فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
549
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
باز ؛ « سَمَاءٌ صَحْوٌ » : آسمان باز و روشن « يَوْمٌ صَحْوٌ » : روز روشن . اين كلمه وصف است براى مصدر . صَحِيَ - - صَحاً [ صحو ] : به هوش آمد ، - مِنْ نَوْمِه : از خواب بيدار شد . الصِّحِّيّ - [ صحّ ] : آنچه كه ويژهء بهداشت باشد ؛ « لِدَاعٍ صِحِّيّ » : براى ضرورت بهداشت ؛ « الحَجْرُ الصحيّ » : قرنطينه ، اتخاذ تدابير لازم براى جلوگيرى از سرايت بيمارى به داخل كشور . الصَّحِيح - [ صحّ ] : آنچه كه ثابت و يا مطابق با حقيقت باشد ؛ « خَبَرُ صحيحٌ » : خبرى درست ، - « في عِلْم الصَّرْف » : كلمه اى كه معتل نباشد مانند « حرفٌ صحيحُ » ، - ج اصِحَّاء و صِحَاح و اصِحَّة و صَحَائِح : صحيح و سالم از هر گونه عيب . الصحِيرة - شيرى جوشانده كه بر روى آرد و روغن ريخته شود . الصَّحِيف - سطح زمين . الصَّحِيفَة - ج صَحَائِف و صُحُف : نوشته ، يك ورق از كتاب كه در دو طرف آن نوشته شده باشد ، روزنامه ؛ « صَحيْفَةُ الْوَجه » پوست صورت ؛ . « صُنْ صحيفة وَجهِك » از پوست صورت خود نگهدارى كن . الصَّخَّاب - آنكه بسيار فرياد كشد . الصَّخَّابَة - : مؤنث ( الصَّخّاب ) است . صَخِبَ - - صَخَباً : آن مرد داد و فرياد كرد . الصَّخَب - مص ، آميخته شدن صداها ، داد و فرياد . الصَّخِب - آنكه بسيار فرياد كشد . الصَّخْبَى - مؤنث ( الصَّخْبان ) است . الصَّخْبَان - ج صُخْبَان : به معناى ( الصَّخِب ) است . الصَّخِبَة - مؤنّث ( الصَّخِب ) است . صَخَدَ - - صَخْداً تْه الشمسُ : خورشيد بر او تابيد و آن مرد آفتاب زده شد . صَخِدَ - - صَخَداً و صَخَدَاناً اليومُ : گرماى هواى روز سخت شد . الصَّخِر - من الأَمكنة : جائى كه پر از سنگ باشد . الصَّخْرَة - ج صَخْر و صَخَر و صُخُور و صُخُورَة و صَخَراتٍ : صخره ، سنگ سخت و بزرگ ؛ « فلانٌ صَخْرَةُ الوَادِي » : فلانى استوار و پا برجاست و نمىترسد . الصَّخَرَة - ج صَخْر و صَخَر و صُخُور و صُخُورَة و صَخَراتٍ : سنگ سخت و بزرگ ، صخره . الصَّخْرِيّ - منسوب به الصَّخْر ) است . الصَّخُوب - مرادف ( الصّاخِب ) است . اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود . صَدَّ - - صَدّاً و صُدُوداً [ صدّ ] عنه : از او روى گردانيد ، - صَدِيداً مِنَ الشَّي : از آن چيز ناله و فرياد كشيد ، - - صدّاه عَنْ كَذَا : از آن كار او را منصرف كرد و بازداشت ، - السَّبِيل : راه بر او بسته شد و مانعى ايجاد گرديد . الصُّدّ - ج أَصْداد و صُدُود [ صدّ ] : مترادف ( الصَّد ) است . الصَّدّ - ج أَصْداد و صُدُود [ صدّ ] : گوشه اى از دشت و دره ، كوه ، ابر بلندى كه مانند كوه ديده مىشود . صَدَا - - صَدْواً [ صد و ] بيديه : با دو دست خود كف زد . صَدَّى - تَصْدِيَةً [ صد و و صدي ] بيديه : با دو دست خود كف زد . الصَّدَى - ج أَصْدَاء [ صدي ] : تشنگى سخت ، انعكاس آواز در كوهستان ؛ « اسْرَعُ مِنْ رجع الصّدى » : سريعتر از برگشت صدا ، جسم انسان پس از مرگ ، تعرض ، مغز سر ، درون سر ، - ( ح ) : گونه اى جغد كه سر بزرگى دارد و بهر سو كه بخواهد سر خود را مىچرخاند و در جاهاى خراب و تاريك زندگى مىكند نام ديگر آن ( الْهامة ) است ، پرنده اى خرافى كه گويند از سر كشته بيرون مىآيد و همواره مىگويد « اسقُوني اسقوني » مرا سيراب كنيد تا انتقام خون او گرفته شود و قاتل اعدام شود و لذا به آن ( الصدَى ) گويند . الصَّدَّاح - آوازخوان . الصَّدَّاد - ج صَدَائِد [ صدّ ] : راهى كه به آب منتهى شود ، - ( ح ) : مار ، - ( ح ) : چلپاسه . الصِّدَار - پيش بند سينه ، نشانى كه بر سينهء شتر زنند . الصَّدَارَة - رياست ، وزارت ، منصب نخست وزيرى در دولت عثمانى . الصُّدَاع - ( طب ) : سردرد . الصِّدَاغ - داغ روى شقيقهء شتر . الصَّدَاق - ج أَصْدِقَة و صُدُق : مِهريهء زن ، كابين . الصِّدَاق - ج أَصْدِقَة و صُدُق : مرادف ( الصدّاق ) است . الصَّدَاقَة - محبت و دوستى . الصِّدَام - ( طب ) : بيمارى ويژه اى است كه در سر چهار پايان پديد آيد . صَدَأَ - - صَدْأً [ صدأ ] المِرآةَ : آئينه را پاك و درخشان كرد ، - الشيءَ : زنگ و چركى را از آن چيز پاك كرد . صَدِئَ - - صَدَأَ الحديدُ : روى آهن زنگ خورد ، - الشّيءُ : به رنگِ زنگ زده درآمد . صَدُؤَ - - صَدَاءَةً : مرادف ( صَدِئَ ) است . صَدَّأَ - تَصْدِئَةً [ صدأ ] المرآةَ : آئينه را پاك و درخشان كرد ، - الشّيءَ : آن چيز برنگ زنگ خورده درآمد . الصَّدَاْ - [ صدأ ] ( ك ) : ماده اى است برنگ سرخ يا بلوند كه بر روى آهن به علت رطوبت هوا مىنشيند ( زنگ ) ؛ « رَجُلٌ صَدَأ : » مردى كه جسم نرم و لطيفى دارد . الصَّدِئ - [ صدأ ] : آنچه كه روى آن زنگ خوردگى باشد . الصَّدْآء - [ صدأ ] : مؤنث ( الأَصْدَأ ) است . الصُّدْأَة - [ صدأ ] : رنگ چيزى كه زنگ زده باشد . الصَّدِئَة - مؤنث ( الصَّدِئ ) است . صَدَحَ - - صَدْحاً و صُدَحاً الرجُلُ أو الطائرُ : آن مرد يا پرنده با صداى بلند آواز خواند . صَدَّدَ - تَصْدِيداً [ صدّ ] : دست زد ( كف زد ) ، - الجَرحُ : زخم چرك كرد .