فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
499
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شنوانيد ، - به : عيب و نقص او را برشمرد و او را رسوا كرد ، عيب او را آشكار كرد و به وى ناسزا گفت ، - بِكَذَا : چيزى را ميان مردم شايعه افكند ، - بِفُلانٍ فى النّاس : فلانى را ميان مردم مشهور كرد ، - ه عَلى كذا عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى آن چيز را با اشاره و تلميح خواست مىباشد . السَّمْع - مص ، حس شنوائى ، گوش ، آنچه كه شنوند ، موضوع شنيده شده يا مسموع ؛ « امُّ السَّمْع » : مغز سر ؛ « سَمْعاً و طَاعَةً » : امر شما اطاعت مىشود . السِّمْع - نام و يادواره ى نيك ، - ( ح ) : تيره اى از جانوران درنده است از نژاد گرگ و كفتار ؛ اين جانور شنوائى پرتوان دارد كه به آن ضرب المثل آورند و گويند : « هو أَسْمَعُ مِنْ سِمْع » : او شنواتر از سِمع است . السُّمْعَة - بلند آوازه و معروف ، آنچه كه شنيده شود ؛ « فَعَلَه رِئاءً و سُمْعَةً » : آن كار را كرد تا ببينند و بشنوند . السَّمْعَة - اسم مره از ( سَمِعَ ) است ؛ « أذنٌ سَمْعَةٌ » : گوش شنوا . السِّمْعَة - ( ح ) : مؤنث ( السمْع ) است . السَّمِعَة - « أُذُنُ سَمِعَةٌ » : گوش شنوا . سَمَقَ - - سَمْقاً و سُمُوقاً النباتُ : درخت كشيده و بلند شد . السَّمِق - « نَباتٌ سَمِقٌ » : گياه بلند . السِّمِقّ - من الرجال : مرد بلند قامت . سَمَكَ - - سَمْكاً الشيءَ : آن چيز را بلند كرد ، بالا برد ؛ « سَمَكَ اللَّه السَّمَاءَ » : خداوند آسمان را بلند گردانيد . سَمُكَ - - سَمَاكَةً : بلند و مرتفع شد . سَمَّكَ - تَسْمِيكاً [ سمك ] الشيءَ : آن چيز را سفت و سخت كرد . اين واژه ضد ( رَقَّقَه ) است . السَّمْك - مص ، سقف خانه يا از بالاى خانه تا پائين آن ، بلندى و قامت هر چيزى ، سفت و سخت . السَّمَك - ج سِمَاك و سُمُوك و أَسْمَاك : ماهى ؛ « سَمَكُ الْكَرَاكِيّ » ( ح ) : تيره اى از ماهيان دريا كه بالهاى نرمى دارند و طول هر يك از آنها به يك متر ميرسد . اين ماهى بر سر راه خود ساير ماهيان را مىخورد ؛ « سَمَك موسى » ( ح ) : گونه اى ماهى است كه داراى سرى پهن است و در همه ى درياها يافت مىشود . گوشت اين ماهى لذيذ و خوشمزه است . السَّمَكَة - ( ح ) : واحد ( السَّمَك ) است ؛ يك دانه ماهى . سَمَلَ - - سَمْلًا الحوضَ : حوض را از گِل و لاى پاك كرد ، - الدَّلْوُ : دلو بجز كمى گِل و لاى چيزى بيرون نياورد ، - بينهم : ميان آنها را آشتى داد . مثل اينكه دشمنى را از ميان آنها زدود ، - عينَه : چشم او را بركند ، - سُمُولًا و سُمُولَةً الثوبُ : جامه كهنه و فرسوده شد . سَمُلَ - - سَمَالةً الثوبُ : جامه كهنه و فرسوده شد . مترادف ( سَمَلَ ) است . سَمَّلَ - تَسْمِيلًا [ سمل ] الحوضُ : از حوض بجز آبي كم چيزى بيرون نشد ، - الحوضَ : حوض را از گِل و لاى پاك كرد ، - فلاناً بِالْقَولِ : با فلانى در سخن گفتن نرمي بخرج داد و مدارا كرد . السَّمَل - بازمانده ى آب در ته حوض ، - ج اسْمَال : جامه ى كهنه و فرسوده . السَّمِل - ج أَسْمَال : جامه ى كهنه و فرسوده . السُّمْلَان - من الماء و النبيذ : بقيه ى آب و شراب . السُّمْلَة - ج سَمَل و أَسْمَال و سِمَال و سُمُول : آبِ كم . السَّمَلَة - السمْلَة ، ج سَمَل و أَسْمَال و سِمَال و سُمُول ؛ « ثوبٌ سَمَلَةٌ » : جامه ى كهنه و فرسوده . سَمَّمَ - تَسْمِيماً [ سمّ ] الطعامَ : غذا را زهراگين كرد . سَمَنَ - - سَمْناً الطعامَ : خوراك را چرب كرد . سَمِنَ - - سِمَناً و سَمَانَةً : چاق و فربه شد . اين واژه ضد ( هَزَلَ ) است . سَمَّنَ - تَسْمِيناً الطعامَ : خوراك را پرچربى كرد ، - القَومَ : به آن قوم غذاى چرب خورانيد ، - ه : او را فربه كرد ، - لَه : به او بخشش بسيار كرد . السَّمْن - مص ، - ج أَسْمُن و سُمُون و سُمْنان : چربي كه از زدن شير گرفته شود ، كره . السُّمْنَة - نام داروئى است بگونه ى پُماد و چرب كننده ، - ج سُمّان و سُمْنَان ( ح ) : نام پرنده ى ( سَلْوى ) است كه آن را به فارسى بلدرچين گويند . اين مرغ بخاطر گوشت لذيذ و خوشمزه كه دارد شكار مىشود . السَّمْنَة - مترادف ( السَّمْن ) است ولى از آن خالصتر . كره ى خالص . السُّمُّنَة - ج سُمُّن و سَمَامِن ( ح ) : مترادف ( السُّمْنَة ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است . السَّمَنْد - ( ح ) : پرنده ايست كه در كشور هند از آن بسيار است . السَّمَنْدَر - ( ح ) : حشره ايست كه از خود ماده اى خاموش كننده ى آتش بيرون مىريزد . روى همين اصل گفتهاند كه اين حشره در آتش نمىسوزد . اين واژه يونانى است . السَّمَنْدَل - ( ح ) : مترادف ( السَّمَنْد ) است . السَّمْهَرِيّ - نيزه ى سفت و سخت . السُّمُوّ - [ سمو ] : بلندى و بالائى ، عظمت و بزرگى . السَّمُور - ماده شتر اصيل و تندرو . السَّمُّور - ج سَمَامِير ( ح ) : جانورى است بيابانى از تيره ى سَمُّوريها و گوشت خواران بسان راسو ولى بزرگتر از آن . رنگ اين جانور سرخ مايل به سياهى است و از پوست آن پوستينهاى گرانبها دوزند و چه بسا واژه ى ( السمُّور ) بر پوست اين حيوان اطلاق مىشود . السَّمُول - « ثوبٌ سَمُولٌ » : جامه ى كهنه و فرسوده . السُّمُوم - [ سمّ ] من الإنسان : دهان و دو سوراخ بينى و دو گوش انسان . السَّمُوم - ج سَمَائِم [ سمّ ] : باد گرم . اين واژه