فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

528

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

پراكنده كرد ، جمعآورى كرد ، آن را تباه كرد ، آن را نيكو ساخت ، - الشيءُ : آن چيز آشكار شد ، - فلاناً : فلانى را بازداشت ، - اللَّجامُ الفَرَسَ : لگام اسب را از سوئي كه قصد كرده بود بازداشت ، - الْقَومُ : آن قوم پراكنده شدند ، - الرجُلُ : آن مرد مُرد ، - تْه المنيَّةُ : مرگ او را فرا گرفت ، - الى الْقَوم : به سوى آن قوم گرايش كرد و از دوستان خود بريد . الشَّعْب - مص ، - ج شُعُوب : نسل يا نژادى از مردم ، ايل بزرگ ، دورى ، دور ، شكاف ؛ « الْتَأَمَ شَعْبُهُم » : پس از پراكندگى دور هم جمع شدند ، محل پيوند استخوانهاى سر ، مانند ؛ « هُما شَعْبَانِ » : آن دو همسانند و مانند يكديگرند . الشِّعْب - ج شِعَاب : راه در كوهستان ، آبراهه در زير زمين ، شكاف ميان دو كوه ، ناحيه ، كوى بزرگ . الشُّعَب - جمع ( الشعَب ) و ( الشعْبَة ) است ؛ « شُعَبُ اليدِ » : انگشتان ؛ « شُعَبُ الجِسْم » : دو دست و دو پاى ؛ « شُعَبُ الفَرَسِ » : آنچه از اندام اسب كه بلند باشد مانند سر و سر شانه ى آن ؛ « شُعَبُ السفُّود » : دندانه‌هاى سيخ كباب كه گوشت در آنها فرو رود ؛ « شُعَبُ الدهرِ » : اوضاع و احوال روزگار . الشَّعْبَاء - مؤنّث ( الأَشْعَب ) است . شَعْبَانُ - ج شَعَابِين و شَعْبَانَات : ماه هشتم از سال هجرى قمرى است كه ميان دو ماه رجب و رمضان قرار دارد تعداد ايام اين ماه معمولا 29 روز است . اين واژه غير منصرف است . الشُّعْبَة - ج شُعَب و شِعَاب : فرورفتگى و شكاف در كوه ، شاخه ى درخت ، گروهى از چيزى ، فراق ، فاصله ى ميان دو شاخ يا دو شاخه ، آبراهه ، جويهاى بزرگ روان در دره ؛ « الشعْبَةُ الثَّانِية » : دفترى است ويژه ى ستاد ارتش كه اطلاعات از دشمن را كسب مىكند ؛ « شُعْبَتَا الرَّحْلِ » : جلو و عقب پالان . شَعْبَذَ - شَعْبَذَةً : مترادف ( شَعْوَذَ ) است : افسونگرى و چشمبندى كرد . الشَّعْبِيَّة - نفوذ و برخوردارى شخص از معروفيت و سرشناسى و احترام ملت . شَعِثَ - - شَعَثاً و شُعُوثَةً الشعَرُ : موى سر تيره رنگ و چرك شد شَعَثاً الأَمْرُ : آن امر پخش و پراكنده شد . شَعَّثَ - تَشْعِيثاً الشيءَ : آن چيز را پراكنده كرد ، - الشَّاعِرُ : شاعر در شعر خود آشفتگى آورد ، - ه بِخَير : او را به كار خير برانگيخت . الشَّعْث - پخش شدن و پراكندگى امرى . الشَّعَث - مترادف ( الشعْث ) است ؛ « لَمَّ اللَّه شَعَثَهُمْ » : خداوند امور آنها را جمع كرد . شَعَرَ - - شِعْراً و شَعْراً و شَعْرَى و شُعْرَى و شِعْرَى و شعْرَةً بتثليث الشين و شُعُوراً و شُعُورَةً و مَشْعُوراً و مَشْعُورَةً و مَشْعُوراءَ به : آن چيز را دانست يا به آن احساس كرد ، - لَه : آن چيز را دريافت ، - شِعْراً و شَعْراً الرَّجُلُ : آن مرد شعر گفت ، - لِفُلانٍ : براى او شعر گفت ، - ه : در گفتن شعر بر او برترى يافت ، - الثوبَ : جامه را با موى آسترى كرد . شَعِرَ - - شَعَراً : موى او بلند شد . شَعُرَ - - شِعْراً و شَعْراً و شَعْرَى و شُعْرَى و شِعْرَى و شعْرَةً بتثليث الشين و شُعُوراً و شُعُورةً و مَشْعُوراً و مَشْعُورَةً و مَشْعُوراءَ به : به آن چيز پى برد يا به آن احساس كرد ، - له : آن چيز را با فراست دريافت . شَعَّرَ - تَشْعِيراً الثوب و نحوه : جامه را با موى آسترى كرد . الشَّعْر - ج أَشْعَار و شِعَار و شُعُور : موى بدن يا موى سر . الشِّعْر - مص ، - ج اشْعَار : شعر كه داراى وزن و قافيه باشد ؛ « اعْذَبُ الشِّعْرِ اكْذَبُه » : شيرينترين شعر دروغترين آنست ، علم و دانش ؛ « ليت شِعْرِي فُلاناً او عن فُلانٍ او لِفُلانٍ مَا صَنَعَ » : اى كاش احساس مىكردم يعنى مىدانستم كه فلانى چه كرده است . در اينجا ( شِعْري ) اسم ( ليتَ ) است و خبر آن مضمَرى است كه تقدير آن ( وَاقِعٌ ) است . الشَّعَر - ( مو ) : موى كه بر كمان بندند و با آن بر وترهاى كمان نوازند ، - ج اشْعَار و شِعَار و شُعُور : موى . الشَّعِر - آنكه پُر موى يا درازموى باشد . الشِّعْرَى - ( فك ) : نام ستاره ايست در فلك جوزا كه در گرماى تابستان طلوع كند . الشَّعْرَاء - ج شُعْر : مؤنث ( الأَشْعَر ) است ، ازدحام مردم بر سر چيزى ، پوستين ، - ( ح ) : نام مگسى است كه معمولًا بر روى ستوران نشيند ، - ( ن ) : نام گياهى است از تيره ى حمض ، - ( ن ) : نام گونه اى هُلو است ، - مِن الدَّواهِي : بلاى سخت ؛ « ارضٌ شَعْرَاءُ » : زمين پر از درخت ؛ « رِمالٌ شَعْرَاءُ » : ريگزارى كه در آن گياه خيز ران و مانند آن رويد . الشِّعْراء - محل روييدن موى در زير شكم . الشَّعْرَانيّ - مترادف ( الشعِر ) است . آنكه داراى موى بلند و يا پُر موى باشد . الشَّعْرَة - ج شَعَرَات : واحد ( الشَّعْر ) است ؛ « شَعْرَةُ المُوسَى وَنَحوِه » : لبه ى تيغ كه با آن برند يا تراشند . اين تعبير در زبان متداول رايج است ؛ « لم يَحِدْ عن ذلِكَ قَيْدَ شَعْرَةٍ » : به اندازه يك موى نيست . الشِّعْرَة - يك موى ، جاى روييدن موى زير ناف . الشَّعَرَة - ج شَعَرَات : واحد ( الشعَر ) است موى كه از مسام بدن روييده مىشود . الشُّعْرُور - ج شَعَارير : شاعرى كه در گفتن شعر ناتوان باشد ، - ( ن ) : خيار ريز و كوچك . الشُّعْرُورة - ( ن ) : واحد ( الشُّعْرُور ) است . الشَّعْرِيَّة - ج شَعْرِيَّات : پرده ى حصيرى كه در جلوى پنجره و روزنه قرار دهند ، كركره . نام ديگر آن ( المُشَرَّبِيَّة ) است . الشَّعْشَاع - [ شعشع ] : مترادف ( الشُّعْشُع ) است . شَعْشَعَ - شَعْشَعَةً تِ الشمسُ : نور خورشيد پخش و منتشر شد ، - الضَّوءُ : نور گسترده شد ، - الشيءَ : آن چيز را درهم آميخت ، - الشرابَ : شراب را با آب آميخت ، - عليهم الخَيْلَ : اسبان را بسيج كرد و بر آنها حمله برد .