فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

382

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الدَّارِب - مترادف ( الدَّرِب ) است به معناى علاقمند به چيزى . الدَّارِبَة - مؤنث ( الدَّرِب ) است . الدارَة - ج دَارَات و دُور [ دور ] : حلقه ، هاله‌ى دور ماه ، محلّ ، قبيله ؛ « دَارَاتُ العَربِ » : اماكنى است در عربستان حدود يكصد و ده مكان ويژه‌ى عرب . الدَّارِج - معمول ، متداول ، رايج ؛ « الكَلامُ الدَّارِج » : زبان معمول و متداول ؛ « تُرابٌ دارِج » : خاكى كه باد آن را برانگيزد و درهم پيچد . الدَّارِجة - ج دَوَارِج : مؤنث ( الدّارج ) است ، دست يا پاى ستور . دَارَسَ - مُدَارَسَةً و دِرَاساً [ درس ] الكتبَ : كتابها را خواند ، مطالعه كرد ، كتاب را هر يك براى ديگرى خواند . الدَّارِس - ج دَوَارِس : « الرَّسْمُ الدارِسُ » : اثرى كه پاك و محو شده باشد . الدارَصِيني - ( ن ) : درخت دارچين كه معمولا در هند و يا چين مىرويد . الدَّارع - فا ، آنكه زره پوشيده باشد . الدَّارِعَة - مؤنث ( الدّارع ) است ، - ج دَوارع ( ا ع ) : كشتى جنگى كه پوشش آن از فولاد باشد . دارَكَ - مُدَارَكَةً و دِرَاكاً [ درك ] هُ : به او ملحق شد ، به وى رسيد ، - الشَّيءَ : چيزى را به چيزى پيوست كرد يا ضميمه نمود . الدَّارِم - « عُضْوٌ دارِمٌ » : عضوى نرم و جدا شده از جاى خود . الدَّارِيّ - [ دور ] : دارنده‌ى دامها و ستوران ، عطار ، منسوب به ( دارين ) كه موضعى است در بحرين و به آنجا از هندوستان مشك وارد ميكردند . داسَ - - دَوْساً و دِيَاساً و دِيَاسَةً [ دوس ] الشيءَ : آن چيز را زير پاى خود لگد كرد ، - هُ : او را خوار و زبون كرد ، - السيْفَ : شمشير را صيقلى و برّاق كرد ، - الزرْعَ : كِشت را درو كرد . الدَّاسُوس - [ دسّ ] : جاسوس . الدَّاشِن - من الثياب : جامه‌ى نو كه هنوز پوشيده نباشند ، - منَ الدُّور : خانه‌ى نوساز كه هنوز در آن ساكن نشده باشند . اين واژه فارسى است . داعَى - مُدَاعَاةً [ دعو ] هُ : آهنگ او كرد و چيزى خواست ، - الحَائِطَ : ديوار را خراب كرد . داعَبَ - مُدَاعَبَةً [ دعب ] هُ : با او مداعبه و مزاح يا شوخى كرد . الدَّاعِب - مترادف ( الدَّعِب ) است به معناى شوخى كننده . الدَّاعِر - ج دُعَّار : فا ، پليد و ناپاك ، مفسد . الدَّاعِرَة - مؤنث ( الداعِر ) است . داعَكَ - مُدَاعَكَةً [ دعك ] هُ : با او دشمنى و پيكار سخت كرد ، او را سرگردان كرد ، - الأَمْرَ : بر آن كار ممارست و مواظبت كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الدَّاعِك - فا ، احمق . الدَّاعِكَة - مؤنث ( الداعِك ) است ، احمق . الدَّاعِي - ج دُعَاة [ دعو ] : فا ، آنكه مردم را بدين يا مذهب خود دعوت كند ، - ج دَوَاعٍ « : سبب ، علت . الدَّاعِيَة - ج داعِيَات و دَوَاعٍ : مؤنث ( الدَّاعي ) است به معناى زنى كه مردم را به دين يا مذهب خود دعوت كند ، - ج دَوَاعٍ : سبب ، علت ؛ « الدوَاعي » : مقتضيات ، مصالح و خواسته‌ها ؛ « لِدَوَاعٍ صِحّيّة » : از نظر مسائل بهداشتى ؛ « من دَوَاعي سُرُوري انْ » : آنچه كه باعث شادمانى و خرسندى من است آنست كه . . . الدَّاغِر - مرد پست و بد اخلاق ، پليد و ناپاك ، خوار ، زبون . داغَشَ - مُدَاغَشَةً [ دغش ] حول الماء : از تشنگى به دنبال آب گشت ، - الماءَ : آب را با شتاب نوشيد . الدَّاغِصَة - ج دَوَاغِص ( ع ا ) : استخوان گرد و متحرك سر كاسه‌ى زانوى انسان . اين واژه را در زبان متداول ( صَابُونَةُ الرّكْبة ) گويند ، گوشت ذخيره شده ، آب صاف و زلال . الدَّاغِلَة - حقد و كينه‌ى پنهانى . دافَ - - دَوْفاً [ دوف ] الدواءَ و نحوَهُ : دارو و مانند آن را بهم آميخت ، دارو را در آب ريخت تا ذوب شود و آن را بهم زد تا سفت شود . دافَّ - مُدَافَّةً [ دف ] : شتاب كرد ، - الجَرِيحَ وَعَلَيه : بر زخمى حمله‌ور شد و او را كشت . الدَّافَّة - [ دفّ ] : لشكرى كه به سوى دشمن شتابد ، گروه مردم كه از شهرى به شهرى ديگر درآيند . دَافَعَ - مُدَافَعَةً و دِفَاعاً [ دفع ] عنهُ : از او پشتيبانى كرد و برايش پيروزى بدست آورد ، - عنهُ الأَذَى : سختى و ناراحتى را از وى بر طرف كرد ، - هُ : بر او سخت گرفت ، - هُ عن حَقِّهِ : پس از مدتى سرگردانى حق او را نپرداخت . الدّافِع - باعث ، سبب ؛ « بِدَافِع كَذا » : به علت فلان چيز ؛ « القُوَّة الدافِعَة » : نيروى دافعه كه از مركز يا وسط دفع شود . الدَّافِق - آنچه كه پر باشد و آب از اطراف آن فرو ريزد . داقَ - - دَوْقاً و دُؤُوقاً و دُؤُوقَةً و دَوَاقَةً الطعامَ : غذا را چشيد . داقَفَ - مُدَاقَفَةً [ دقف ] هُ : با او مقاومت كرد و جلوى او را گرفت . اين واژه در زبان متداول رايج است . داكَ - - دَوْكاً و مَدَاكاً [ دوك ] القومُ : آن قوم بيمار شدند ، سرگشته و سرگردان شدند ، - الشيء : آن چيز را كوبيد و سابيد و آرد كرد . دَاكَشَ - مُدَاكَشَةً [ دكش ] هُ : با او معاوضه و تبديل كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است . دالَ - - دَوْلَةً الزمانُ : روزگار گرديد و از حالى به حالى شد ، - تْ دولة الاسْتِبدَادِ : زمان و دوران حكومت استبدادى پايان يافت ، - الثوبُ : جامه كهنه شد ، - بَطْنُهُ : شكم او فروهشته شد ، - دَالَةً و دَوْلًا : مشهور و