فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

523

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

شَرَخَ - - شَرْخاً و شُرُوخاً نابُ البعيرِ : دندان شتر لثه را شكافت و بيرون آمد ، - شُرُوخاً الصَّبِيُّ : آن پسر بچه جوان شد ، - شَرْخاً ه بِالعَصَا وَغيرِهَا : او را با چوبدستى و جز آن سخت زد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّرْخ - مص ، - ج شُرُوخ : اصل ، آغاز هر كارى ، آغاز جوانى و نشاط آن ؛ « هو فى شَرْخِ الشبَابِ » : او در آغاز و نشاط جوانى است . شَرَدَ - - شَرْداً و شُرُوداً و شُرَاداً و شِرَاداً : رميد ، - على اللَّه : خدا را نافرمانى كرد . شَرِّد - تَشْرِيداً ه : او را رمانيد و دور كرد ، - شَمْلَهُمْ : جمع آنها را پراكنده كرد ، - بفُلانٍ : عيبهاى فلانى را به مردم گفت . الشَّرْد - مص ، - عِندَ العَامّة : و در زبان متداول بارانى است كه باد آن را به داخل خانه‌ها كشاند . الشِّرْذِمَة - ج شَرَاذِم و شَرَاذِيم [ شرذم ] : گروهى كوچك از مردم ؛ « لَقيتُ شِرْذِمَةً مِنَ العَسْكر » : به گروهى كوچك از لشكريان برخورد كردم ؛ « ثيابٌ شَرَاذِم » : جامه‌هاى پاره . شَرَّرَ - تَشْرِيراً [ شرّ ] فلاناً : فلانى را نسبت شر داد ، او را راند ، آبروى او را برد ، - اللَّحمَ او الثَوبَ : گوشت يا جامه را در معرض آفتاب يا هوا قرار داد تا خشك شود . الشَّرَر - شراره‌هاى آتش . الشَّرَرَة - واحد ( الشَّرَر ) است . شَرَسَ - - شَرْساً ه : با سخنان درشت وي را اندوهگين كرد ، - النَّاقةَ : ماده شتر را با مهار كشانيد ، - تِ الْمَاشِيَةُ : ستوران بسيار خوردند . شَرِسَ - - شَرَاسَةً و شَرَساً و شَرِيساً : بدخلق و خوى شد ، - شَرَساً تِ الْمَاشِيَةُ : ستوران خارهاى ريز را خوردند . الشَّرْس - خارهاى ريز . الشِّرْس - مترادف ( الشرْس ) است . الشَّرَس - مص ، خار كوچك و ريز . الشَّرِس - بد اخلاق . الشَّرْسَاء - مؤنث ( الأَشْرَس ) است ، ابر سفيد و نازك . الشُّرْسُوف - ج شَرَاسِيف [ شرسف ] ( ع ا ) : سر استخوان دنده به طرف شكم . الشِّرْش - ج شُرُوش عند العامَّة : ريشه‌هاى درخت كه در زمين گسترده شود . اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - عِندَ الْعَامّة : و نيز در زبان متداول بر يكى از رگهاى بدن اطلاق مىشود . شَرْشَرَ - شَرْشَرَةً [ شرشر ] الشيءَ : آن چيز را بريد و پاره كرد ، او را گاز گرفت و لرزاند ، - السّكِّينَ : چاقو را با سنگ تيز كرد ، - تِ المَاشِيةُ النَّباتَ : ستور گياهان را چريد ، - المَاءَ : آب را بتدريج مقطر كرد . الشَّرْشَر - [ شرشر ] ( ن ) : گياهى است كه بر روى زمين گسترده مىشود و خار ندارد ؛ « شِوَاءٌ شَرْشَرٌ » : چيز بريانى كه از آن روغن بچكد . الشِّرْشِر - ( ن ) : مترادف ( الشرْشَر ) است . الشَّرْشَرَة - ( ن ) : واحد ( الشرْشَر ) است . الشِّرْشِرَة - يك پاره از چيزى ، - ( ن ) : واحد ( الشرْشِر ) است . الشَّرْشَف - ج شَرَاشِف : ملافه ، ملحفه ، روتختى . اين واژه فارسى است . الشُّرْشُور - ج شَرَاشِير [ شرشر ] ( ح ) : نام پرنده ايست كه به آن ( البِرْقِش ) گويند . شَرَطَ - - شَرْطاً عليه في بيعٍ و نحوِه : با او در خريد و فروش و مانند آن شرط كرد ، - الْجِلدَ : پوسترا نيشتر زد تا خون يا چرك جمع شده از زير آن بيرون آيد ، - الثَوبَ : جامه را شكافت . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَرِطَ - - شَرَطاً : در كار سنگينى افتاد . شَرَّطَ - تَشْرِيطاً الجلدَ : پوست را نيشتر زد ، - الشّيءَ : آن چيز را بست . الشَّرْط - مص ، - ج شُرُوط : شرط ، التزام به كارى ؛ « شَرْطَ انْ » : ؛ « بِشَرْطِ او على شَرْطِ أنْ » : مشروط بر اينكه ؛ « بدونِ قَيْدٍ او شَرْطٍ » : بدون هيچگونه قيد و شرطى ، - عِندَ النُّحَاة : و در نزد نحويان عبارت از وقوع كلمه در محل شرط است كه معمولًا به وسيله ى أدوات شرط انجام مىپذيرد مانند ( انْ زُرْتَنِي زُرْتُكَ ) يا بطور مقدّر مانند ( ادْرُسْ تَحْفَظْ ) ، - ج اشْرَاط : مرد پست و فرومايه . الشُّرَط - اولين گروه لشكر كه وارد جنگ مىشود . الشَّرَط - ج أَشْرَاط : علامت ، نشانه ، آغاز هر چيزى ، هر آبراهه ى كوچكى ، چيزهاى بىارزش ؛ « الأَشْرَاط » : مردم پست و فرومايه ، بزرگان مردم ، اشراف . الشُّرْطَة - آنچه كه شرط شود ، افراد پليس ؛ « شُرْطَةُ كلِّ شيءٍ » : بهترين هر چيزى . الشِّرْطَة - ج شَرَاطِيط : يك قواره پارچه . اين واژه در زبان متداول رايج است . شَرْطَنَ - شَرْطَنَةً ه : او را به درجه ى كهنوت ترفيع مقام داد . اين واژه يونانى است . الشَّرْطُونِيَّة - كتابى است شامل جشنهاى مذهبى و كليسائى كه بوسيله ى اسقف در اختيار مردم قرار مىگيرد . الشُّرْطِيّ - واحد ( الشرْطُة ) است به معناى پاسبان . شَرَعَ - - شَرْعاً للقوم : براى آن قوم قانون وضع كرد ، - لَهُم الطَّريقَ : راه به آنها نشان داد و راهنمائى كرد ، - الرجُلُ : حق را آشكار كرد و باطل را زدود ، - البَيتُ : خانه بر سر راه قرار گرفت ، - البَابَ الى الطَّرِيقِ : درب خانه را به طرف خيابان باز كرد ، - الحَبْلَ : دو طرف رسن را به داخل دسته ى دلو و مانند آن كرد ، - الشيءَ : آن چيز را بالا برد ، - شَرْعاً و شُرُوعاً يَضربُ : شروع به زدن كرد ( در اينجا از افعال مقاربه است ) ، - الأمرَ : آن كار را آغاز كرد ، - فى الأَمرِ : به آن كار مبادرت كرد ، - الطَّريقُ : راه آشكار شد ، - الرّماحَ : نيزه را به سوى چيزى محكم كرد و نشانه گرفت ، - فُلانٌ عَلَينَا : فلانى به ما نزديك شد ، - الوَارِدُ : آب را با دهان نوشيد ، - فى الْمَاءِ : بدرون آب رفت يا با دو دست خود آب نوشيد ، - بِفُلانٍ : فلانى را وارد آب كرد ، - المَاشِيَة : ستور را به درون آب برد . شَرَّعَ - تَشْرِيعاً الطريقَ : راه را نمايان ساخت ، - السَّفِينةَ : براى كشتى بادبان ساخت ، - ه