فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

434

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

اين راضي شد كه بسلامت برگردد . الرَّضِيّ - [ رضو ] : ضامن ، - ج أرضِيَاء و رُضَاة : خوشنود ، آنكه ناراضى نباشد و قانع باشد ، دوستدار . الرَّضِيَّة - مؤنث ( الرَّضِيّ ) است ؛ « بِنَفْسٍ رَضِيَّةٍ » : با طيب خاطر . الرَّضِيح - هسته‌ى كوفته و خرد شده . الرَّضِيخ - هسته‌ى شكسته شده . الرَّضِيخَة - مترادف ( الرُّضَاخة ) است . الرَّضِيض - [ رضّ ] : شكسته و خرد شده ، آنكه كوفته شده باشد . الرَّضِيع - ج رُضَعَاء : مترادف ( الراضِع ) است ، فرومايه ؛ « رَضِيعُكَ » : برادر شيرى تو ؛ « انتَ رَضِيعُهُ » : تو برادرى شير او مىباشى ؛ « انتُما رَضِعَانِ » : شما دو برادر شيرى با هم هستيد : « رضيعُ اللُّؤمِ » : آنكه از كودكى فرومايه است . الرَّضِيف - سنگ داغ و سوزان ، گوشتى كه بر روى سنگ داغ پخته شود ، شيرى كه با انداختن سنگريزه‌هاى داغ و آتشين در آن جوش آيد . الرَّضِيفَة - شيرى كه با سنگ داغ جوش آيد ، شكنبه‌ى پاك كرده كه در آن گوشت خرد شده ريزند و با افكندن سنگ داغ و سوزان در آن گوشتها را بپزند . الرَّضِيم - « بَيْتٌ رَضِيمٌ » : خانه‌اى كه با سنگ ساخته شده باشد . الرَّطَّاب - ج رَطَّابُون : فروشنده‌ى خرماى تازه ( رطب ) . رَطَبَ - - رَطَابَةً البُسْرُ : غوره‌ى خرما رُطب شد ، - هُ : به او رطب خورانيد ، - رَطْباً و رُطُوباً الدَّابَّةَ : به ستور رطب خورانيد . رَطِبَ - - رُطُوبَةً و رَطَابَةً : تر يا خيس شد . اين واژه ضد ( يَبسَ ) است ، نم دار شد ، آن چيز نرم شد . رَطُبَ - - رَطَابَةً البُسرُ : غوره‌ى خرما رطب شد ، - رُطُوبَةً و رَطَابَةً : آن چيز نم دار شد . رَطَّبَ - تَرْطِيباً البُسْرُ : غوره‌ى خرما رطب شد ، - الثَوبَ و نحوَهُ : پيراهن و مانند آن را خيس كرد . الرُّطْب - چمنزار سبز و پر از گياه . الرَّطْب - تر ، نمناك . ضدّ ( اليَابِس ) است ، شاخه‌ى نرم و تازه‌ى درخت ، پَر تازه و مانند آنها . الرُّطُب - مترادف ( الرُّطْب ) است . الرُّطَب - ج رِطَاب و أَرْطَاب : خرماى رسيده و تازه ، رُطَب . الرَّطْبَة - ( ن ) : گياهى است از تيره‌ى علفيها و داراى شكوفه‌هائى به رنگ بنفشه ، يونجه . الرُّطَبَة - مفرد ( الرطَب ) است ، يك دانه رطب . رَطَلَ - - رَطْلًا الشيءَ : آن چيز را با رطل وزن كرد ، - الرجُلُ : آن مرد دويد . رَطَّلَ - تَرْطِيلًا الشيءَ : آن چيز را با رطل وزن كرد ، - الشَّعرَ : موى خود را با روغن نرم كرد و آن را شانه زد و فرو هشته كرد ، - الرجُلُ : دو گوش آن مرد آويخته شد . الرَّطْل - اسب چابك و سبك رو ، نوجوان باريك اندام ، - مِنَ الرجال : مرد سست و نرم ، مرد احمق ، پيرمرد سالخورده و ناتوان ، - ج أرْطال : وزنى معادل دوازده اوقيّه يا 2564 گرم . الرَّطْل - اسب سبك رو ، نوجوان باريك و تازه بالغ ، - مِن الرّجال : مرد سست و نرم ، - ج أَرْطَال : دوازده اوقيه يا 2564 گرم . رَطَمَ - - رَطْماً هُ : او را در گل و لاى يا به كارى سخت كه نتواند از آن خارج شود انداخت . رُطِمَ - البعيرُ : شتر به بيمارى يبوست و خشكى مزاج دچار شد . الرُّطْمَة - كار يا امرى كه در آن راههاى تدبير بسته شده باشد . رَطَنَ - - رَطَانَةً و رِطَانَةً لهُ : با زبان غير عربى با وى سخن گفت . الرُّطُوبة - مص ، حالتى است كه در آن چيزى يا مكاني با آب يا شبنم يا بخار و يا ابر نمناك يا تر گردد . الرَّطِيب - مترادف ( الرَّطْب ) است ؛ « عيْشٌ رَطِيبٌ » : زندگى خوش و فراخ و گوارا . الرُّطَيْلَاء - [ رطل ] ( ح ) : اين كلمه تصحيف يا تغيير داده شده از واژه‌ى ( رُتَيْلَاء ) است . الرُّطَيْنَى - [ رطن ] : سخن نامفهوم . رَعَى - - رَعْياً و رِعَايَةً و مَرْعىً [ رعي ] تِ الماشيةُ الكلأ : ستور در ميان علفها رفت و چريد ، - المَاشيةَ : ستور را در ميان گياه و علف چرانيد ، - النّجومَ : ستارگان را مراقبت كرد ، - رِعَايَةً الأَميرُ رَعِيَّتَهُ : امير يا حاكم امور رعيت خود را خوب اداره كرد ، - عليهِ حُرمَتَهُ : احترام او را نگهداشت ، - الأَمْرَ : آن امر را رعايت كرد ؛ « رَعَى الْعَهْدَ » : پيمان را محترم شمرد و رعايت كرد . الرَّعَائِيّ - ويژه‌ى سرپرستى روحانى است مانند بطريرك و اسقف مسيحيان ؛ « رِسَالَةٌ رعائيّة » : دعوت مذهبى و روحانى . الرَّعَّاب - افسونگر ، آنكه با ورد و افسون داد و ستد كند . الرَّعَّابة - آنكه مردم را بسيار بترساند . الرَّعَّاد - ابرى كه پر سر و صدا و تندر باشد ، آنكه بسيار سخن گويد ، - ( ح ) : نوعى ماهى است كه در بدن آن نيروى برق مىباشد و هرگاه كسى آن را لمس كند دستش را مىلرزاند و بى حس مىكند نام ديگر آن ( سَمَكَةُ الرَّعْد ) است كه به آن ماهى برقى گويند . الرُّعَاش - بيمارى رعشه يا لرزش اندام در انسان . الرَّعَاع - [ رعّ ] : مردم پست و فرومايه . الرُّعَاف - خون كه از بينى بيرون آيد ، باران بسيار . الرَّعَّاف - آنكه بسيار خون از بينى او بيرون آيد . الرُّعَافِيّ - مرد بخشنده و عطا بخش . الرَّعَاوِيّ - [ رعي ] : مترادف ( الرَّعَائِيّ ) است . الرِّعَاية - [ رعي ] : مص ، زيركى و آگاهى ،