فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
427
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الرَّخْرَاخ - [ رخرخ ] : گِل نرم . الرَّخْرَخ - مترادف ( الرَّخْرَاخ ) است . رَخُصَ - - رُخْصاً الشيءُ : آن چيز ارزان شد . اين واژه ضد ( غَلَا ) است ، - رَخَاصَةً و رُخُوصَةً : آن چيز نرم و صاف شد . رَخَّصَ - تَرْخِيصاً السعْرَ : نرخ را ارزان كرد ، - لَهُ كَذَا أو في كَذا : به او اجازهى كارى پس از ممنوعيت داده شد . الرَّخْص - نرم و صاف . الرُّخْصة - سبك و آسان كردن ، نوبت در نوشيدن آب ، - ج رُخَص : اجازه و پروانه ؛ « رُخْصَةُ قِيادةِ السَّيَّارَات » : كارت گواهينامهى رانندگى . الرَّخْصة - ج رَخَائِص : مؤنث ( الرَّخْص ) است . الرُّخُصَة - تخفيف در كارها و آسان گيرى ، نوبت در نوشيدن آب . رَخَفَ - - رُخْفاً العجينُ : خمير نرم و سست شد . رَخِفَ - - رَخَفاً العجينُ : خمير نرم و سست شد . رَخُفَ - - رَخَافَةً و رُخُوفَةً العجينُ : خمير نرم و سست شد . الرَّخْف - ج رِخَاف : خمير سست و نرم ، كرهى نرم و نازك . الرَّخِف - سنگ نرم و سبك وزن . الرَّخْفَة - مترادف ( الرَّخِف ) است ، - ج رِخَاف : به معناى ( الرَّخف ) است . رَخَمَ - - رَخْماً الصوتُ أو الكلامُ : صدا يا سخن نرم و رقيق شد ، - تِ الجارِيَةُ : آن زن داراى سخن شيوا شد ، - رَخْماً و رَخَماً و رَخْمَةً تِ الدجاجَةُ البَيْضَ و على الْبَيضَ : مرغ بر روى تخم خوابيد . رَخُمَ - - رَخَامَةً الصوتُ أو الكلامُ : سخن شيوا و آراسته شد ، - تِ الجارِيَةُ : آن زن شيوا و خوش سخن شد . رَخَّمَ - تَرْخِيماً الشيءَ : آن چيز را نرم كرد ، دُم يا دنبالهى آن چيز را بريد ، - الدَّجَاجَةَ : مرغ را بر روى تخم خوابانيد . الرَّخَم - ج رُخْم ( ح ) : پرندهاى از رستهى كركسها و گوشتخواران است نام ديگر آن ( الأَنُوق ) است . الرَّخِم - من المفارِش : فرش نرم و صاف ، اين واژه در زبان متداول رايج است . الرَّخْمَاء - مؤنث ( الأرْخَم ) است . الرَّخَمَة - ( ح ) : واحد ( الرَّخَم ) است . رَخُو - - رَخَاوَةً [ رخو ] : نرم شد ، آسان شد ، سست شد ، - رَخَاءً العيشُ : زندگى فراخ شد . الرُّخْو - [ رخو ] : مترادف ( الرَّخْو ) است . الرَّخْو - [ رخو ] : هر چيز نرم و سست . الرِّخْو - [ رخو ] : مترادف ( الرَّخْو ) است . الرَّخْوِيَّات - [ رخو ] ( ح ) : تيرهاى از جانوران نرم تن كه اغلب در آبهاى دريا زندگى مىكنند و شامل صدفهاى دو كفهاى و پابرسران و معديات مىباشند . رَخِيَ - - رَخًا و رِخْوَةً [ رخو ] : نرم شد ، سست شد ، - رَخَاءً العيشُ : زندگى فراخ شد . الرَّخِيّ - [ رخو ] : « عَيْشٌ رَخِيّ » : زندگى فراخ و گوارا . الرَّخِيص - ارزان ، ضِدّ ( الغَالِي ) است ؛ « مَوتٌ رَخِيصٌ » : مرگ ناگهانى . الرَّخِيصة - ج رَخَائِص : مؤنث ( الرَّخِيص ) است . الرَّخِيم - من الأصْوات أو الكلامِ : صدا يا سخن نرم و نازك ، - مِن الجَوارِي : زن خوش سخن و خوبگوى . الرَّخِيمَة - مؤنث ( الرَّخيم ) است ، مِن الجَوارِي : خانم خوشبيان و خوبگوى . رَدَّ - - رَدّاً و مَرَدّاً و مَرْدُوداً و رِدَّيْدَى [ ردّ ] هُ عن كذا : از آن كار وي را بازداشت ، او را برگردانيد ؛ « رَدَّ هُجوماً » : جلوى يورش را گرفت و آن را برگردانيد ؛ رَدَّهُم على اعْقَابِهم « : آنها را به خانهها و سرزمينهايشان برگردانيد ، - هُ الى بيتِهِ : او را به خانهاش باز گردانيد ، - عليه الشَّيءَ : آن چيز را از او نپذيرفت و قبول نكرد ، - اليهِ جواباً : براى او پاسخ فرستاد ، - الشيءَ : آن چيز را به گونهاى ديگر درآورد ، - فلاناً : فلانى را به خطا و اشتباه نسبت داد ، - التُّهْمَةَ : اتهام را نپذيرفت و رد كرد ، - البابَ : درب را بست ؛ » ما يَرُدُّ هَذَا عَليكَ شَيئاً « : اين چيز به تو سودى نمىرساند ، - رَدّاً و مَرَدّاً و مَرْدُوداً و رِدِّيدَى و تَرْدَاداً القولَ : سخن را تكرار كرد . الرَّدّ - مص ، فزوني و سود ، گرفتگى زبان ، جواب ردّ و بُطلان ؛ « رَدّاً على » : پاسخ به . . . ؛ « بَعْد اخذٍ و رَدٍّ » : پس از كشمكش و جدال ؛ « رَدُّ الاعْتِبار » : اعادهى حيثيّت شخص ؛ « درهمُ رَدٌّ » : در هم قلب يا تقلَّبى و جعلى ؛ « شيءٌ رَدٌّ » : چيز بد و نامرغوب ؛ « امْرٌ رَدٌّ » : كارى كه مخالف با سُنّت باشد . الرِّدّ - آنچه كه پايه و ستون براى رفت و برگشت چيزى باشد . رَدَى - - رَدْياً و رَدَيَاناً [ ردي ] الشيءَ : آن چيز را شكست ، - هُ : به آن چيز صدمه زد ، - هُ بحَجَرٍ : سنگ بر او انداخت ، - تِ الفرسُ : اسب با سمهاى خود زمين را كوبيد ، - فلانٌ : با تهوّر از كوه پائين آمد ، - فى البِئرِ : در چاه افتاد ، - تِ الجَارِيَةُ : آن زن يك پاى خود را بالا گرفت و بر روى پاى ديگر راه رفت و بازى كرد ، - على الخمسين من عمره : سن او از پنجاه سال گذشت . رَدَّى - تَرْدِيَةً هُ في البئر : او را به چاه فرو انداخت ، - الرَّجُلَ : آن مرد را كشت ، بر تن او جامه پوشانيد . الرَّدَى - [ ردي ] : هلاك ، نابودى . الرُّدَّى - [ ردّ ] : زن طلاق گرفته . الرِّدَاء - ج أَرْدِيَة [ ردي ] : رداء يا آنچه كه بر روى جامهها پوشند مانند عَبا و جُبّه ، حمايل كه زنان معمولًا بندند ، شمشير ، كمان ، زيور ، خرد ، بدى ، نادانى ؛ « رِدَاءُ الشمسِ » : روشنائى خورشيد ؛ « رِداءُ الشباب » : زيبائى و نوباوگى جوانى . الرَّدَاة - ج رَدًى [ ردي ] : سنگ ، صخرة . الرَّدَاد - [ ردّ ] : اسم است از ( رَدَّهُ ) به معناى بازگردانده شده . الرِّدَاد - [ ردّ ] : مترادف ( الرَّدَاد ) است .