فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

431

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الرَّسَم - خوب راه رفتن . الرَّسْمِيّ - هر كار يا امريه‌اى كه از سوى نهادى رسمى صادر شود ، آنچه كه از سوى دولت صادر يا اعلام گردد ، - مِنَ الْكَلَام و غيره : اعلاميه يا بيانيه‌ى رسمى ؛ « الثِّيَابُ الرَّسْمِيَّة » : لباسهاى رسمى كه در مناسبات ويژه كاركنان دولت پوشند . الرَّسْمِيّات - مراسم معمول در جشنهاى مذهبى و سياسى و جز آنها . رَسَنَ - - رَسْناً الدابَّةَ : بر سر ستور رسن انداخت ، ستور را رها كرد تا به ميل خود بچرد . الرَّسَن - ج أَرْسَان و أَرْسُن : مهار كه بر بينى ستور بندند . الرَّسْو - [ رسو ] : قسمتى از حديث . الرُّسُوبِيَّات - مترادف ( الرَّوَاسِب ) است . الرُّسُوع - دوالهاى بافته كه در ميان كمان قرار دهند . الرَّسُول - ج رُسْل و رُسُل و أَرْسُل و رُسَلَاء : فرستاده شده ، پيامبرى ، هر يك از حواريون حضرت مسيح كه مردم را به انجيل بشارت دادند ، لقب پيامبر بزرگ اسلام . الرَّسُوليّ - دستورات پاپ اعظم نزد مسيحيان كاتوليك از مقررات و ارشادات و جز آنها . الرَّسُوليَّة - مؤنث ( الرَّسُوليّ ) است . الرَّسُوم - شترى كه جاى پاى آن بر زمين بماند . الرَّسِيّ - [ رسو ] : استوار ، ثابت ، ستون ثابت در ميان چادرها . الرَّسِيس - [ رسّ ] : ثابت ، خردمند ، خبر دروغ و نادرست ؛ « رَسِيسُ الحُمىَّ » : آغاز تب ؛ « رَسِيسُ الحُبِّ » : آغاز عشق و يا بقيه و اثر آن ؛ « ريحٌ رَسِيسٌ » : باد نرم و آهسته . الرَّسِيع - آنچه كه چسبيده شده باشد . الرَّسِيغ - من العيش : زندگانى خوش و فراخ ، - مِن الطَّعَام : غذاى بسيار . الرَّسِيل - ج أَرْسُل و رُسُل و رُسَلَاء : فراخ و بزرگ ، فرستاده ، نامه‌نگار ، نامه ، اسبى كه با ديگرى براى مسابقه فرستاده شود ، بز نر ، آنكه در مبارزه و زد و خورد و مانند آن با تو موافق باشد ، آب گوارا . رَشَّ - - رَشّاً و تَرْشَاشاً [ رشّ ] الماءَ : آب پاشى كرد ، - تِ السماء : آسمان به خوبى زمين را آب پاشيد ، - الشيءَ : آن چيز را شُست . الرَّشّ - مص ، - ج رِشَاش : باران كم و اندك ، زدن سخت و دردناك . رَشَا - - رَشْواً [ رشو ] هُ : به او رشوه داد . الرِّشَاء - ج أَرْشِيَة [ رشو ] : مطلق ريسمان يابند ، طناب سطل . الرِّشَاء - ج رَشاً [ رشو ] ( ن ) : نام گياهى است . الرَّشَاد - مض ، - ( ن ) : گياهى است از تيره‌ى صليبيها ، تندمزه و داراى برگهاى ريز . الرَّشَادَة - ج رَشَاد : صخره ، سنگ . الرَّشَاش - [ رشّ ] : آب و خون و مانند آنها كه ريخته شود . الرَّشَّاش - [ رشّ ] ( ا ع ) : گونه‌اى توپ ، مسلسل . الرَّشَّاف - بسيار مكنده ، آنكه چيزى را بسيار بمكد . الرَّشَاقة - اندام زيبا ، سبكبالى در كار . رَشَأَ - - رَشْأً [ رشأ ] الظبيُ : بچه‌ى آهو بزرگ و نيرومند شد و با مادرش راه رفت ، - تِ الظَّبْيَةُ : آهو بچه زائيد . الرَّشَأ - ج أَرْشَاء [ رشأ ] ( ح ) : بچه‌ى آهو كه به راه افتد و حركت كند . الرَّشْتَة - ( ط ) : غذائى است از عدس و رشته ، آش رشته . اين واژه فارسى است . رَشَحَ - - رَشْحاً و رَشَحَاناً الإناءُ : آب و مانند آن از ظرف تراوش كرد ، - الجسدُ : بدن عرق كرد ؛ « لم يَرْشَح لهُ بشيءٍ » : به او چيزى نداد ، - رُشُوحاً الظبيُ : آهو برجست ، جست و خيز كرد . رَشِحَ - - رَشَحاً و رَشَحَاناً : از بسيارى عرق بدنش خيس شد . رَشَّحَ - تَرْشِيحاً الغيثُ النبتَ : آن گياه را پرورانيد ، - الولدَ : آن پسر را پرورانيد و براى كارى آماده كرد ؛ « هو يُرَشَّح لِولَايةِ العَهْد » : او براى ولايت عهدى تربيت و آماده مىشود ، - نَفْسَهُ لِلِانْتِخَابَات أو لِغَيرها : او خود را نامزد انتخابات و جز آن كرد ، - المالَ : از مال نگهدارى كرد . الرَّشْح - مص ، عرق ، - ( طب ) : ريزش آب از بينى و آغاز زكام و سرماخوردگى . رَشَدَ - - رُشْداً و رَشَاداً : هدايت شد و راست و استوار گرديد ، - امْرَهُ : در كار خود هدايت و راست و استوار شد . رَشِدَ - - رَشَداً : مترادف ( رَشَدَ ) است . رَشَّدَ - تَرْشِيداً هُ الى كذا و عليهِ و لهُ : او را به چيزى راهنمائى و هدايت كرد ، - هُ القاضِي : قاضى دربارهء او حكم رشد و بلوغ صادر كرد . الرُّشْد - راستى و درستى در راه حق ، اين واژه ضد ( الغَيّ ) است ، خرد و درستى ؛ « ضاعَ رُشْدُهُ و ثَابَ الى رشدِهِ : توان او از دست رفت و به انديشه و خرد خود بازگشت ، رشد و كمال ؛ » سِنُّ الرُّشْدِ « : سنّ بلوغ و رشد ؛ » بلغ رُشْدَه « : به سن بلوغ رسيد ، بالغ شد . الرَّشَد - مترادف ( الرَّشاد ) است . رَشَفَ - - رَشْفاً و رَشِيفاً و تَرْشَافاً الماءَ و نحوَهُ : آب و مانند آن را مكيد ، - الإناءَ : آنچه را كه در ظرف بود نوشيد . رَشِف - - رَشَفاً و رَشَفَاناً : مترادف ( رَشَفَ ) است . رَشَّف - تَرْشِيفاً الماءَ : در مكيدن آب فزونى كرد ، بسيار مكيد . الرَّشْف - آب اندكى كه در ته حوض بازمانده باشد . الرَّشَف - مترادف ( الرَّشف ) است . رَشَقَ - - رَشْقاً هُ بالسهم : با تير او را زد ، - هُ ببصرهِ : بر او چشم دوخت و ويرانگريست ؛ « رَشَقهم بِنَظْرةٍ » : بر آنها تيز نگريست ، - هُ بلسانِه : بر او زخم زبان زد . رَشُقَ - - رَشَاقَةً العُلامُ : آن جوان زيبا اندام و نيكو شد ، در كار خود سبكبال شد . الرَّشْق - صداى قلم بهنگام نوشتن .