فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
547
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الصَّبَّارَة - زمين خشك و باير ، - ( اع ) : ديده بانان لشكر . الصِّبَاغ - ج أَصْبِغَة : رنگ ، مادّهء رنگى . الصَّبَّاغ - رنگرز ، نقاش ساختمان ، دروغگو . الصِّبَاغَة - رنگرزى ، فنِ رنگرزى . الصَّبَّان - صابون ساز ، فروشندهء صابون . صَبَأَ - - صَبْأَ و صُبُوءًا [ صبأ ] : از دينى به دين ديگرى گرويد ، به دين صابئين درآمد ، - العدوَّ عَلَيهم : دشمن را راهنمايى كرد ، - عَلَيْهم : بر آنها حمله كرد ، - النّابُ أَوِ النِّبَاتُ : دندان و يا گياه درآمد و يا نمايان و آشكار شد . صَبُؤَ - - صَبْأَ و صُبَوْءًا : به معناى ( صَبَأَ ) مىباشد . الصَّبَئُوت - جمع ( صِبْئ ) به زبان عبرى كه به معناى زيبائى و بزرگى است ، « رَبُّ الصَّبَئُوت » ؛ خداى بزرگى . الصَّبَب - ج أَصْبَاب [ صبب ] : سرازيرى زمين و يا راه ، سراشيبى رودخانه . الصُّبَّة - [ صبب ] : به معناى ( الصُّبّ ) است ، - ( ط ) آش شوربا ، و نيز به معناى باقيماندهء آب و يا شير در ظرف ، دارائى كم ، جمعى از مردم ، گلهء اسب يا شتر يا گوسفند . الصَّبَّة - ج صَبَّات [ صبب ] : مؤنّث ( الصَّبّ ) است . صَبَحَ - - صَبْحاً القومَ : بامداد نزد آنها آمد ، - عَنِ الحق : از حق روى گردان شد . صَبِحَ - صَبَحاً و صَبْحَةً : روشن و درخشان شد ، - الشعَرُ : موى سفيد شد ، - الحَديدُ : آهن برق زد . صَبُحَ - - صَبَاحَةً الوجه : چهره تابناك و نورانى شد ، - الغُلامُ : آن جوان زيبا شد . صَبَّحَ - تَصْبِيحاً ه : شراب صبحگاهى به او نوشانيد ، صبح نزد او آمد ، - الرَّجُلَ : به آن مرد درودِ بامدادى گفت و سلام كرد ؛ « صَبَّحَكَ اللَّه بِالْخَيْر » : صبح به خير . ، - الْقَومَ المَاءَ : شبانگاه مردم را راه بُرد تا اينكه بامدادان به آب رسانيد . الصُّبْح - ج أَصْباحِ : آغاز روز ، صبح . الصَّبْحَاء - مؤنث كلمهء ( الأَصْبَح ) است . الصُّبْحَة - خواب در سپيده دم ، رنگ سياه كه به سرخى مايل باشد . الصَّبْحَة - خواب صبح ، خواب در سپيده دم . الصُّبْحِيَّة - صبح زود ، ديدار در صبح . صَبَرَ - - صَبْراً على الأَمر : خويشتن دارى و شكيبائى نمود ، - عَنِ الشَّيء : از آن چيز خوددارى كرد ، - ه : او را با اكراه ملزم به كار كرد ، - ه عن الامر : او را از كار بازداشت ، - الدَّابَّةَ : حيوان را بدون عُلوفه نگاه داشت ، - - صَبْراً و صَبَارَةً بِه : كفالت او را پذيرفت ، - ه : به او كفيل داد . صَبَّرَ - تَصْبِيراً [ صبر ] ه : از او خواست كه صبر كند ، او را امر به صبر كرد ، - الْكَأسَ : كاسه را پُر و لبريز كرد ، - المَيِّت : در درون مرده صبر ريخت تا متعفن نشود . الصُّبْر - ج أَصْبَار : به معناى ( الصِّبْر ) است . الصَّبْر - مص ، شكيبائى و صبر بر سختيها ؛ « قُتِلَ صبراً » : شخص بازداشت و زندانى و كشته شد ؛ « الصَّبْرُ الجميل » : نيروى مقاومت و صبر ؛ « شَهْرُ الصَّبْر » : ماه روزه دارى ( رمضان ) ؛ « يَمينُ الصَّبْر » : سوگند كه بر سر آن شخص را بازداشت كنند تا سوگند خورد . الصِّبْر - ج أَصْبَار : ابر سفيد ، زمين شنزار و نرم ، ناحيهء چيزى . الصُّبُر - ج أَصْبَار : زمين شنزار ( شنهاى نرم ) . الصَّبَر - اسم است از ( الصَّبَّارة ) كه بر معدودى از لشكر اطلاق مىشود . الصَّبِر - ج صُبُور ، و يقال له أَيضاً المَقْر و المَقِر ( ن ) : نام گياهى است از نوع ( زنبقيها ) كه برگهاى نرمى دارد و گُل او به شكل بوقى لوله اى است به رنگهاى زرد يا سرخ و مركز آن افريقاى استوايى است ، عصارهء تلخى دارد كه در پزشكى از آن استفاده مىشود . الصُّبْرَة - ج صِبَار : سنگهاى درشت و انباشته بر روى هم ، آنچه از مواد غذائى كه بدون كيل و وزن بر روى هم انباشته شود ؛ « اخَذَه صُبْرَةً » : بطور جمله و بدون وزن و پيمانه آن را گرفت . الصَّبْرَة - اسم مَرّه از ( صَبَر ) است ، سختى سرما ؛ « صَبْرَةُ الشِّتاءِ ) وسط زمستان . الصَّبِرَة - ( ن ) : يك درخت صَبِر است . صَبَعَ - - صَبْعاً به و عليه : با انگشت به او اشاره كرد و او را نشان داد ، - فُلاناً عَلَيه : با اشاره او را معرفى كرد . ، - الشَّيءَ : انگشت در آن چيز فرو كرد ، في الطَّعَامِ : انگشت در غذا فرو كرد . ، - صَبعاً و مَصْبَعَةً ه : بر انگشت او ضربه زد . صَبَغَ - - صَبْغاً و صِبَغاً الثوبَ : جامه را رنگ آميزى كرد ، - يَدَه بِالْعَمَل : به كار مشغول شد ، - ه بِالْمَاءِ : او را تعميد كرد ( شُست ) ، - يَدَه فِى المَاءِ : دست خود را در آب فرو بُرد ، - فلاناً فى النعيم : او را غرق در نعمت كرد . الصِّبْغ - ج أَصْبَاغ - رنگ ، ادويه و سركه و روغن و مانند آن كه نان را در آن فرو بَرَند و رنگى كنند . الصَّبْغَة - گروه غُسلِ تعميد ويژهء مسيحيان - اين كلمه در زبان متداول رايج است . الصِّبْغَة - آنچه كه با آن رنگ كنند ، دين ، ملَّت ، معمودية ، نوع و جنس . الصَّبْوَة - [ صبو ] : ناداني جواني . الصَّبُوح - آنچه كه در بامداد نوشند و يا خورند ، شيرى كه در سپيده دم بدوشند . الصَّبُور - ج صُبُر : آنكه بسيار صبر كند . بسيار شكيبا ، اين كلمه از نامهاى خداى متعال است . الصَّبُّور - « أُمُّ صَبُّور » : پيشامد سخت و بلا . صَبِيَ - - صَبَاءً [ صبو ] : كارهاى بچه گانه كرد ، اليه : به او اظهار محبت و علاقه كرد . صُبِيَ - [ صبو ] القومُ : باد شرق بر آنها وزيد . الصَّبِيّ - ج صُبْيان و صِبْيان و صُبْوَان و صِبْوَان و أَصْبِيَة و صِبْيَة و صَبْيَة و صُبْيَة و صِبْوَة و أَصْبٍ : نوجوان ، نوباوه .