فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
532
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
اين واژه ضدّ ( السَّعِيد ) است . الشَّقِيف - سنگ بزرگ كه از كوه سرازير شود ، و در زبان متداول بر سنگ كوچك اطلاق مىشود . الشُّقَيْفَات - زنگ بشكن كه معمولًا از مس ساخته مىشود و رقصكننده يكى را در انگشت ابهام و ديگرى در انگشت وسطى درمىآورد و بهنگام رقص آن دو را با هم مىنوازد و صداى موزونى از آن برمىآيد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّقِيق - نيمى از چيزى كه بطور مساوى بريده شده باشد ، - ج أَشِقَّاء : برادر از يك الشَّك - مص ، - ج شُكُوك : گمان كه بر خلاف يقين است ؛ « بِلَا شَكٍّ » : بىشك ؛ « لَا شَكَّ » : شكى نيست ؛ « مِنْ دونِ شَكٍّ » : بىداشتن شك ؛ « لَا سَبيلَ الى الشَّكِّ فيه » : بدون شك و ترديد در آن ؛ « لا يَتَطَرَّق اليه الشَّكُّ » : شك و ترديد بخاطر او خطور نمىكند ، شكاف كوچك كه در استخوان پديد آيد ، داروى كشنده ى موش . الشِّك - ( ت ) : چِك ، حواله ى پولى . اين واژه انگليسى است . شَكَا - - شَكْوَى و شَكْواً و شَكَاةً و شَكَاوَةً و شِكَايَةً و شَكِيَّةً [ شكو ] إليه زَيْداً : از زيد نزد او شكايت كرد ، - الأَمْرَ اوِ الْعِلَّةَ : از آن امر يا بيمارى شكايت كرد ، - مرضَه لِلطَبيب : بيمارى خود را براى پزشك شرح داد ، - امْرَه الى اللَّه : از امر خود نزد خدا شكايت نمود ، - شَكْواً وَشَكْوى و پدر و مادر ، برادر تنى ، همسان ، آنكه با ديگرى در رابطه اى نَسَبى يا زبان يا دين مشترك باشد ؛ « الشَّعْبُ الشَّقِيقُ » : ملَّت برادر يا همكيش . الشَّقِيقَة - ج شَقَائِق : خواهر ، - ( طِب ) : دردى است كه در نيمى از سر پديد آيد ، باران تند و سخت و بسيار ، - مِن البَرْقِ : برق كه در افق آشكار شود ؛ « شَقَائِقُ النعْمَان » ( ن ) : گياهى است از تيره ى شقايقها كه به آن ( گلِ شقايق نعمان ) گويند و به رنگ زيباى سرخ است . شَكَّ - - شَكَّاً [ شكّ ] في الأمر : در آن امر شك كرد ، - عَلَيه الأَمْرُ : امر بر او مشتبه شد ، - ه بِالرّمْح : با نيزه او را زد و استخوان او را شكافت ، - تِ الشَّوكةُ رِجْلَه : خار به پاى او فرو رفت ، - اليه الْبِلادُ : كشور را به سوى او پيمود ، - فى السِّلاح : غرق در اسلحه شد ، - الشيءَ إِلى الشَّيءِ : آن چيز را به چيز ديگرى پيوست كرد ، - الخيَاطُ الثّوبَ : خياط جامه را با كوكهاى درشت دوخت ، - القَومُ بُيُوتَهم : آن قوم خانههاى خود را در يك رديف ساختند ، - اللُؤْلُؤَ او الخِزَزَ : مهره يا مرواريد را به رشته كشيد . شَكَا المَرَضُ فلاناً : بيمارى فلانى را دردمند كرد . شَكَى - - شَكْياً [ شكي ] اليه : نزد او شكايت برد . شَكَّى - تَشْكِيَةً [ شكو ] الشّاكيّ : دادخواست شاكى را پذيرفت . الشَّكَاء - [ شكو ] : بيمارى . الشَّكَاة - [ شكو ] : مص ، بيمارى ، عيب و نقص . الشَّكَارَة - آنچه را كه مباشر زمين براى خود از زمين مالك كشت كند . اين واژه در زبان متداول رايج است ، آن مقدار از پيلههاى كرم ابريشم كه وسيله ى نانوا يا افراد خانواده تربيت شود و برگهاى توت كه براى غذاى آنها گرد آورند . الشِّكَاك - [ شكّ ] : « بيوتٌ شِكَاكٌ » : خانههاى رديف باهم . الشَّكَاكَة - [ شكّ ] : ناحيه اى از زمين . الشِّكَال - ج شُكُل : بندى كه با آن پاهاى ستور را بندند ، تسمه اى كه ميان دست و پاى ستور بندند ، بند ميان تنگ پالان و زير شكم پالان ستور . الشُّكَّة - [ شكّ ] : دورى و مسافت . الشَّكَّة - [ شكّ ] : اسم مرّه از ( شّكَّ ) است ، و در زبان متداول به معناى درد شديدى است كه در سينه يا پهلو يا دوش انسان پديد آيد . الشِّكَّة - ج شِكَك [ شكّ ] : اسم نوع است از ( شَكَّ السِّلاح ) ، پاره چوبى كه در سوراخ تيشه يا تبر گذارند تا دسته ى آن محكم شود . شَكَرَ - - شُكْراً و شُكُوراً و شُكْرَاناً الرجُلَ و له ( باللام أفصح ) : از آن مرد به خاطر محبتهائى كه كرده بود سپاسگزارى كرد . الشُّكْر - مص ؛ « شُكْراً لَكَ » : سپاس و درود بر تو ؛ « شَكَرَه شُكْراً جَزِيلًا » : از او بى حد و حصر سپاسگزارى كرد . الشَّكْرَى - مؤنث ( الشَّكْرَان ) است ؛ « عينٌ شَكْرَى » : چشم پر از اشك . الشَّكْرَان - ج شُكَارَى و شَكَارَى من الضروع : پستان پر از شير . الشَّكْرَة - اسم مرّه از ( شَكَرَ ) است ، پستان پر از شير يا پر شدن پستان از شير . الشَّكَرِيَّة - پُر شدن پستان از شير . شَكُسَ - - شَكَاسَةً : خشن و بد اخلاق شد ، بخيل شد . شَكِسَ - - شَكَساً : مترادف ( شَكُسَ ) است . الشَّكُس - ج شُكَس : مترادف ( الشَّكِس ) است . الشَّكِس - ج شُكْس : بد اخلاق ، بخيل . شَكَّكَ - تَشْكِيكاً ه : او را به شك و ترديد انداخت . شَكَلَ - - شَكْلًا الأمرُ : آن امر مشتبه شد ، - العِنَبُ : انگور آغاز به رسيدن كرد ، - تِ المرأَةُ شَعْرَها : آن زن موى سر خود را به چپ و راست بافت ، - الكِتَابَ : بر روى كلمات كتاب اعراب گذارد ، - الدَّابَةً بالشكَالِ : پاى ستور را با بند بست ، - فلانٌ المَسْألةَ عِند العَامَّة : مسأله يا موضوع را با اشكال دانست و حل نشد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَكِلَ - - شَكَلًا : چشمانش مادرزادى سرخ شد ، - الشيءُ : در سفيدى آن چيز سرخى پديد آمد ، - تِ الْمرأةُ : آن زن ناز و كرشمه كرد . شَكَّلَ - تَشْكِيلًا الأمرُ : آن امر مشتبه شد ، آن كار پوشيده شد ، - العِنبُ : انگور آغاز به رسيدن كرد ، - تِ الْمَرأةُ شَعْرَها : آن زن موى سر خود را به طرف چپ و راست بافت ، -