فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

425

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

پاى ستور . الرِّجْلَة - ج رِجَل ( ن ) : نام گياهى است . الرَّجُلَة - مؤنث ( الرَّجُل ) است مانند ( المَرْءُ و المَرْأة ) . الرُّجْلِيَّة - مترادف ( الرجُولِيَّة ) است . رَجَمَ - - رَجْماً الرجُلُ : آن مرد با خيال و گمان سخن گفت ، - هُ : به او سنگ انداخت ، او را نفرين كرد ، به او ناسزا گفت ، او را راند و دور كرد ، از وى دورى گزيد ، - هُ فى الحَربِ او الكَلامِ او العَدْوِ : در جنگ يا سخن يا دويدن بر او چيره شد ، - القَبْرَ : بر روى قبر سنگ نهاد و آن را نشان كرد ، - عن قَومهِ : از قوم خود دفاع كرد . رَجَّمَ - تَرْجِيماً : با ظنّ و گمان سخن گفت ؛ « رَجَّم بِالْغَيْب » : از چيزى كه نمىدانست سخن گفت ، - القَبْرَ : بر روى قبر سنگ نهاد و آن را نشان كرد . الرَّجْم - مص ، با گمان سخن گفتن ؛ « رَجْماً بِالْغَيب » : از غيب سخن گفتن ، مفرد ( الرجُم ) است ، - ج رُجُوم : آنچه كه با آن رجم يا چيزى را پرتاب كنند . الرُّجُم - سنگ يا نشانى كه بر روى قبر نصب كنند ، شهاب يا تيرهاى نورانى در آسمان كه به گونه‌ى ستارگانى كه در حال فرود آمدن و افتادن باشند به نظر مىرسد . الرَّجَم - ج رِجَام : گور ، چاه ، تنور . الرُّجْمَة - ج رُجَم و رِجَام : سنگ روى قبر ، گور ، دكه‌ى لب چاه كه بر روى آن چوب قرقره و دلو را نصب كنند ، سوراخ كفتار ، سنگ كه بر ريسمانى بسته و داخل چاه فرو برند تا گودى آن شناخته شود ، و در زبان متداول بر تپه‌ى سنگلاخ اطلاق مىشود . الرَّجْمَة - ج رُجَم و رِجام : سنگ علامت روى قبر ، گور ، لانه و سوراخ كفتار . الرَّجَوَانِ - [ رجو ] من البئر : دو لبه‌ى چاه . الرَّجُوس - « بعيرٌ رَجُوسٌ » : شترى كه سخت بانگ زند . الرَّجُوعة - مترادف ( الرُّجْعَة ) است . الرُّجُولة - مردانگى ، كمال مرد . الرُّجُولِيَّة - مترادف ( الرُّجُولَة ) است . الرَّجُولِيَّة - مترادف ( الرُّجُولَة ) است . الرَّجيَّة - [ رجو ] : خواهش ، آرزو و خواسته ؛ « ليسَ لي فى فُلانٍ رَجِيَّةٌ » : من از فلانى اميد و آرزوئى ندارم . الرَّجِيع - ج رُجُع : آنچه كه بازگردانيده شود ، آنچه كه شتر با آن نشخوار كند ، سرگين ، جامه‌ى كهنه ، آبگير ، گياهان بهارى ، عرق ، غذاى سرد شده كه دوباره آن را گرم كنند ، - مِنَ الكلام : سخنى كه به گوينده‌اش بازگردد ؛ « بعيرٌ رَجِيعٌ » : شترى كه از فرط راهپيمائى و سفر خسته شده باشد ؛ « دَابَّةٌ رَجِيعُ اسْفَارٍ » : ستورى كه بارها به سفر رفته و بازگشته است . الرَّجِيعة - ج رَجَائِع : « نافةٌ رجيعة » : ماده شترى كه از سفر خسته شده باشد . الرَّجِيل - پياده ، - ج ارْجِلَة و اراجِل و اراجِيل : آنكه توانائى راه رفتن بسيار را داشته باشد ، - ج رَجْلَى و رُجَالَى و رَجَالَى ؛ « رَجُلٌ رَجِيلٌ » : مرد سخت و پُرتوان ؛ « فَرَسٌ رَجِيلٌ » : اسب پرتوان كه عرق نكند ؛ « مَكَانٌ رَجِيلٌ » : جاى دور از آبادى ؛ « كلامٌ رَجِيل » : سخن بالبداهة . الرَّجِيم - سنگسار شده ، نفرين شده ؛ « الشيطَانُ الرَّجِيم » : ابليس ملعون . رَحَا - - رَحْواً [ رحو ] الرَّحَى : آسياب را گردانيد ، - تِ الحَيَّةُ : مار بدور خود چنبر زد . رَحَى - - رَحْياً [ رحي ] تِ الحيَّةُ : مار به گرد خود چنبر زد . الرَّحَى - ( مؤنثة ) مثنَّاها رَحَوان و رَحَيَان ج أَرْحَاء و أَرْحِيَة و أَرْحٍ و رُحِيّ و رَحِيّ و أرْحِيّ [ رحي ] : آسياب ، - ج أرحَاء : ميدان جنگ ؛ « دَارَتْ رَحَى الحَرْب » : جنگ درگير شد ، دندان ؛ « طَحَنَهُ بِارْحَائِهٍ » : با دندانهاى خود آن را سابيد و نرم كرد ، سينه ، ابر ، مهتر قوم ، قبيله يا ايل كه بدنبال چراگاه نرود و در جاى خود بماند . الرَّحَائِب - « رَحَائِبُ النخوم » : سرزمينهاى فراخ و بزرگ . الرُّحَاب - « المكانُ الرحَاب » : مترادف ( الرَّحْب ) است . الرُّحَاضِ - اسم است از ( رُحِضَ ) به معناى جامه‌ى شسته شده . الرُّحَاضة - مترادف ( الغُسَالة ) است . الرُّحَاق - مي خالص . الرَّحَال - ج رَحَّالة : آنكه بسيار جهانگردى كند ، سازنده‌ى پالان يا پالان دوز . الرِّحَالة - ج رَحَائِل : زين چرمين و بدون چوب اسب . الرَّحَّالة - آنكه بسيار جهانگردى كند ؛ « الطُّيُورُ الرَّحَّالةُ » : پرندگان مهاجر كه در فصولى از سال از سرزمينى به جاى ديگر پرواز كنند . الرُّحَام - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى است كه در رحم زنان پديد آيد . رَحِبَ - - رَحَباً المكانُ : آن مكان فراخ شد . رَحُبَ - - رُحْباً و رَحَابَةً المكانُ : آن مكان فراخ شد . رَحَّبَ - تَرْحِيباً المكانَ : آن مكان را فراخ كرد ، - بِهِ : به او خوش آمدى و مرحبا گفت . الرُّحْب - فراخى ؛ « رُحْباً بِكُم » : فراخى و نعمت بر شما باد . الرَّحْبَ - فراخ ؛ « مكانٌ رَحْبٌ » : جاى فراخ ؛ « رَحْبُ الصَّدْرِ » : شكيبا و پرتوان ؛ « رَحْبُ الفَهْم » : خردمند « رَحْبُ البَاعِ اوِ الذّرَاعِ » : مرد بخشنده و دست و دل باز . الرُّحْبَى - ( ع ا ) : پهنترين دنده‌ى سينه . الرَّحْبَة - ج رِحَاب و رَحْب و رَحْبَات و رَحَب و رَحَبَات : سرزمين فراخ و قابل كشت ، فاصله‌ى ميان خانه‌ها ، - من الدَّارِ : حياط خانه ، - من الوَادِي : آبراهه‌ى دره از دو سوي ؛ « رَحْبَةُ السَّيَّارات » ( ا ع ) : تعميرگاه و پاركينگ فراخ براى تعمير و تعويض روغن و ساير نيازمنديهاى ماشينها كه بر آن پارك اتو نيز