فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
510
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
فلانى درباره ى چيزى مؤاخذه و دريغ كرد ، - ه : او را بيش از توانائى تكليف كرد . الشَّاحِب - فا ، لاغر و رنگ پريده ؛ « شَاحِبُ اللَّون » : آنكه رنگ پريده باشد ؛ « شَاحِبُ الْجِسْمِ » : آنكه داراى اندامى ناتوان و لاغر باشد . الشَّاحِج - ( ح ) : الاغ وحشى ، گورخر . شاحَذَ - مُشَاحَذَةً [ شحذ ] ه : در تيز كردن شمشير و مانند آن با او رقابت كرد ، با او نامه نگارى كرد . الشَّاحِط - فا ؛ « مَنْزِلٌ شَاحِطٌ » : خانه اى دور . الشَّاحِم - پيه فروش . شاحَنَ - مُشَاحَنَةٌ [ شحن ] ه : با او كينه ورزيد . الشَّاحِن - فا ؛ « مَرْكبٌ شَاحِنٌ » : كشتى بارگيرى شده . الشَّاحِنَة - ج شاحِنَات : مؤنث ( الشَّاحِن ) است ، - من قِطارِ سِكَّةِ الْحَدِيد : واگن بارى قطار راه آهن ، - مِن القِطَار الكَهْربَائى : واگن بزرگى است از قطار برقى كه داراى صندليهاى متعدد براى نشستن مسافران است . نام ديگر آن ( حَافِلَة ) است . الشَّاحُوطَة - ( ب ) : ابزارى است دندانه دار كه با آن روى سنگ را كَنَند يا بتراشند ، و در زبان متداول به معناى نفس زدن محتضر به مرگ است . شاخَ - - شيْخاً و شِيُوخَةً و شُيُوخَةً و شِيوخِيّةً و شَيْخُوخَةً و شَيْخُوخِيّةً [ شيخ ] : آن مرد پير شد ، سالمند شد . شادَ - - شَيْداً [ شيد ] البناءَ : ساختمان را بلند ساخت ، - الحَائِطَ : ديوار را گچكارى كرد ، جِلْدَه بِالطِّيبِ : بر اندام و پوست بدن خود عطر ماليد ، - الرَّجُلُ : آن مرد هلاك شد ، - شِيَاداً الإِبِلَ : شتران را فراخواند . شادَّ - مُشَادَّةً [ شدّ ] ه في الأَمرِ : با او مقاومت كرد و بر او چيره شد . الشَّادِخ - فا ، نوجوان خوش خط و خال ؛ « غُلامٌ شَادِخٌ » : جوان نورس ؛ « امْرٌ شَادِخٌ » : امرى كه از راست منحرف باشد . الشَّادِخَة - مؤنث ( الشَّادِخ ) است . الشَّادِن - فا ، بچه ى آهو كه به راه افتد . الشَّادِي - ج شُدَاة و شَادُون [ شدو ] : آوازخوان ، آنكه بهره اى از دانش داشته باشد . الشَّاذّ - ج شُذَّاذ و شَوَاذّ [ شذّ ] : آنچه كه مخالف با اصول باشد ، منفرد ، تنها ، و در اصطلاح قواعد زبان عربى آنچه كه بر خلاف قياس باشد و منفرد از باب خود به بابي ديگر باشد ؛ « شَاذُّ الأَطْوَارِ او الطِّبَاعِ » : مرد ناسازگار و بدخوى و سرسخت . الشَّاذِب - فا ، آنكه از وطن خود دور باشد . الشَّاذَّة - ج شَواذّ [ شذّ ] : مؤنث ( الشَّاذّ ) است . شارَ - - شَوْراً و شِيَاراً و شِيَارَةً و مَشَاراً و مَشَارَةً [ شور ] العسلَ : عسل چيد و بدست آورد ، - شوراً عَلَيْه بِأَنْ يَفْعَلَ كَذَا : اين تعبير در زبان متداول به معناى به او نظر داد و توصيه كرد كه فلان كار را انجام دهد مىباشد . شارَّ - مُشارَّةً [ شرّ ] ه : با او دشمنى و خصومت ورزيد . شارَى - مُشَارَاةً و شِرَاءً [ شرى ] الرجلَ : با وي داد و ستد كرد ، با او مجادله و لجبازى كرد . شارَبَ - مُشَارَبَةً و شِرَاباً ه : با او نوشيد . الشَّارِب - فا ، ج شَرْب ؛ « شَارِبُ الرَّجُلِ » : موى پشت لب بالاى مرد ، سبيل اين واژه تثنيه مىشود به اعتبار موى دو طرف لب و گويند « شَارِبَا الرَّجُلِ » : و نيز جمع مىشود به اعتبار تمام اطراف و اجزاى آن و گفته مىشود « شَوَارِبُ الرَّجُلِ » . الشَّارِبَة - ج شَارِبَات و شَوَارِب : مؤنث ( الشَّارِب ) است ، مجراهاى آب در درون گردن ؛ « الشوَارِب » : ( ع ا ) : نام رگهائى است در درون گلو . الشَّارَة - [ شور ] : هيأت ، شكل ، قيافه ، علامت ، نشانه ، زيبائى ، جامه و آرايش ، متاع خوب خانه . الشَّارِح - ج شُرَّاح : شرح دهنده ، مُفَسِّر ، تعليق كننده بر كتابى . الشَّارِد - ج شَرَد : فا ؛ « شَارِدُ الفِكْرِ » : بى خبر ، غافل . الشَّارِدَة - ج شَوَارد و شُرَّد : مؤنث ( الشَّارِد ) است ؛ « لَا تَفُوتُه شَارِدَةٌ و لَا وَارِدَةٌ » : هيچ امرى از ديد او خارج نيست و بر همه ى كارها تسلَّط دارد . شارَسَ - مُشَارَسَةً و شِرَاساً [ شرس ] ه : با او رفتارى سخت كرد . شارَطَ - مُشَارَطَةً [ شرط ] ه : با يكديگر بر سر كارى شرط بستند ، در معامله و داد و ستد با وى پيمان بست و او را ملزم به كارى نمود . الشَّارِع - ج شارِعون : شارع يا وضع كننده ى قانون ، - ج شُرَّع و شُرُوع و شَوَارع : فا ؛ « رِمَاحٌ شَوَارِع » : نيزههاى محكم و استوار ، - ج شَوَارِع : خيابان ، جادّه ، « شَارِعٌ رَئِيسيّ » : خيابان اصلى ؛ « بيتٌ شَارِعٌ » : خانه ى نزديك به خيابان . الشَّارِعَة - مؤنث ( الشّارِع ) است ؛ « رِمَاحٌ شَارِعَةٌ » : نيزههاى سخت و محكم . شارَفَ - مُشَارَفَةً [ شرف ] ه : به او نزديك شد ، در شرافت و بزرگوارى بر او فخر كرد ، - المَكَانَ : بر آن جاى بالا رفت ، - الشيءَ : از بالا بر آن چيز آگاه شد . الشَّارِف - ج شُرَّف و شُرُف و شُرُوف و شُرْف : فا ، آنكه به زودى شريف و بزرگوار خواهد شد ، - مِن النوقِ : ماده شتر پير و سالمند ؛ « سَهْمٌ شَارِفٌ » : تير كهنه و قديمى ؛ « دَنُّ شَارِفٌ » : خُم مي كهنه و قديمى . الشَّارِفَة - ج شارِفَات و شَوَارِف : مؤنث ( الشَّارِف ) است ، ماده شتر پير و سالمند . الشَّارِق - ج شُرْق : فا ، خورشيد بهنگام برآمدن ، كناره ى خاورى كوه و جز آن . اين تعبير خلاف ( غَارِبُه ) است به معناى كناره ى باخترى كوه . شارَكَ - مُشَارَكَةً [ شرك ] ه : آن دو نفر با هم شريك شدند ، - ه في الأَمْرِ : در آن كار با هم سهمگذارى كردند ؛ « شارَكَه رَأْيَه » : نظر او را تأييد كرد . الشَّارُوق - آهك آميخته با خاكستر و مانند آن ، نوره . الشَّارِي - ج شُرَاة [ شري ] : فا ، دنباله ى كشيده ى برق كه از صاعقه در آسمان پديد