - ه و ضَارَبَ لَه فِى الْمَالِ وَبِالْمال : با سرمايه آن مرد تجارت كرد . الضَّارب - فا ، شب تاريك ، دشت هموار و پر درخت . ضارَسَ - مُضَارَسَةً الأُمورَ : كارها را آزمايش كرد و شناخت ، - ه : با او جنگ و دشمنى نمود . ضارَعَ - مُضَارَعَةً ه : به شكل يكديگر شدند ، - تِ الشَّمسُ : خورشيد به غروب نزديك شد . ، - تِ القِدرُ : غذا در ديگ پخته شد . الضَّارِع - لاغر ، ناتوان ، هر چيز كوچكى . الضَّارُور - [ ضرّ ] : ضرورت .