فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

411

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

مردم پست و فرومايه . الذَّنَبَة - ج ذَنَبَات : مترادف ( الذنَب ) است ، - مِنَ الْوَادي : جاى سيلگير از درّه ؛ « ذَنَبَاتُ الناس » : ولگردان و فرومايگان . الذَّنُوب - ج ذِنَاب و ذَنَائِب و أذْنِبَة من الخيل : اسبى كه دم ستبر دارد ؛ « دَلْوٌ ذَنُوبٌ » : دلو دنباله‌دار . ذِهْ - اسم اشاره براى مؤنث نزديك است و ( هاء تنبيه ) بر سر آن مىآيد گفته مىشود ( هَذِهْ و هَذِهِ ) . ذِهِ - مترادف ( ذِهْ ) است . الذَّهَاب - رفتن ؛ « ذَهاباً و إيَاباً » : رفتن و برگشتن ؛ « تَذْكِرَة ذَهَابٍ و إيابٍ » : بليط مسافرت رفت و برگشت ، بليط دو سره . ذَهَبَ - - - ذَهَاباً و ذُهُوباً و مَذْهَباً : رفت ، راه رفت ، مرد ، - الأَمْرُ : آن كار يا امر گذشت ، - عَلَيَّ الشيءُ : آن چيز را فراموش كردم ، - بهِ : به همراه او رفت يا او را برد ؛ « ذَهَبَ بِخيالِهِ الى » : فكر و خيال او را به سوئي كشانيد ؛ « ذَهَبَ بِبَهَائِهِ » : پرتو و زيبائى آن را برد ؛ « ذَهَبَ فى المسألةِ الى كذا » : در آن مسأله بجائي رسيد و انديشيد ؛ « ذهب الى ابْعَدِ مِنْ » : به دور تر از چيزى رسيد ، از حدّى تجاوز كرد ؛ « ذَهَبَ كَلَامُهُ سُدًى » : سخن او باطل و بيهوده شد ؛ « ذَهَبَ ادراجَ الرِّيَاح » : از آن اثرى بجاى نماند ؛ « ذَهَبَ مذهَبَهُ » : به روش او عمل كرد ، به راه او رفت . ذَهِبَ - - ذَهَباً : در معدن يا كان زر طلاى بسيار يافت و شگفت زده شد . ذَهَّبَ - تَذْهِيباً الشيءَ : بر روى آن چيز آب طلا كشيد . الذَّهَب - مص ، - ج أَذْهَاب و ذُهُوب و ذُهْبان : زر ، طلا . اين واژه مذكر است و گاهى مؤنث به كار مىرود ، - الأبيض : پلاتين يا طلاى سفيد ، - ج ذِهَاب و أذْهَاب و جج أذَاهِيب : زرده‌ى تخم مرغ . الذِّهْبَة - توشه‌ى غذاى مسافر ، - ج ذِهَاب و أذهَاب و جج اذَاهِيب : باران كم و سبك يا تند و بسيار . الذَّهَبَة - شمش طلا . الذَّهَبِيّ - زرد درخشان ، رنگ طلائى ؛ « آيةٌ ذَهَبِيَّة » : حكمت ، سخن تاريخى . ذَهَلَ - - ذَهْلًا و ذُهُولًا الشيءَ و عنهُ : آن چيز را به علت كارى فراموش كرد ، به آن چيز سرگرم شد . ذَهِلَ - - ذُهُولًا : به گمراهى در آمد . ذَهَنَ - - ذَهْناً الأَمرَ : آن امر را دانست و فهميد ، - فلاناً : در ذهن و هوش بر فلانى چيره شد ، - الرجُلَ عَن الأمرِ : آن مرد را به فراموشى انداخت . ذَهِن - - ذَهَناً الشيءَ : آن چيز را فهميد . ذَهُنَ - - ذَهَانَةً : دل او آنچه كه در درون داشت حفظ كرد . الذِّهْن - ج أَذْهَان : نيروى خرد و فهم ، نگهدارى مطالب درونى ، نيرو ، هوش ، پيه . الذِّهْنِيّ - مترادف ( العَقْليّ ) است . الذِّهْنِيَّة - مترادف ( العَقْليَّة ) است . الذَّهُوب - مترادف ( الذَّاهِب ) است . الذُّهُول - سرگردانى سخت ، شگفتى شديد ، - عن : باز ايستادن از كارى . الذَّهِيب - آنچه كه روى آن آب طلا كشيده باشند . ذُو - مثنَّاهُ ذَوَانِ ج ذَوُون : اسم است به معناى دارنده ، و اعراب آن مانند اعراب اسمهاى پنجگانه است ؛ « ذُو عَقْلٍ » : باهوش ، خردمند ؛ « ذُو شَأنٍ » : با اهميت ، صاحب قدر و منزلت ؛ « ذُو القُرْبى » : خويشاوندان نزديك ؛ « ذو مالٍ » : توانگر ، پولدار ؛ « ذَوُو الشّأنِ » : اشخاص با نفوذ ، اولياء امر ؛ « ذَوَو الأَرْحَام » : خويشان و نزديكان ؛ « الذَّوُون » : نام پادشاهان قديمى در يمن . ذَوَى - - ذَوِيّاً [ ذوي ] النباتُ : گياه خشك و پژمرده و آب آن كم شد . الذِّوَى - [ ذوي ] : ميشهاى كوچك يا گوسفندان ماده و خرد . الذَّوَابِل - [ ذبل ] : صفت است براى نيزه‌ها ؛ « الرِّماحُ الذَّوَابِل » : نيزه‌هاى باريك ، نيزه‌ها . الذَّوَات - جمع ( ذات ) است ، بزرگان قوم . الذَّوَاة - [ ذوي ] : پوست هندوانه يا خربوزه يا عنبه و مانند آنها . الذَّوَّاد - [ ذود ] : دور كننده و حمايت كننده ، آنكه از راستى و درستى و حقيقت حمايت كند . الذَّوَاق - [ ذوق ] : مزه ، طعم ؛ « ذَوَاقُهُ طَيِّبٌ » : مزه‌ى آن خوب است ، طبع و سرشت . ذَوَّبَ - تَذْويباً السمنَ : روغن را داغ و ذوب كرد ، - الغُلامَ : بر سر آن پسر گيسو بست . الذَّوْب - مص ، عسل خالص ؛ « ذوبُ الذّهَبِ » : آب طلا يا ذوب شده‌ى طلا و گداخته‌ى آن . الذَّوَبَان - مص ، - ( طب ) : لاغرى سخت بگونه‌ى ذوب شدن اعضاء بدن ، انحلال ؛ « قابِل للذَّوَبانِ » : قابل ذوب . ذَوَّدَ - تَذْويداً [ ذود ] عن حسبهِ : از حسب و نسب و شرف خود دفاع و حمايت كرد . الذَّوْد - [ ذود ] : دفاع و حمايت ؛ « الذَّودُ عن حِيَاضِ الوَطَن » : دفاع از كشور . الذَّوْق - [ ذوق ] : نيروى چشائى كه با آن مزه‌ى غذا را درك كنند ، طبع و سرشت ؛ « الذَّوْق السَّلِيم » : ذوق خوش ، خوب درك كردن امور . الذَّوُون - جمع ( ذو ) است ، پادشاهان يمن كه در اول لقبهايشان ( ذو ) بوده است كه از آنها ( ذو يَزَن و ذُو نواس و ذُو رياش « بوده‌اند . ذَوِيَ - - ذَوِيّاً [ ذوي ] : مترادف ( ذَوَى ) است . ذِي - اسم اشاره براى مؤنث نزديك است و ( هاء تَنْبِيه ) بر سر آن مىآيد و گفته مىشود ( هَذي ) . ذِي - به معناى دارنده كه از اسماء خمسه در حال جَرّ است ؛ « كان ذَلِكَ من ذِى قَبْل » : آن چيز از زمان گذشته بود . ذَيَّاكَ - اسم تصغير ( ذاك ) است . الذَّيَّال - [ ذيل ] : دُم دراز . ذَيَّالِكَ - اسم تصغير ( ذَلِكَ ) . الذِّئِب - ( ح ) : مترادف ( الذِّئْب ) است .