فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

440

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

شد ، - اللَّفْظَ : به زبان ساده و معمول سخن گفت . اين تعبير ضد ( فَخَّمَهُ ) است ، - الكلامَ : سخن را زيبا گفت ، - مَشْيَهُ : نيكو و آسان راه رفت ، - ما بين القومِ : ميان آن قوم فتنه و فساد انداخت . الرَّقَق - [ رقّ ] : باريكى و لاغرى ، ناتوانى ، نرمى غذا . الرَّقْلَة - ج رِقَال و رَقْل : نخل بلند خرما . رَقَمَ - - رَقْماً : نوشت ، - الكتابَ : كتاب را اعراب گذارى كرد ، - الثوبَ : جامه را نگارين و راه راه كرد ، - الخُبزَ : بر روى نان نقش و نگار زد ، - البَعِيرَ : شتر را داغ كرد . رَقَّمَ - تَرْقِيماً : نوشت ، - الكِتَابَ : كتاب را نقطه و اعرابگذارى كرد . الرَّقْم - مص ، - ج ارْقَام و رُقُوم : مُهر ، نوعي نقش و نگار مخطَّط ، - ( مو ) : پاره‌اى پوست يا پشم كه بر روى عود زير مضراب چسبانند ، عدد ، رقم ؛ « الرّقْمُ القِيَاسِيّ » : در اصطلاح ورزشكاران به معناى بالاترين شماره‌ايست كه ورزشكار بدست مىآورد ؛ « ضربَ الرقمَ القياسي » : بالاترين شماره‌ى برنده را بدست آورد و نيز تعبير ( الرّقمُ القِيَاسِيّ ) بطور كلى اعداد و ارقامى است كه در همه‌ى زمينه‌هاى كار و فعاليت بالاترين حد آن را نشان ميدهد . الرَّقْمَة - كنار دره ، جاى گرد آمدن آب در دره ، باغ ، باغچه ، - ( ن ) : گياه پنيرك . الرَّقَمَة - ( ن ) : نام گياهى است . الرَّقُوء - [ رقأ ] : آنچه كه بر روى زخم نهند تا خون آن بند آيد ، آشتى دهنده و مُصلح ميان قوم . الرَّقُوب - زني كه در انتظار مرگ شوهرش باشد تا از وى ارث ببرد ، زني كه فرزندش مرده ، يا آنكه فرزندى برايش نمىماند ، - من الشيُوخ و الأرَامِل : پيرمرد يا پيرزنى كه كار و كسبى ندارد يا نتواند كسب كند ؛ « امُّ الرَّقُوبِ » : بلاى سخت . الرَّقُود - آنكه بسيار بخواند . رَقِيَ - - رَقْياً و رُقِيّاً [ رقي ] الجبلَ و فيهِ و اليهِ : به بالاى كوه رفت ؛ « رَقِيَ في الْمَرَاتِب » : به درجات عاليه راه يافت ؛ « ارْقَ على ظَلْعِكَ » : به اندازه‌ى توانائيت بالا رو و بيش از توانائى بر خود چيزى را تحميل مكن . الرُّقِيّ - [ رقي ] : مص ، پيشرفت ، ترقي . الرَّقِيب - نگهبان ، پاسدار ، ديده‌بان ، مُنتظِر ، عمو زاده ، سومين تير قمار ، - ( فك ) : نام ستاره‌اى آسمانى است ، - ( ا ع ) : درجه و رتبه‌ايست نظامى ، - ج رُقَبَاء ، - ( ح ) : مارى خطرناك ، - ج رُقُب و رَقِيبَات ، دودمان مرد از فرزندان و ايل او ؛ « رَقِيبُ الجَيشِ » : طلايه‌ى لشكر ؛ « رَقِيبُ الشمسِ » ( ن ) : نام درخت گلى است . الرُّقْيَة - ج رُقًى و رُقْيَات و رُقَيَات [ رقي ] : وِرد يا افسون كه منشأ سِحر و جادوگرى است . الرَّقِيع - ج أَرْقِعة : آسمان يا آسمان اول به عقيده‌ى پيشينيان ، گول يا احمق ، بيشرم . الرَّقِيق - [ رقّ ] : نرم و نازك . اين واژه ضد ( الغَلِيظ ) است ، - ج أَرِقَّاء ؛ « رَقيقُ الشعورِ » : حَسّاس ، برده كه در مفرد و جمع يكسان به كار مىرود ، « عَبدٌ رَقِيق » و « عَبِيدٌ رقيقُ » : برده و يا بردگان مملوك . و گاهى با لفظ ( أَرِقّاء ) جمع بسته مىشود ، كنيز ؛ « عيشٌ رَقيقُ الحَوَاشِي » : زندگى خوش و فراخ ؛ « رَقِيقُ المَعَانِي » : داراى معانى زيبا ؛ « لفظٌ رَقِيقٌ » : سخنى شيرين و نغز ؛ « رَقِيقُ الأَنْفِ » : آنكه بينى نرم و نازك دارد . الرَّقِيقَانِ - [ رقّ ] : دو سوراخ بينى . الرَّقِيقَة - [ رقّ ] : كنيز ، - ج رِقَاق : مؤنث ( الرَّقِيق ) است براى نرم و نازك . الرَّقِيم - كتاب ، نوشته . رَكَّ - - ركَّاً و رِكَّةً و رَكَاكَةً [ ركّ ] : ناتوان و باريك شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد كم خرد يا كم دانش شد ، - رَكَّاً الشيءَ : آن چيز را بر روى چيزى افكند ؛ « رَكَّ الأمْرَ فى عُنُقِهِ » : كار را بر عهده‌ى او واگذار كرد ، - الشيءَ بِيَدِهِ : آن چيز را با دست بر انداز كرد تا حجم آن را دريابد . الرَّكّ - ج رِكَاك و أَرْكَاك : باران كم و اندك . الرَّكّ - ج رِكَاك و أَرْكَاك : مترادف ( الرَّكّ ) است ، لاغر و ناتوان ؛ « ارْضٌ ركٌّ » : زمينى كه در آن باراني كم آمده باشد . الرِّكَاب - رِكاب كه در زين آويزند و سواره در آن پاى نهد ، - ج رُكُب : شتران كه مفرد آن ( رَاحِلَة ) است ، - ج رُكُب و ركائِب و رِكَابَات ؛ « رِكَابُ السحابِ » : بادها . الرَّكَّاب - آنكه بسيار سوار شود . الرَّكَّابة - مؤنث ( الرَّكَّاب ) است . الرِّكَاز - ج أَرْكِزَة و رِكْزَان : آنچه كه خداوند متعال در زير زمين از معادن طلا و نقره و جز آنها بوجود آورده و ذخيره فرموده است . الرُّكَاك - [ ركّ ] : آنكه در رأى و خرد خود ناتوان باشد . الرُّكَاكَة - ج رِكَاك [ ركّ ] : مترادف ( الرُّكَاك ) است ؛ « رجُلٌ رُكَاكَةٌ وَامْرأَةٌ رُكَاكةٌ » : مرد يا زن كم خرد و نادان . الرَّكَّال - تره فروش . الرُّكَام - آنچه كه بر روى چيزى مُتراكم باشد مانند ابر يا رمل و مانند آنها . رَكِبَ - - رَكَباً : زانوى او بزرگ و درشت شد ، - هُ : بر زانوى او زد ، - رُكُوباً و مَرْكَباً الدَّابَّةَ و على الدَّابَّةِ : بر پشت ستور نشست ، - الطَّرِيقَ : به راه افتاد و رفت ، - الْبَحْرَ : از راه دريا مسافرت كرد ، - السَّيَّارةَ او الطَّائِرةَ : سوار بر اتومبيل يا هواپيما شد ، با اتومبيل يا هواپيما مسافرت كرد ، - اثَرَهُ : بدنبال او رفت ، - هُ الدَّينُ : بدهكار شد ، - الذَّنْبَ : مرتكب گناه شد ، - الخَطَرَ : خود را به خطر انداخت ، - الأهْوَالَ : به كارهاى سخت دست زد ، - رَأسَهُ : بى رويه راه خود را به پيش گرفت و رفت ، - هَوَاهُ : از هوى و هوس خود پيروى كرد . رُكِبَ - از درد زانو ناليد . رَكَّبَ - تَرْكِيباً هُ الفرسَ : او را بر اسب سوار كرد ، - الشّيءَ : آن چيز را درهم آميخت و تركيب كرد ، - الشيءَ فى آخر : چيزى را