فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

553

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

، - الْخَيّاطُ الثَّوبَ دَرزى جامه را براى دوخت بريد ، - ه : كلام او را قطع كرد ، از نزد او رفت و او را ترك كرد ، - الشيءَ : آن را بريد ، قطعه قطعه كرد ، - فلانٌ عِنْدَنا شهراً : فلانى يك ماه نزد ما اقامت كرد . صَرُمَ - - صَرَامَةً الرجُلُ : مرد قاطع و حدّى شد ، - السّيفُ : شمشير قاطع و برنده شد . صُرِمَ - تْ أُذُنُه : گوش او بريده شد . صَرَّمَ - تَصْرِيماً [ صرم ] ه : مبالغهء ( صَرَمَه ) است . الصُّرْم - مص ، گلَّه ، دسته . الصَّرْم - پوست ، چرم - اين كلمه فارسى است . الصِّرْم - ج أَصْرَام و أَصَارِم و أصَارِيم و صُرْمان : صف ، گروه ، دسته ، كفش نعلدار كه آن را در زبان متداول ( صِرْمايَة ) گويند . الصرْماء - مؤنث ( الأصْرَم ) است . الصِّرْمَة - ج صِرَم : گونه ، گروه شتران ، ابرها ، نقره . الصِّرْمايَة - كفش نعلدار كه فصيح آن ( الصِّرم ) است . الصُّرْنايَة - ( مو ) : سُرنا ( از ابزار موسيقى است ) اين كلمه فارسى است و در زبان متداول به آن ( كِرْنَيته ) گويند . الصُّرُوحَة - واضح و روشن بودن چيزى . الصِّرُور - [ صرّ ] : مرادف ( الصَّارُور ) است . الصَّرُورَة - [ صرّ ] : مرادف ( الصَّارُور ) است . الصَّرُورِيّ - [ صرّ ] : مُرادف ( الصَّارُور ) است . الصَّرُوع - كشتىگيرى كه بر حريفان خود چيره باشد . الصُّرُوف - « صُرُوفُ الدهرِ » : حوادث و ناملايمات زمانه ( روزگار ) . الصَّرُوف - ماده شترى كه دندانهايش بهم مىخورد . الصَّرُوم - شخص قاطع و نافذ ، شمشير برنده . الصَّرِيح - ج صُرَحَاء : خالص و پاك و روشن . الصَّرِيحَة - مؤنث ( الصَّرِيح ) است . الصَّرِيخ - مص ، و - ج صُرَخَاء : كسى كه طلب يارى كند ، يارى خواه . الصُّرَّيْد - مُرادف ( الصُّرَاد ) است . الصَّرِيدَة - ج صَرَائِد من النِّعاج : گوسفندانى كه سرما آنها را ضعيف و ناتوان كرده باشد . الصَّرِير - [ صرّ ] : صدا ، فرياد بلندى كه ديگرى بشنود . الصَّرِيرَة - ج صَرَائِر [ صرّ ] : پولهاى فلزى كه در كيسه قرار گرفته باشد . الصَّرِيع - ج صَرْعَى : كسى كه زمين خورده باشد ، ديوانه « باتَ صَريعَ الْكَأْسِ » : از شدت مستى بر زمين افتاد . الصِّرِّيع - كشتى گير كه مردم را بسيار بر زمين افكند . الصَّرِيف - نقرهء خالص ، هر چيزى خالص ، آنچه از درخت كه خشك شده باشد ؛ « صَريفُ الباب » : صداى درب ؛ « صَريفُ القَلَم » : صداى قلم به هنگام نوشتن ؛ « صَريفُ الاسْنان » : صداى دندانها هنگامى كه به هم مىخورند . الصَّرِيفَة - ج صُرُف و صِرَاف و صَرِيف : شاخهء درخت خرما كه خشك شده باشد . الصَّرِيم - بريده شده ، زمينى كه زراعت آن درو شده است ، محصول درو شده و انباشته بر روى زمين ، شبانگاه يا پاسى از شب ، بامداد ، چوبى كه در دهان بزغاله گذارند تا نتواند از پستان مادر شير بنوشد ؛ « امْرٌ صَرِيم » چيزى كه دربارهء آن تصميم قبلى گرفته شده باشد ؛ « صَريمَا اللَّيْل » اول شب و آخر آن . الصَّرِيمَة - ج صَرَائِم : اراده و تصميم قاطع ، پاسى از شب . الصَّعَّاد - بسيار بالا رونده . الصُّعَاق - صداى رعد . صَعُبَ - - صُعُوبَةً عليه الأَمرُ : امر بر او سخت و دشوار شد . صَعَّبَ - تَصْعِيباً [ صعب ] ه : آن را سخت و دشوار كرد . الصَّعْب - سخت ، كسى كه قبول خوارى نكند ، - ( ح ) : شير . الصَّعْتَر - ( ن ) : بوته گُلى خوشبو ، مترادف ( السَّعْتر ) است . صَعِدَ - - صُعُوداً و صَعَداً و صُعُداً في السلَّم : از پله بالا رفت ، - به : او را بالا برد ، - صُعُوداً المَكان : بالاى آن مكان رفت . صَعَّدَ - تَصْعِيداً [ صعد ] فيه النظرَ : در كار تأمّل كرد ، - فِى و عَلَى الْجَبَل : بالاى كوه رفت ، - فى الوادي : به سوى پايين و به طرف دره رفت . الصُّعُد - بلندى ؛ « هَبَط مِن صُعُد » : از جاى بلند پايين آمد ؛ « يُشرِفُ من صُعُد » : از بالا مشرف است ؛ « هَذَا النَّبَاتُ يَنْمُو صُعُداً » اين درخت رشد مىكند و بلند مىشود . الصَّعَد - مشقّت و سختى ؛ « عَذَابٌ صَعَدٌ » : عذاب سخت . الصُّعَدَاء - تنفس عميق از فرط خستگى يا ناراحتى ؛ « تَنَفّسَ الصُّعداءَ » : از درد يا ناراحتى آه كشيد ؛ با از ميان رفتن سختى يا ناراحتى آرام شد . الصَّعْدَة - ج صِعَاد و صَعَدَات : اسم مرة از ( صَعِدَ ) است ، كانال هموار و مستقيم . صَعِرَ - - صَعَراً وجهُه : چهرهء او به يك سو برگردانيده شد . صَعَّرَ - تَصْعِيراً [ صعر ] خدَّه : روى خود را از نگاه بمردم و به منظور تكبّر برگردانيد و گاهى بطور طبيعى مىباشد . الصَّعْراء - مؤنّث ( الَاصْعَرَ ) است . صَعَقَ - - صَاعِقَةً تِ السماءُ القومَ : آسمان بر سر مردم صاعقه افكند . صَعِقَ - - صَعَقاً : بيهوش شد و عقل از سرش پريد ، مُرد ، - تِ الرَّكِيَّةُ : آب چاه بالا آمد و ريخته شد ، - الرَّعدُ : صداى رعد بلند شد . صُعِقَ - صَعْقاً و صَعَقاً و صَعْقَةً و تَصْعَاقاً : بيهوش شد و در اثر شنيدن صداى انفجار يا خرابى شديد عقل از سرش پريد ، مُرد . الصَّعَق - مص ، صداى شديد ، مرگ . الصَّعِق - آنكه در اثر شنيدن صداى انفجار