فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

393

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الدُّغْرِيّ - اين واژه تحريف شده از ( الطوغْرِي ) تركى است و به معناى مستقيم و راست است اين واژه در زبان متداول روز رايج است . دَغَشَ - - دَغْشاً : داخل تاريكى شد ، - عَلَيهم : بر آنها حمله كرد . الدَّغَش - تاريكى . الدُّغْشَة - مترادف ( الدغَش ) است . الدَّغْفَل - پر بسيار ، - ( ح ) : بچه‌ى فيل يا بچه‌ى گرگ . الدَّغْفَلِيّ - « عَيْشٌ دَغْفَليّ » : زندگى فراخ و خوش ؛ « عامٌ دَغْفَليّ » : سالى پربركت و سودمند . دَغَلَ - - دَغْلًا فيهِ : به گونه‌ى سرگردان داخل شد . الدَّغَل - ج أدْغَال و دِغَال : آنچه كه در چيزى درآيد و آن را فاسد كند ، درختان پرشاخه و برگ و بسيار ؛ « ادْغَال أفْريقيَا » : جنگلهاى انبوه و درهم پيچيده‌ى افريقا ، و در زبان متداول روز ( الدغَلْ ) به معناى كينه‌ى پنهان مىباشد . دَغَمَ - - دَغْماً و دَغَمَاناً القومَ الحرُّ أو البردُ : گرما و سرما آن قوم را فرا گرفت ، - الإناءَ : روى ظرف را پوشانيد ، - أَنْفَهُ : بينى او را شكست . الدَّغَم - رنگ اسب بينى سياه . الدُّغْمَة - مترادف ( الدَّغَم ) است . دَغْوشَ - دَغْوَشَةً [ دغوش ] القومُ : آن قوم در جنگى يا سر و صدائى بهم مخلوط شدند . الدَّغِيشَة - [ دغش ] : مترادف ( الدَّغش ) است . الدَّغِيلَة - [ دغل ] : آنچه كه به چيزى يا امرى درآيد و آن را فاسد كند ، درختان بسيار و پرشاخه و برگ . دَفَّ - - دَفّاً و دَفِيفاً [ دف ] : آرام و آهسته راه رفت ، - الطائرُ : پرنده بسان كبوتر بالهاى خود را تكان داد ، - لهُ الأمرُ : آن كار براى وى آماده شد ، - دَفّاً الشيءَ : آن چيز را ريشه‌كن كرد . الدُّفّ - ج دُفُوف [ دفّ ] ( مو ) : دَف يا دايره كه داراى چنبر چوبى و پوستى نازك است و با سر انگشتان نواخته مىشود . الدَّفَّ - ج دُفوف [ دفَّ ] ( مو ) : مترادف ( الدُّف ) است ، جانب يا كنار يا صفحه‌ى چيزى . الدِّفَاء - [ دفأ ] : آنچه كه با آن خود را گرم كنند مانند پوشاك و جز آن . الدَّفَّاش - عند العامَّة : اين واژه در زبان متداول به معانى زنبوره ، پروانه‌ى كشتى بخارى ، جهاز دافعه مىباشد . الدِّفاع - [ دفع ] : حمايت ، پشتيبانى ، دفاع ، - ( ا ع ) : وسائل و راه و روش جنگى براى جلوگيرى از حمله‌هاى دشمن ؛ « خَطُّ الدِّفاع » ( ا ع ) : خط پشتيبانى جبهه‌ى جنگ كه با ابزار آلات و وسائل جنگى آراسته شده باشد ؛ « الدفاع الجوّى » : نيروى دفاع هوائى كه با توپهاى ضد هوائى و موشك زمين به هوا مجهز باشد ؛ « الدِّفَاع البَرِّي » ( ا ع ) : نيروى دفاع زمينى كه در ايجاد دژها و پناهگاهها و بر چيدن سيمهاى خاردار و جز آنها اقدام نمايد ؛ « الدِّفَاعُ السلْبِي » : حمايت و دفاع از مردم شهرها بهنگام حمله‌هاى هوائى دشمن ؛ « الدِّفاعُ الوَطَنِيّ » ( ا ع ) : وسائل دفاع از كشور در برابر حمله‌هاى دشمن از خارج ؛ « وزارةُ الدِّفَاع » : وزارت دفاع ، وزارت جنگ كه امور دفاع از كشور را عهده‌دار است . الدُّفَّاع - نيروى موج آب يا سيل . الدِّفَاعِيّ - آنچه كه ويژه‌ى دفاع باشد . الدَّفَّاف - [ دفَّ ] : سازنده‌ى دَف ، نوازنده‌ى دَف . الدُّفَاق - « سَيْلٌ دُفَاقٌ » : سيل پر آب كه دامنه‌ى آن به دو طرف دره برسد . الدَّفايَة - ج دَفأَيَات : مترادف ( المِدْفَأَة ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدَّفْأى - [ دفأ ] : مؤنث ( الدفْئان ) است . الدَّفْآن - [ دفأ ] : مترادف ( المُسْتَدْفئ ) است . به معناى گرم كننده . دَفِئَ - يَدْفَأُ دَفَأً و دُفُوءًا [ دفأ ] من البرد : گرم شد ، احساس گرمى كرد . دَفُأَ - يَدْفُؤُ دَفَاءَةً [ دفأ ] : مترادف ( دَفِئَ ) است . دَفَّأَ - تَدْفِئَةً [ دفأ ] هُ : او را گرم كرد . الدِّفءُ - ج أَدْفَاء [ دفأ ] : سختى گرما . اين واژه ضدّ ( حدَّة البَرْد ) است . الدَّفئ - [ دفأ ] : پوشنده‌ى لباس گرم . الدَّفِئَة - [ دفأ ] من الأراضي : سرزمينهاى گرم . الدَّفَّه - [ دفّ ] : فرمان كشتى كه در تغيير جهت و حركت كشتى به كار مىرود . نام ديگر آن ( السُّكَّان ) است ، جنب يا صفحه‌ى چيزى ؛ « قائدُ الدفه أو مدِيرُ الدَّفة » : آنكه فرمان كشتى را بدست گيرد ، فرمانده‌ى حركت كشتى يا ناخدا و كشتيبان ؛ « قَبَضَ على دَفةَ التنْفِيذ » : اجراى حكم را عهده‌دار شد ؛ « دَفئَا الطَّبْل » : دو طرف پوستى طبل كه بر روى آن نوازند ؛ « جمع بينَ دَفَّتَيْهِ » : محتوي و مشتمل شد . الدَّفْتَر - ج دَفَاتِر : دفتر كه از مجموع برگهاى كاغذ تشكيل مىشود . اين واژه فارسى است ؛ « دَفْتَرُ الشروطِ » : مجموع شرايط وضع شده در معاملات مزايده يا مناقصه يا فروش در حراج علنى و آشكار در حضور مردم ؛ « دفتر المساحَةِ » : دفتر ثبت املاك كه در آن زمينهاى اندازه‌گيرى شده به ثبت رسيده باشد ؛ « دَفْتَرُ اليَومِيَّة » : دفتر حساب بازرگان كه در آن داد و ستد روزانه را ثبت كنند ؛ « مَسْكُ الدفَاتِر » ( ت ) : عهده‌دار بودن امور محاسبات در يك بنگاه يا مؤسسه‌ى تجارى و مانند آنها . الدِّفْتِرْيا - بيمارى ديفترى يا خُناق . اين واژه يونانى است . الدِّفْرَان - ( ن ) : رسته‌اى زيبا از درخت صنوبر است كه بسيار بلند مىشود و داراى برگهاى پهن است اين درخت بويژه در لبنان و تركيه و يونان وجود دارد . اين واژه سريانى است . دَفَشَ - - دَفْشاً هُ : او را دور كرد . اين واژه در زبان روز متداول است . الدَّفْشَة - دور كردن . اين واژه در زبان روز متداول است .