فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

479

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

مىآيد كه آن را مىنوشند . سَحِمَ - - سَحَماً : سياه شد . سَحُمَ - - سَحَماً : سياه شد . سَحَّمَ - تَسْحِيماً وجهَه : چهره ى او را سياه كرد . السُّحُم - چكَّشهاى آهنگر . السَّحَم - آهن . السَّحْمَاء - مؤنث ( الأَسْحَم ) است براى سياه . السُّحْمَة - سياهى . السَّحَمَة - توده ى آهن . سَحَنَ - - سَحْناً الحجرَ : سنگ را شكست ، - الشيءَ : آن چيز را كوبيد ، - الخَشَبةَ : روى تخته يا چوب را سابيد تا صاف و نرم شود . السَّحْناء - مترادف ( السَّحْنَة ) است . السَّحَنَاء - به معناى ( السَّحْنَة ) است . السَّحْنَة - هيأت و چهره و رنگ ، نرمى پوست صورت . السَّحَنَة - مترادف ( السَّحْنَة ) است . السَّحُوح - [ سحّ ] : « سَحَابةٌ سَحُوحٌ » : ابر پُر باران . السَّحور - آنچه كه بهنگام سحر از غذا و آشاميدنى تناول كنند ، سَحَرِي . السَّحُوف - باران تند كه بهنگام ريزش بر زمين هر چه بر سر راهش باشد با خود ببرد ؛ « ناقةٌ سَحُوفٌ » : ماده شترى كه پيه بدن آن آب شده باشد . السَّحُوق - ج سُحُق : « نَخْلةٌ سحوقٌ » : درخت نخل خرماى بلند . السَّحِيت - « رجُلٌ سَحِيتٌ » : مردى كه از راه حرام كسب معاش كند ؛ « مَالٌ سَحِيتٌ » : مال از بين رفته و تلف شده . السَّحِير - آنكه ريه ى او از فرط كشيدن دلو آب و مانند آن خسته و نفسش بند آمده باشد ، آنكه از دردِ دِل بنالد ، شكم بزرگ . السَّحِيف - صداى آسياب بهنگام چرخيدن ، صداى دوشيدن شير . السَّحِيفَة - ج سَحَائِف : باران كه بهنگام ريزش آنچه بر سر راهش باشد با خود ببرد ، پيه بريده شده از پشت . السَّحِيق - دور ؛ « مِسْكٌ سَحِيقٌ » : پودر مِشك . السَّحِيقَة - ج سَحَائِق : مؤنث ( السَّحِيق ) است ، باران سخت كه هر چه بر راهش باشد ببرد . سَخَا - - سَخاً و سَخَاءً و سَخَاوَةً و سُخُوّاً و سُخُوَّةً [ سخو ] : بخشنده شد ، - سَخْواً النارَ : افروختن آتش را آسان كرد ، - القِدرَ : آتش زير ديگ را به خوبى روشن كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد پس از تكان خوردن آرام شد ، - - سَخْواً و سَخْياً النارَ : افروختن آتش را ساده و آسان كرد . السَّخَاءَة - ج سَخَاء [ سخو ] ( ن ) : نام گياهى است مانند تره . السَّخَافَة - مص ، ناتوانى در هر چيزى يا كارى . السُّخَام - زغال ، سياهى ديگ ، - ( ز ) : گونه اى آفت است كه در برگهاى بعضى از درختان مانند انگور و زيتون و ليمو و هُلو و گردو پديد آيد و بر روى آنها قشر سياه رنگى مانند سياهى ديگ نشيند ، پر نرم كه زير بالهاى پرندگان است ، مي گوارا ؛ « لَيْلٌ سُخَامٌ » : شبى تاريك و سياه . السُّخَامَى - مي گوارا . السُّخَامِيّ - سياه . السُّخَامِيَّة - مي گوارا . السَّخَّانة - كتلِي مسي كه در آن آب را جوش آورند . السَّخَاوَة - [ سخو ] : بخشندگى . السَّخْتَيَان - به معناي ( السِّخْتِيَان ) است . اين واژه فارسى است . السِّخْتِيَان - پوست بز كه دباغى شده باشد . اين واژه فارسي است . سَخَرَ - - سِخْرِيّاً و سُخْرِيّاً ه : او را به كارى بدون مُزد وادار كرد ، او را خوار و زبون كرد ، - سَخْراً تِ السَّفِينةُ : كشتى به خوبى راه پيمود . سَخِرَ - - سَخَراً و سَخْراً و سُخْراً و سُخُراً و سُخْرَةً و مَسْخَرَةً به و منه : او را مسخره كرد ؛ « انَا اقُولُ هَذَا وَلَا اسْخَرُ » : من چيزى به جز سخن حق نميگويم . سَخَّرَ - تَسْخِيراً ه : او را به كارى بى مزد وادار كرد ، او را خوار و زبون كرد . السُّخْرَة - آنكه يا آنچه را كه بدون مُزد وادار به كارى كنند ، كار با زور و بى مزد ، - و در زبان متداول بر كارِ بى مزد چه با اراده و چه بدون اراده باشد اطلاق مىشود . السُّخَرَة - آنكه مردم را مسخره و ريشخند كند . السُّخْرِيّ - اسم است از ( سَخَرَ ) به معناى مسخره . السِّخْرِيّ - مترادف ( السُّخْرِيّ ) است ، كار با زور و بى مزد . السُّخْرِيَّة - اسم است از ( سَخَرَ ) . سَخِطَ - - سَخَطاً الرجلَ و عليه : بر آن مرد خشم گرفت ، - الشيءَ : آن چيز را نخواست و مكروه دانست . السُّخْط - نارضايتى . اين واژه ضد ( الرِّضَى ) است . گفته مىشود كاربرد اين واژه بيشتر نزد بزرگان معمول است . السُّخُط - مترادف ( السخْط ) است . السَّخَط - مترادف ( السخط ) است . سَخُفَ - - سُخْفاً و سَخَافَةً : كم خرد شد ، - الغَزْل : ريسمان باريك شد ، - السِّقَاءُ : مشك پاره شد . سَخَّفَ - تَسْخِيفاً ه : او را تسخيف كرد و به كم خردى نسبت داد . السُّخْف - سُستى خرد . السَّخْف - مترادف ( السخْف ) است ، زندگى ناچيز و سخت . السُّخْفَة - سبك مغزى ، لاغرى و ناتوانى . السَّخْفَة - مترادف ( السخْفَة ) است . السَّخْل - ج سُخَّل و سُخَّال : ناتوان ، ضعيف ، - مِنَ الْقَوم : مرد پست و رذل از آن قوم . السَّخْلَة - ج سَخْل و سِخَال و سُخْلان و سِخَلة ( ح ) :