فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

377

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الخُوذَة - ج خُوَذ [ خوذ ] : كلاه خود كه جنگجويان بر سر نهند . خَوِرَ - - خَوَراً [ خور ] : سست و ناتوان شد ، شكسته شد ، - تْ قُوَّةُ المَرِيضِ : نيروى بيمار از دست رفت . خَوَّرَ - تَخْويراً : ناتوان شد ، سست شد ، - الرجُلَ : آن مرد را به سستى نسبت داد ، - تِ الأرضُ : زمين از بسيارى باران رُفته شد و خاك آن زدوده شد ، - مِن الجُوِع : از فرط گرسنگى نيروى او كم شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الخَوْر - زمين گود و فرو رفته . الخَوَر - [ خور ] : ضعف و ناتوانى . الخُورُس - مقام خدمتگزاران مذهبى . اين واژه يونانى است . الخُورِي - ج خَوَارنة : كاهن . اين واژه يونانى است ؛ « الخُورِي الأُسْقُفِي » : جانشين اسقف مسيحى ، رتبه‌اى در كليساى شرقى . خَوْزَقَ - خَوْزَقَةً [ خزق ] هُ : او را بر روى خازوق نهاد . به واژه‌ى ( الخازُوق ) مراجعه شود . الخَوْزَلَى - [ خزل ] : راه رفتن سخت و سنگين . خَوَّسَ - تَخْوِيساً [ خوس ] الشيءَ : آن چيز را كم كرد . الخَوْشَان - [ خوش ] ( ن ) : گياهى است ترش مزه . الخَوْشَانة - ( ن ) : واحد ( الخَوْشان ) است . خَوِصَ - - خَوَصاً [ خوص ] : چشم او در سرش فرو رفت ، - تِ الشَّاةُ : يك چشم گوسفند سياه و چشم ديگر آن سفيد و ساير پوستش سفيد شد . الخُوص - [ خوص ] : برگ درخت نخل خرما . الخَوْص - مترادف ( الخُوص ) است . الخَوْصَاء - [ خوص ] : مؤنث ( الأَخْوَص ) است . الخُوصَة - واحد ( الخُوص ) است . خَوَّضَ - تَخْوِيضاً [ خوض ] الماءَ : به داخل آب شد . الخَوْض - [ خوض ] : مص ، - فى موضوع : مطالعه يا انديشيدن در امرى يا كارى ، بحث در موضوعي . الخَوْضَة - [ خوض ] : اسم مرّة از ( خاضَ ) است ، مرواريد . الخُوط - ج خِيطان [ خوط ] : شاخه‌ى نرم درخت ، هر شاخه‌ى درخت . خَوَّفَ - تَخْوِيفاً [ خوف ] هُ : او را ترسانيد ، - الطريقَ : راه را ترسناك كرد . الخَوْفُ - [ خوف ] : ترس ، بيم و هراس ؛ « خوفاً مِن » : از ترس اينكه ؛ « خوفاً على » : نگرانى از ، بيم از اينكه . خَوَّل - تَخْوِيلًا [ خول ] هُ الشيءَ : آن چيز را به او داد ، او را دارنده‌ى آن چيز كرد . الخَوَل - [ خول ] : جمع ( خَوْليّ ) است ، بردگان و كنيزان و جز آنها از حاشيه‌نشينان . اين واژه معمولا براى همه با يك لفظ به كار مىرود ولى گاهى براى مفرد لفظ ( خَائِل ) را به كار مىبرند . الخَوْلَع - [ خلع ] : ترس كه در دل و باطن انسان ايجاد شود و در نتيجه از آن وسواس پديد آيد ، احمق ، - ( ح ) : گرگ ، - ( ط ) : گونه‌اى غذا كه از آرد سازند . خُولطَ - [ خلط ] في عقله : عقل او پريشان و مختل شد . الخَوْليّ - ج خَوَل [ خول ] : نگهدارنده‌ى خوب از مال ، و در زبان متداول بر نماينده يا وكيل باغها اطلاق مىشود . خَوَّنَ - تَخْوِيناً [ خون ] هُ : او را به خيانت نسبت داد ، متعهد او شد ، - هُ و خَوَّنَ منهُ : او را كوچك و تحقير كرد . خَوِيَ - - خَيّاً و خُوِيّاً و خَوَايَةً [ خوي ] المكانُ : آن مكان خالى شد . الخَوِي - [ خوي ] : شكم خالى ، گرسنه . الخَوِيّ - زمين هموار . الخَيَّاب - [ خيب ] « قَدْحٌ خَيَّابٌ » : آتش زنه كه روشن نشود . الخِيَار - [ خير ] : اسم است از ( الاخْتِيَار ) ؛ « خِيَارُ الشيءِ » : بهترين هر چيزى ، - ( ن ) : خيار كه از تيره‌ى قرعيات است ؛ « خِيَار شَنْبَر » ( ن ) : خيار چنبر كه در پزشكى از آن براى رفع يبوست مزاج استفاده مىشود . الخِيَارَة - ( ن ) : يك دانه خيار . الخَيَّاش - [ خيش ] : فروشنده پارچه‌ى كتانى . الخِيَاصَة - [ خوص ] : كارى با برگ درخت خرما معمول باشد . الخِيَاط - [ خيط ] : مترادف ( الإبرة ) است به معناى سوزن خياطي . الخَيَّاط - [ خيط ] : دوزنده ، خيّاط . الخِيَاطة - [ خيط ] : دوزندگى ، خياطي ؛ چرخ خياطي . الخَيَّاطَة - مؤنث ( الخَيّاط ) است . الخَيَال - ج أَخْيِلَة [ خيل ] : خيال و گمان ، رؤيا كه در خواب بينند . الخَيَّال - ج خَيَّالَة [ خيل ] : اسب سوار ، دارنده‌ى اسبان . الخَيَالات - [ خيل ] : شبحها يا چيزهائى كه در بيدارى به نظر انسان آيد كه خود از عوارض ديوانگى يا بيمارى است . الخَيَالَة - ج خَيَالات [ خيل ] : خواب و رؤيا ، شخص ، سيماى شخص ، آنچه از عكسها و چهره‌ها كه در خواب بينند ، چيزى را كه حيوانات و پرندگان خيال كنند انسان است . الخَيَالِيّ - [ خيل ] : منسوب به ( الخَيَال ) است ، آنكه بسيار خيال و گمان كند . الخَيَالِيَّة - [ خيل ] : نيروئى كه چيز را نگارش و مورد خيال قرار دهد . الخِيَام - [ خيم ] : هودجها . الخَيَّام - [ خيم ] : آنكه در خيمه‌ها سكونت كند ، چادرنشين ، سازنده‌ى چادر . الخِيَانَة - [ خون ] : بى وفائى و پيمان شكنى ؛ « خِيَانَةُ الأمانةِ » : خيانت در امانت ، - « خِيَانَة الوُعُود » : خلاف وعده و عهد ، - « خِيَانَةُ العُظْمى » : خيانت و جاسوسي براى دولتى بيگانه بويژه در مسائل جنگى يا بهنگام جنگ ، آنچه را كه رئيس دولت در انجام وظائف خود كوتاهى كند يا مرتكب