فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
551
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
( الصُّدْقَة ) است . الصَّدَقَة - ج صَدَقَات : صدقه ، عطا و بخشش كه براى ثواب مىدهند . صَدَمَ - - صَدْماً ه : او را راند و بر بدنش ضربه وارد كرد . الصَّدْمَة - اسم مره از ( صَدَمَ ) است ؛ « صَرعَه بِصَدْمةٍ » : با يك ضربه او را زد . الصَّدِمَتَانِ - دو طرف پيشانى . الصَّدِمَتَانِ - مرادف ( الصَّدْمَتان ) است . الصَّدُوح - آوازخوان ، نغمه خوان . الصَّدُود - [ صدّ ] : بازدارنده و به معناى ( الصّادّ ) است ( مفعولى است به معناى فاعل ) . الصَّدُوف - آنكه بسيار روى گردان باشد ، آنكه دهانش بوى بَد بِدَهد . الصَّدُوق - ج صُدْق و صُدُق : هميشه راستگو . صَدِيَ - - صَدَى [ صدي ] : به سختى تشنه شد . الصَّدِي - [ صدي ] : آنكه سخت تشنه است . الصَّدْيَا - ج صَوَادٍ [ صدي ] : مؤنّث ( الصدْيَان ) است . الصَّدْيَان - [ صدي ] : مرادف ( الصدِي ) است . الصَّدِيد - [ صدّ ] : چرك آغشته به خون . الصَّدِيع - پيراهنى كه زير زره پوشند ، - صُدُع : بامداد روشن - پيراهن دو چاك ، آنكه سر درد گرفته باشد ، پيراهن پاره . الصَّدِيغ - ناتوان ، كودك 7 روزه كه مَلاج او سفت شود . الصَّدِيق - ج أَصْدِقاء و صُدَقاء و صُدْقان و جج أَصَادِق : دوست و محبوب ؛ « صَديقُك مَنْ صَدَقَك لَا مَنْ صَدَّقَكَ » : دوست تو كسى است كه از قلب دوست باشد نه فقط زبانى . الصِّدِّيق - ج صِدِّيقون : بسيار راستگو ، آنكه در راستگويى كامل است ، آنكه گفتار و رفتارش يكسان باشد ، هميشه نيكوكار و راست كردار ، لقب ابو بكر اوّلين خلفاء راشدين . الصَّدِيقَة - مؤنث ( الصَّديق ) است . صَرَّ - - صَرّاً [ صرّ ] الصرَّةَ : كيسه را بست ، - « الدراهِمَ فى الصُّرة » : پولها را در كيسه ريخت . ، - « الفَرَسُ اذُنَه و بأذنه » : اسب گوش خود را براى شنيدن تيز كرد ، - - صَرّاً و صَرِيراً الشّيءُ : آن چيز بصدا درآمد ، - الرّجُلُ : آن مرد فرياد كشيد ، - تِ الاذُنُ : در گوش صدايى شنيده شد ، - الرّجُلُ : آن مرد تشنه شد . صُرَّ - [ صرّ ] النباتُ : گياه را سرما زد . الصَّرّ - [ صرّ ] : آنچه از پول كه آماده شود و به جاهاى ديگر فرستاده شود . الصِّرّ - [ صرّ ] : سرما ؛ « ريحُ صِرُّ » بادهاى بسيار سرد ، بادهاى پر سر و صدا . الصِّرَّى - [ صرّ ] : « يمينٌ صِرَّى » : سوگند استوار . الصُّرَاح - خالص از هر چيز . الصَّرَاح - مرادف « الصُّرَاح » است . الصِّرَاح - مص ، مُرادف « الصُّراح » است ؛ « شَتَمَه صِراحاً » : آشكارا به او ناسزا گفت . الصَّرَاحَة - صراحت و آشكارا ؛ « صَرَاحَةً » : با عبارت و بيانى روشن . الصُّرَاحِيّ - واضح ، روشن . الصُّرَاحِيَة - من الخمر : شراب خالص . الصُّرَاحِيَّة - ظرف مي . الصَّرَّاح - آنكه بسيار فرياد زند ، - ( ح ) : طاوس . الصرَّاد - ابر نازكى كه باران ندارد . الصِّرَار - ج أَصِرَّة [ صرّ ] : ريسمانى كه بر نوك پستان ماده شترى مىبندند كه بچهء آن نتواند از پستان مادر شير بنوشد ، جاى بلندى كه آب بدان نرسد . الصَّرَّار - [ صرّ ] : « صَرَّارُ الليلِ » ( ح ) : نوعى حشره بنام ( جُدجُد ) است كه به جيرجيرك معروف است . الصَّرَارَة - [ صرّ ] : آنكه به حج نرفته و يا ازدواج نكرده باشد ، اين كلمه براى مفرد و جمع يكسان به كار مىرود . الصَّرَّارَة - [ صرّ ] ( ح ) : نوعى عقاب است كه مارها را مىخورد ؛ نام ديگر آن ( أَبُو صُوَيّ ) است . الصَّرَارِيّ - ج صَرَارِيُّون : ملاح ، ناوى ، كشتيبان . الصُّرَاط - شمشير بلند و برّنده . الصِّرَاط - ج صُرُط : راه ، - الْمُستَقيم : راه راست . الصَّرَّاع - آنكه با ديگران بسيار كشتى گيرد . الصِّرَاعَة - كشتى گرفتن . الصُّرَّاعَة - آنكه بسيار كشتى گيرد . الصَّرَّاف - دانشمند علم صرف ، - ج صيارفة : صرّاف پول . الصِّرَافَة - صرّافى . الصُّرَام - از نامهاى جنگ ، بلاى سخت ؛ « رَجُلُ صُرامُ » : آنكه در ارادهء خود نيرومند است . الصَّرَامَة - سختى و قساوت . الصُّرَّة - ج صُرَر [ صرّ ] : كيسهء پول . الصَّرَّة - [ صرّ ] : روى ترش كردن ، گروه مردم ، ناله و شيون ، سختى جنگ و گرما و مانند آن ، مهره كه در دست گيرند . الصِّرَّة - [ صرّ ] : سختترين فريادها ، سرما . صَرَّجَ - تَصْرِيجاً [ صرج ] الحوضَ : حوض را با سنگ و ساروج بنا نمود ، - الحَوْضِ بِالنّورة : حوض را آهك ماليد . صَرَحَ - - صَرْحاً الأمرَ : امر را بيان نمود . صَرُحَ - - صَرَاحَةً و صُرُوحَةً : با صفا و اخلاص نمايان شد . صَرَّحَ - تَصْرِيحاً [ صرح ] الأَمرَ : امر را بيان نمود الأمرُ : آن امر آشكار شد ، - المُتكلمُ : گوينده سخن را آشكار گفت ، - بِمَا فِى نَفْسِه : آنچه كه در دل داشت آشكار كرد ، - بِكَذَا : در مورد آن چيز تصريح كرد ، - لَه بِكَذا : به او اجازه داد ، - النَّهارُ : ابر روز رفت و آفتابش درخشان شد ، - تِ الخَمرُ : كفِ مىاز بين رفت و خالص شد ، تِ السَّنَةُ : خشكسالى و سختى سال پديدار شد