فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

401

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

خطهاى مستقيم ، نام ديگر آن ( البِرْكار ) است ، - مِن الرّأس : سرهاى گرد و دايره‌اى ، - مِن الأَرض : زمين دو نبش . اين تعبير در زبان روز متداول است . الدَّوَّارِيّ - آنكه بسيار دور زند . الدَّوَّاس - [ دوس ] : دلير و دلاور ، شير . الدَّوَّاسة - ( حي ) : پدال پايى كه در گردانيدن چرخ يا آسياب به كار مىبرند : « دَوّاسَةَ الدرَّاجة » پدال دوچرخه ، - ( حي ) : چوبى كه بافنده در زير دستگاه بافندگى براى پرز دادن و راه انداختن نخها به كار مىبرد ، - ( مُو ) : پدال بالا برنده در دستگاه پيانو كه براى تغيير صدا و نغمه‌ها به كار مىرود ، بينى . الدَّوَاعي - [ دعو ] : جمع ( الدَّاعِيَة ) است ؛ « دواعي الدَّهرِ » : حوادث و سختيهاى روزگار ؛ « دَوَاعِي الصَّدْرِ » : غم و اندوه كه در سينه باشد . الدُّوَام - [ دوم ] : بيمارى سرگيجه . الدَّوَام - [ دوم ] : پايدارى ، هميشگى ، ثبات ؛ « دَوَاماً أو على الدّوام » : پياپي ، همواره ، با مرور زمان ؛ « وقتُ الدَّوامِ ، اوقاتُ الدَّوام ، سَاعَات الدَّوام » : هر يك از اين تعبيرات به معناى ساعات كار ، وقت كار ادارى ، زمان حضور در اداره يا محل كار مىباشد . الدُّوَّامة - ج دُوَّام [ دوم ] : فرفره بازى كه عبارت از قطعه چوبى است تراشيده و نوك باريك كه كودكان دور آن را ريسمانى مىپيچند و با سرعت آن را بر زمين رها مىكنند تا به دور خود بچرخد . الدَّوَاهِي - [ دهي ] : « دَوَاهِي الدهرِ » : سختيها و پيامدهاى روزگار . الدَّوْبَل - [ دبل ] ( ح ) : خوك نر ، الاغ ريز اندام كه بزرگ نشود . دَوَّحَ - تَدْوِيحاً [ دوح ] المالَ : مال را پراكنده كرد . الدَّوْح - [ دوح ] : خانه‌ى بزرگ و با شكوه . الدُّوحَاس - [ دحس ] : مترادف ( الدَّاحِس ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدَّوْحَة - ج دَوْح و جج أَدْوَاح [ دوح ] : درخت بزرگ و تنومند ، چتر يا سايبان بزرگ . دَوَّخَ - تَدْوِيخاً [ دوخ ] الرجُلَ : آن مرد را خوار كرد ، - الوَجَعُ رَأْسَهُ : درد باعث سرگيجه‌ى او شد ، - البِلَادَ : بر آن كشور چيره شد و آن را اشغال كرد . الدَّوْخَة - سرگيجه و سرگردانى . اين واژه در زبان روز متداول است . دَوَّدَ - تَدْوِيداً [ دود ] : مترادف ( دَادَ ) است . الدُّوْدَة - ج دُود و دِيدان ( ح ) : كِرم ، حشره‌اى بى دست و پا و خزنده كه بدنش استخوان ندارد مانند كرم خاكى و زالو و جز آنها ؛ « الدُّودةُ الوَحِيدَة » : كرم كدو . كه معمولا در جهاز هاضمه زندگى مىكند و دو نوع آن در روده‌ى انسان توليد مىشود اولى را ( الشريطيَّة العَزْلاء ) گويند كه از خوردن گوشت گاو نپخته ايجاد مىشود و دومى را ( الشَّريطيَّة المُسَلَحَة ) گويند كه از خوردن گوشت خوك پديد مىآيد و از نظر حجم كوتاهتر از اولى است ؛ « دُودَةُ القَزِّ » ( ح ) : كرم ابريشم كه حشره‌ايست از تيره‌ى ( القَزِّيَّات ) كه با لعاب غده‌هاى مخصوص خود پيله يا ابريشم ميتند . اين حشره در زمانهاى دور در چين و ژاپن پرورش مىيافته و در قرنهاى ميانه در خاورميانه و اروپا شناخته شده است . اين كرم با برگ سبز درخت توت تغذيه مىكند . الدُّوْدِيّ - « الزائدة الدُّودِيَّة » : آپانديس ، روده‌ى كوچك زائدى است در بدن انسان كه در انتهاى روده‌ى كور قرار دارد . دَوَّرَ - تَدْوِيراً [ دور ] هُ : آن چيز را گرد كرد ، - هُ و بهِ : آن را بدور زدن انداخت يا او را به دور زدن واداشت . الدَّوْر - مص ، - ج ادوار : گردش ، تكان خوردن ، برگشتن چيزى به جاى اول خود ، پي در پي شدن بيمارى و جز آن ، طبقه‌ى خانه يا آپارتمان كه در عربى به آن ( الطَّابِق ) گويند ، - ( مو ) : قطعه‌ى تركيبى از دو بيت يا بيشتر ؛ « بِالدَّور » : متناوب ؛ « الدَّورُ الأَوَّل او دَوْرُ البُطُولَة » : مهمترين كار يا گفتار هنر پيشه‌ى سينما يا تئاتر ؛ « الدَّوْرُ النهائيّ » : شرط آخر ، دور نهائى ، گردش پايانى ؛ « قَامَ بِدورٍ او لَعِبَ دوراً » : نقشى را اجرا يا بازى كرد ؛ « انا بِدَوري » : من بنوبه‌ى خودم ، آنچه كه به من اختصاص دارد ؛ « عِلْمُ الأدوار » : علم موسيقى است . الدَّوَرَان - [ دور ] : مص ، گرداگرد چيز گشتن ، گردش كردن چيزى پيرامون چيز ديگر . الدَّوْرَة - [ دور ] : اسم مرّه از ( دَارَ ) است ، سير و حركت كامل ستاره‌ها ؛ « دَوْرَةُ الفلكِ » : زمانى است كه ستاره در مدار خود آن را ميگذراند ، جريان يا روان شدن و گردش ؛ « الدورةُ الدَّمَوِيَّة » : گردش خون در بدن ، زمان گردهم آئى براى كارى از قبيل جلسه‌ى مجلس يا پارلمان ؛ « الدورةُ التشْرِيعِيَّة » : زمانى است كه مجلس شورى در آن قوانين و مقررات را مطالعه و تصويب و تأييد مىكند . الدَّوْرَق - ج دَوَارق [ درق ] : آفتابه‌ى بزرگ و بى لوله كه داراى دو دسته باشد ، گونه‌اى قلنسوه كه ناسكان و عابدان بر سر مينهادند و به آنها ( دورقيان ) مىگفتند . اين واژه فارسى است . الدُّورِيّ - [ دور ] ( ح ) : گنجشك . الدَّوْرِيَّة - ج دَوْرِيَّات [ دور ] : گشت نگهبانان اعم از پليس يا مقامات انتظامى ؛ « دَوريّاتُ الاستِكشاف » : گروه سربازان تحقيق كه عهده‌دار اخذ اطلاع و كسب معلومات از دشمن مىباشند . الدُّوزَان - اسم است از ( دَوْزَنَ ) ، - ( مو ) : ابزارى است كه با آن تارهاى عود يا بربط را سفت و محكم مىكنند . دَوْزَنَ - دَوْزَنَةً القانونَ و نحوَهُ ( مو ) : تارهاى بربط را سفت كرد تا لحنى را كه بخواهد با آن اجرا كند . اين كلمه فارسى است و عربى آن ( بَضَّ يا بَظَّ ) است . الدُّوسِنْطاريا و الدُّوسِنْتاريا - ( طب ) : بيمارى