فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

429

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كرد . الرَّذِيّ - ج رُذَاة [ رذي ] : لاغر و ناتوان . الرَّذِيَّة - مؤنث ( الرذِيّ ) است . الرَّذِيل - ج رُذَلَاء و رِذَال : پست و فرومايه و ناكس ، هر چيز بد و نامرغوب . الرَّذِيلَة - ج رَذَائِل : پستى و فرومايگى . اين واژه ضد ( الفَضِيلَة ) است . رَزّ - - رَزّاً [ رزّ ] تِ الجرادةُ : ملخ دم خود را به زمين فرو برد تا تخم ريزد ، - هُ : به او نيزه زد ، - السّهِمَ فى الحائطِ : تير را رها كرد و در ديوار فرو برد ، - البابَ : براى درب دستگيره ساخت ، - تِ السّماءُ : آسمان بر اثر بارندگى صدا كرد . الرُّزّ - ( ن ) : برنج . اين واژه لغتى است در ( الأَرُزّ ) و يونانى است . الرِّزّ - صدا يا آواز مطلق ، صداى رعد ، صداى دور ، صداى شكم . رَزَأَ - - رَزْءًا و رُزْءًا و مَرْزِئَةً [ رزأ ] الرجُلَ : از آن مرد خير ديد ، - الرجُلَ مالَهُ : از مال خود خير ديد . الرُّزْء - ج أرْزَاء : سوگ يا مصيبت سخت . الرَّزَاحَى - « إبلٌ رَزَاحَى » : شتر ناتوان و لاغر و درمانده . الرَّزَاز - [ رزّ ] : سُرب . الرَّزَّاز - برنج فروش . الرَّزَّاق - روزى دهنده ، اين واژه ويژه‌ى خداوند متعال است . الرِّزَام - ج رُزَّم : مرد سرسخت و نيرومند . الرَّزَّام - شير كه آماده‌ى حمله بر شكار باشد . الرَّزَان - مؤنث ( الرَّزِين ) است و گفته نميشود ( رَزِينَة ) . الرَّزَّة - ج رُزَز و رِزَاز و رَزَّات [ رزّ ] : رزّه يا زبانه‌ى قفل و مانند آن ، ميخ طويله كه با آن اسب را مهار كنند ، - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى كمر درد . رَزَخَ - رَزْحاً و رُزُوحاً و رَزَاحاً الجملُ : شتر بر زمين افتاد و نتوانست از جاى خود برخيزد ، - الرَّحُلُ : آن مرد ناتوان شد و آنچه را كه داشت از دست داد ، - تْ حالُهُ : حال او بد شد ، - المريضُ : بيمار از ناتوانى نتوانست برخيزد ، همچنين است آنكه از فرط راهپيمائى خسته شده باشد اين تعبير در زبان متداول رايج است ، - العَنبَ : شاخه‌ى انگور را بهنگام فرو افتادن بالا برد ، - الرجُلَ بالرّمحِ : آن مرد را با نيزه زد . رَزَّحَ - تَرْزِيحاً الناقةَ : ماده شتر را لاغر كرد . الرُّزَّح - « إبلٌ رُزَّحٌ » : شتران لاغر و ناتوان . الرَّزْحَى - « إبلٌ رَزْحَى » : مترادف ( رُزَّح ) است . رَزَّزَ - تَرْزِيزاً [ رزّ ] الورقَ : ورق را نرم و صاف كرد ، - الأَمْرَ : آن كار را آماده كرد . رَزَقَ - - رَزْقاً هُ : به او رزق و روزى رسانيد ؛ « رَزَقَهُ اللَّهُ الغِنَى » : خداوند او را توانگر و بىنياز كرد . رُزِقَ - رزق و روزى يافت و خوش شانس شد . الرِّزْق - ج أَرْزَاق : رزق ، روزى ، باران ، ماهانه‌ى سرباز ؛ « الرِّزقُ الحَسَن » : درآمدى كه بدون زحمت بدست انسان رسد ، و در زبان متداول به معناى اموال غير منقول مىباشد ؛ « قَطْعُ الأَرزاقِ من قَطْعِ الأَعْنَاقِ » : محروميت شخص از وسايل زندگى مساوى است با زدن گردن او . الرَّزْقَة - ج رَزَقَات : جيره‌ى ماهانه‌ى سرباز . الرِّزْقَة - پاره‌اى از املاك مزروعى . اين تعبير در زبان متداول رايج است . رَزَمَ - - رَزْماً الشيءَ : آن چيز را جمع آورى كرد و بست ، - بِالشّيءِ : آن چيز را گرفت ، - على عَدُوّه : بر دشمن خود چيره شد ، - تِ الأمُّ بِالْوَليد : مادر بچه را زائيد ، - الرَّجُلُ : آن مرد بدرود زندگى گفت ، - رَزْمَة الشّتَاءُ : زمستان سرد شد ، - - رزوماً و رُزاماً البعيرُ : شتر از فرط لاغرى از جاى خود تكان نمىخورد . رَزَّمَ - تَرْزيماً الثيابَ : جامه‌ها را گردآورى كرد و آنها را بست . الرَّزْمَة - يك بار غذا خوردن در روز . الرِّزْمَة - ج رِزَم من الثياب و غيرها : بسته‌هاى لباس و جامه و جز آنها ، بقچه‌ى لباس ؛ « الرِّزْمَةُ التَّوَافُقِيَّة » ( ه ) : چهار خط مستقيم كه به نقطه‌ى تقسيم و توافق شده بپيوندد ؛ « الرِّزْمَة اللَّاتَوَافُقِيَّة » ( ه ) : چهار خط مستقيم كه به نقطه‌ى تقسيم و توافق نشده برسند . الرَّزَمة - صدا و آواز سخت ، صداى كودك ، صداى ماده شتر در برابر بچه‌اش كه از گلو در آورد و دهان را باز نكند . رَزَنَ - - رَزْناً بالمكان : در آن جاى اقامت كرد ، - الشيءَ : آن چيز را برداشت تا سنگينى آن را بيازمايد . رَزُنَ - - رَزَانَةً : سنگين شد ، با وقار شد . الرَّزْن - ج رُزُن و رِزَان و أَرْزَان : زمين بلند و جاى مرتفع كه از نظر سرايت آب مصون باشد . الرَّزْن - ج رُزُن و رِزَان و أَرْزان : مترادف ( الرَّزْن ) است ، - ج رَوَازِن : ناحيه . الرِّزْنَة - ج رِزَان : آبگير . الرَّزِيئَة - ج رَزَايا [ رزأ ] : مترادف ( الرُّزْء ) است . الرَّزِيَّة - ج رَزَايا [ رزأ ] : مترادف ( الرُّزْء ) است . الرَّزِيز - [ رزّ ] ( ن ) : گياهى است كه در رنگرزى از آن استفاده مىشود ؛ « رَزِيزُ الرعْدِ » : صداى رعد . الرِّزِّيزَى - مترادف ( الرزّ ) است . الرَّزِين - مرد آرام ، با وقار ، دارنده‌ى رأى نيكو . رَسَّ - - رَسّاً [ رسّ ] البئرَ : چاه را كند ، - الشيءَ : آن چيز را پنهان كرد ، - المَيِّتَ : مرده را دفن كرد ، - رَسّاً و رَسِيساً السقمُ فى جسدِهِ : بيمارى به بدن او سرايت كرد و ثابت ماند . الرّسّ - مص ، چاه قديمى و فرسوده ، معدن ، آغاز هر چيزى ، آغاز تب ؛ « بَلَغَنِى رَسٌّ من الخَبَر » : شمّه‌اى از آن خبر را آگاه شدم ؛ « رَسُّ الحُبِّ » : آغاز عشق ، بازمانده و اثر عشق . رَسَا - - رَسْواً و رُسُوّاً [ رسو ] : آن چيز ثابت و راسخ شد ، - تِ السَّفِينةُ : كشتى لنگر انداخت ، - عليهِ كذا : حادثه‌اى براى او