فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

539

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

دلهره‌ها . الشُّوَاءَة - [ شوي ] : يك پاره گوشت پخته و مانند آن . الشِّوَاءَة - [ شوي ] : مترادف ( الشُّوَاءَة ) است . الشَّوَاة - [ شوي ] : مترادف ( الشُّوَاءَة ) است . الشَّوَاجِر - [ شجر ] : موانع ، بازدارنده‌ها ؛ « رِماحٌ شَوَاجِر » : نيزه‌هاى مختلف در زدن طعنه . الشَّوَاحِج - [ شحج ] : كلاغها . الشَّوَاحِط - [ شحط ] : « شَوَاحِطُ الأَوديةِ » : دره‌هاى دور از هم . الشُّوَار - [ شور ] : نشان و علامت ، - عند العَامّة : سطح جائى كه مشرف به فرود آمدن باشد مانند پشتبام . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّوَار - [ شور ] : نشان و علامت . الشَّوَارِد - جمع ( الشارِدَة ) است ؛ « شوارِدُ اللُّغَةِ » : كلمات خلاف قاعده و نادر در يك زبان . الشَّوَارِع - من النجوم : ستاره‌هاى نزديك به غروب ؛ « رِمَاحٌ شَوَارِع » : نيزه‌هاى محكم . الشَّوَارِف - [ شوش ] : اختلاف و نگرانى و پراكندگى . الشُّوَاظ - [ شوظ ] : شعله ى آتش بىدود ، گرماى آتش يا خورشيد ، فرياد ، سختى تشنگى ، ناسزاگوئي . الشِّوَاظ - مترادف ( الشوَاظ ) است . الشَّوَّاف - [ شوف ] من الرجال : مرد تيزبين ، آنكه داراى چشمى نيرومند باشد . الشَّوَاكِل - راههاى فرعى كه از خيابان اصلى كشيده شده باشد ؛ « هذا طَريقٌ ذو شَوَاكِل » : اين راهى است كه از آن راههاى فرعى منشعب مىشود . الشِّوَال - [ شول ] عند العامَّة : اين واژه در زبان متداول به معناى بار بزرگى از موى يا پشم است اين كلمه تحريف جوال فارسى است . شَوَّال - ج شَوَّالات و جج شَوَاوِيل : ماه دهم از سال هجرى قمرى است كه ميان ماه رمضان و ذو القعده مىباشد . عدد روزهاى اين ماه 29 روز است و به آن نيز ( الشَّوَال ) گفته مىشود . الشَّوَّان - [ شون ] : انباردار غله . الشَّوَانِيء - [ شنأ ] : جمع ( الشانِئَة ) است ؛ « شَوَانِيءُ الْمَالِ » : اموالى كه به آنها بخل نورزند . شَوَّبَ - تَشْوِيباً [ شوب ] عنه : از او تا اندازه اى پشتيبانى كرد ، - فلانٌ عندَ العَامَّة : فلانى گرمازده شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّوْب - [ شوب ] : مص ، آنچه كه با چيز ديگرى آميخته شود ، عسل ، يك مشت خمير ، - عندَ العَامَّة : و در زبان متداول به معناى گرما مىباشد . الشَّوْبَة - [ شوب ] : اسم مرة است ، مكر و خدعه . الشُّوْبَق - ج شَوَابِق : چوب نانوائى كه با آن نان را قبل از پختن پهن كنند . اين واژه فارسى است . الشَّوْبَك - ج شَوَابِك : مترادف ( الشُّوبق ) است به معناى چوبك . اين واژه فارسى است . شَوَّحَ - تَشْوِيحاً [ شوح ] الرجُلُ : آن مرد دستهاى خود را باز كرد و دويد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّوْذَر - [ شذر ] : چادر ، پيراهن بدون آستين . شَوَّر - تَشْوِيراً : بر روى بلندى يا پشتبام آمد . اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است . الشَّوْر - [ شور ] : مص ، عسل چيده شده ، و در زبان متداول به معناى مشورت است . الشُّوْرَى - [ شور ] : اسم است به معناى ( التَّشَاوُر ) يا اسم است از ( أَشَارَ عَليه ) ؛ « مَجْلِسُ الشُّورَى » : مجلس شورى ، پارلمان . الشَّوْرَبَة - ( ط ) : شوربا ، سوپ كه معمولا از برنج يا عدس و سبزيجات و گوشت و روغن تهيه مىشود . اين واژه فارسى است . الشُّوْرَة - [ شور ] : به معناى ( الشَّارة ) است ، كندوى عسل ، زمين دراز و باريك ، - عندَ العَامّة : و در زبان متداول به معناى صف يا رده ى درختان است . الشَّوْرَة - [ شور ] : شرمسارى ، خجالت . شَوِسَ - - شَوَساً [ شوس ] : با گوشه ى چشم از روى تكبر يا خشم نگاه كرد ، در جنگ دلير و پرتوان شد . الشُّوس - [ شوس ] : بلندها . شَوَّشَ - تَشْوِيشاً [ شوش ] الأمرَ : آن امر را نابسامان كرد ، آن چيز را بهم آميخت . شَوْشَطَ - شَوْشَطَةً الطعامُ : بر اثر گرماى سخت آتش غذاى ته ديگ سوخت . شَوَّطَ - تَشْوِيطاً [ شوط ] : مسافرت او بدرازا كشيد ، - القِدْرَ : ديگ را به جوش آورد ، - اللَّحمَ : گوشت را پخت ، - الصَّقيعُ النَّبَاتَ : تگرگ گياه را سوزانيد . الشَّوْط - ج أَشْوَاط : پايان ، يك بار دويدن و به پايان رسيدن ؛ « جَرَى الفَرَسُ شَوطاً » : اسب گام برداشت ؛ « قَطَعَ شَوْطاً كَبِيراً فى التَّقدُّمِ » : بسيار پيش رفت ؛ « يَفُوقُه اشْواطاً » : از او بسيار جلوتر است . شَوَّفَ - تَشْوِيفاً [ شوف ] الجاريةَ : آن زن را آرايش كرد ، - ه الشَّىءَ عِندَ العَامّة : و در زبان متداول به معناى آن چيز را به او نشان داد . الشَّوْف - [ شوف ] : مص ، ابزار زمين صاف كن ، ماله ى كشاورزى . شَوَّقَ - تَشْوِيقاً [ شوق ] ه إليه : او را به آن چيز تشويق كرد . الشَّوْق - [ شوق ] : مص ، ج اشْوَاق : خواسته ى نفس ، آرزوى وصال ، عشق . شَوَّكَ - تَشْوِيكاً [ شوك ] الشجرُ : درخت خاردار شد ، خار درخت درآمد ، - الفَرْخُ : پرهاى ريز جوجه درآمد ، - شَاربُ الغُلامِ : موى پشت لب آن جوان برآمد و زِبر شد ، - الرأسُ بَعْدَ الْحَلْقِ : سر پس از تراشيدن موى درآورد ، - الحَائِطَ : بر روى ديوار خار قرار داد . الشَّوْك - ج أَشْوَاك [ شوك ] : خار درخت ، - ( ن ) : نام گياهى است از تيره ى نيمه جدا شده‌ها كه برگهاى آن خاردار