فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
450
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
ز الزّاي ز - حرف يازدهم از حروف مبانى است و از حروف اسَلِي بشمار است كه در حسابِ جُمَّل عبارت از ( 7 ) مىباشد . الزَّائِد - [ زيد ] : فا . الزَّائِدة - ج زَوَائِدِ : مؤنث ( الزائِد ) است ؛ « زائِدةُ الكبدِ » ( ع ا ) : زائده ى كبد يا پاره اى كوچك از جگر كه در كنار آن قرار گرفته است ؛ « الزائِدَةُ الدُّودِيَّة » ( طب ) : آماسى است كه در زائده ى روده ى اعور پديد مىآيد و بر آن ( آپانديس ) اطلاق مىشود ؛ « الزَّوَائِد مِنَ الاْسْنانِ » : دندانهاى زائدى كه در پس دندانهاى نيش در آيد . الزَّائِر - [ زأر ] : صداى شير بهنگام غريدن كه از سينه در آورد . الزَّائِر - ج زائِرون و زُوَّر و زُوَّار [ زور ] : ديدار كننده ، زيارت كننده ، ويزيتور . الزَّائِرة - ج زُوَّر و زَوْر و زائِرَات : مؤنث ( الزَّائِر ) است براى زيارت كننده . الزَّائِغ - ج زاغَة و زَائِغُون [ زيغ ] : فا ، نيرومند . الزَّائِف - ج زُيَّف و زُيُوف [ زيف ] : فا ، - مِنَ الدَّراهِم : پول تقلَّبى ، سكَّه ى قلب . الزَّائِل - [ زول ] : رونده ، عبور كننده ، نابود شده . الزَّائِلة - ج زَوَائِل : مؤنث ( الزَّائِل ) است ، هر جاندار يا هر جنبنده اى ، شكار ؛ « زَائِلةُ الزَّوَائِل » : ستارگان آسمان . الزَّائِن - [ زين ] : « امرأَةٌ زائِنٌ » : زن آرايشكرده . زابَنَ - مُزَابَنَةً [ زبن ] ه : او را راند و به وى صدمه رسانيد . زاتَ - - زَيْتاً [ زيت ] الطعامَ : در غذا روغن زيتون ريخت ، - الْقومَ : به آن قوم زيتون خورانيد يا به آنها زيتون داد ، - الشَّيءَ : آن چيز را با روغن زيتون چرب كرد . زاجَ - - زَوْجاً [ زوج ] بينهم : آنها را بر ضد يكديگر برانگيخت و فتنه افكند . الزَّاج - [ ك ] : زاج . نمكى است كه در رنگرزى به كار برده مىشود و در زبان متداول به آن ( الجَاز ) گويند . اين واژه فارسى است . الزَّاجر - فا ؛ « زاجرُ الإنْسَان » : ضمير يا وجدان انسان است . الزَّاجَل - ج زَوَاجل : فرمانده ى لشكر ، حلقه ى آهن ته نيزه ، چوبى كه همانند حلقه است و با آن بند مشك را بندند . الزَّاجِل - آنكه با صداى بلند بانگ زند ، آنكه ديگران را به طرب آورد ، - ج زَوَاجِل : فرمانده ى لشكر ، حلقه آهن ته نيزه ، چوبى كه با آن بند مشك را بندند ؛ « حَمَامُ الزَّاجِل » : كبوتر نامه بر . زاحَ - - زَوْحاً و زَوَاحاً [ زوح ] عن المكان : از آن مكان رفت و دور شد ، رفت ، - تِ العِلَّة : بيمارى بر طرف شد ، - زَوْحاً الإبلَ : شتران را پراكنده كرد . زاحَ - - زَيْحاً و زُيُوحاً و زَيَحَاناً [ زيح ] : دور شد و رفت ، - اللِّثَامَ : نقاب از چهره برافكند . زاحَرَ - مُزَاحَرَةً [ زحر ] ه : با او دشمنى كرد . زاحَفَ - مُزَاحَفَةً و زِحَافاً [ زحف ] القومُ القومَ : آن قوم بر قوم ديگر يورش بردند و بر يكديگر تاختند . الزَّاحِف - فا ، - ج زَوَاحِف مِن السّهَام : تيرى كه بدون قصد رها شود ولى به لغزد و به هدف برخورد كند ؛ « بَعِيرُ زَاحِفٌ » : شتر درمانده كه سپل خود را بر زمين كشد . الزِّاحِفَة - ج زَوَاحف : مؤنث ( الزاحِف ) است ، به معناى ( الزَّاحِف ) است و تاء براى مبالغه است . الزَّاحِل - آنكه دور باشد ، آنكه از جاى خود دور شده باشد . زاحَمَ - مُزَاحَمَةً و زِحَاماً [ زحم ] ه : بر او فشار آورد ، مزاحمت ايجاد كرد ، - الخَمْسِينَ : به سنّ پنجاه سالگى نزديك شد . الزَّاخِر - فا ، مرد شادمان ، بخشنده . هر چيز پُر ، بلند پرواز ، - من الشَّرَفِ : بزرگوار و ارجمند ؛ « فُلانٌ بَحْرٌ زَاخِرٌ » : اين تعبير را درباره ى كسى ميگويند كه از دانش بسيار يا بخشندگى و عطاى سرشار بهره مند باشد . زادَ - - زَوْداً [ زود ] : توشه را آماده كرد . زادَ - - زَيْداً و زِيداً و زَيَداً و زِيَادَةً و مَزِيداً و زَيْدَاناً [ زيد ] : روئيد يا نموّ كرد ، - الشيءَ : آن چيز را بسيار كرد ، - فلانٌ : اضافه داد ، - ه كذا : بر او برترى يافت ؛ « زادَه عِلْماً » : در دانش بر او برترى يافت ، - على الشيء كذا : بر آن چيز مبلغى يا چيزى اضافه كرد ؛ « زِدْ على ذلك انْ » : بر آن چيز اضافه كن ؛ « زادَ قائلًا » : در سخن اضافه كرد و گفت ، - الشيء على كَذَا : آن چيز بر آن چيز اضافه شد و تجاور