فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

374

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

« جاؤوا خُمَاسَ » : پنج نفر پنج نفر آمدند . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود . الخُمَاسِيّ - دارنده‌ى پنج ، - ( ه ) : شكل پنج ضلعى كه داراى اضلاع مساوى باشد . الخُمَاشَة - ج خُمَاشَات : زخم سطحى ، خراش جزئي . الخُمَال - دردى است در مفصلهاى انسان . الخُمَالَة - پر شترمرغ . الخَمَان - ( ن ) : درخت بَيْلَسَان . الخُمَّان - [ خمّ ] : مردم فرومايه ، جنس نامرغوب از متاع يا درختان . الخَمَّان - [ خمّ ] : مترادف ( الخُمَّان ) است . الخَمَّان - [ خمن ] : مردم پست و فرومايه ، نيزه‌ى سست . الخِمَّان - [ خمّ ] : مترادف ( الخُمَّان ) است . الخِمَّة - [ خمّ ] : زن ناسازگار . اين واژه در زبان متداول رايج است . خَمْخَمَ - خَمْخَمَةً [ خمخم ] : مترادف ( خَنْخَنَ ) است ، - المَاءُ و غيرُهُ : آب و جز آن گنديده و فاسد شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . خَمَدَ - - خَمْداً و خُمُوداً تِ النارُ : شعله‌ى آتش فرو نشست ولى آتش آن خاموش نشد ، - تِ الحُمَّى : تب فرو نشست و از سختى آن كاسته شد ، - المريضُ : بيمار غش كرد ، مرد . خَمِدَ - - خَمْداً و خُمُوداً : مترادف ( خَمَدَ ) است . خَمَرَ - - خَمْراً هُ : آن را پنهان كرد ، - الشهادة : گواهى و شهادت را كتمان كرد ، - فُلاناً : از فلانى خجالت كشيد ، - الرجُلَ : به آن مرد مي نوشانيد ، - العجينَ : در خمير مايه قرار داد . خَمِرَ - - خَمَراً الشيءُ : آن چيز از شكل و تركيب خود خارج شد ، - عَنْهُ : از او دور و پنهان شد ، - عنهُ الخبرُ : خبر از او پوشيده شد . خَمَّرَ - تَخمِيراً وجهَهُ : آن را پوشاند ، - بَيْتَهُ : ملازم خانه‌ى خود شد ، - العجينَ : در خمير مايه نهاد . الخَمْر - مي ، هر نوشابه‌ى مست كننده كه خرد را از كار اندازد . الخَمَر - گروهى از مردم و انبوهى آنها ، آنچه از درخت و جز آن كه كسى را پنهان كند . الخَمِر - « رَجُلٌ خَمِرٌ » : مردى كه خُمار و سردرد پس از مستى در او پديد آمده باشد . الخُمْرَة - ج خُمَر : دردسر و كسالتى كه پس از خوردن مى در انسان پديد آيد ، كف كه بر روى مىنشيند ، ظرفى كه در آن شراب سازند ، خُمره ؛ « خُمْرَة اللَّبن » : طفار ماست كه از آن مايه‌ى ماست بر شير زنند تا زودتر ماست بندد . الخَمْرَة - مترادف ( الخَمْر ) است . الخَمْرِيّ - منسوب به ( الخَمْر ) است ، - من الألْوَان : رنگ سياه مايل به سرخى ؛ « القَصيدة الخَمْرِيَّة » : شعرى كه در وصف مي سروده شده باشد . خَمَسَ - - خَمْساً القومَ : پنجمين نفر آن قوم بود ، يك پنجم مال آن قوم را گرفت ، - الحَبْلَ : ريسمان را با پنج رشته از نخ بافت . خَمَّسَ - تَخْمِيساً الشيءَ : آن چيز را در پنج ركن يا ضلع در آورد . الخُمْس - ج أَخْمَاس : يك پنجم از چيزى ؛ « ضَرَبَ اخْمَاسَهُ فِي اسْدَاسِهِ » يا « ضَرَبَ اخْمَاساً لأَسْداس » : در مكر و فريب و خدعه كوشيد . الخُمُس - مترادف ( الخُمْس ) است . الخَمْسَة - ( ع ح ) : اسم عدد است براى معدود مذكر . و معدود مؤنث را ( خَمْس ) گويند . الخَمْسُون - پنجاه . اين واژه عدد عقود است و از نظر اعراب ملحق به جمع مذكر سالم است كه رفع آن با واو ، و نصب و جر آن با ياء است ؛ « عيدُ الخَمْسِين » در اصطلاح مسيحيان عيد عنصره مىباشد . خَمَشَ - - خَمْشاً و خُمُوشاً الوجهَ : چهره را خراشانيد و بر آن سيلى زد . خَمَّشَ - تَخْمِيشاً هُ : آن را بسيار خراشانيد . الخَمْش - ج خُمُوش : مترادف ( الخَدْش ) است . خَمَصَ - - خَمْصاً و خُمُوصاً الجرحُ : ورم زخم فرو كشيد و رفت ، - خَمْصاً و خُمُوصاً و مَخْمَصَةً هُ الجوعُ : گرسنگى شكم او را كوچك و لاغر كرد ، - البطنُ : شكم خالى و لاغر شد . خَمِصَ - - خَمِيصاً البطنُ : شكم خالى و لاغر شد . خَمُصَ - - خَمْصاً و خُمُوصاً و مَخْمَصَةً البطنُ : مترادف ( خَمِصَ ) است . الخُمْصَان - ج خِمَاص : « خُمْصانُ الحَشَى » : آنكه داراى شكمى لاغر و كوچك باشد . الخَمْصَان - ج خِمَاص : « خُمْصانُ الحَشَى » : مترادف ( الخُمصَان ) است . الخُمْصَانة - ج خُمْصَانَات : « خُمْصَانةُ الحَشَى » : زنى كه داراى شكم و پهلوى لاغر است . الخَمْصَانة - ج خَمْصَانَات : « خَمْصَانةُ الحَشَى » : مترادف ( الخُمصَانة ) است . الخَمْصَة - مترادف ( الجَوعَة ) است . خَمَلَ - - خُمُولًا ذكرُهُ أو صوتُهُ : نام او فراموش يا صداى او نرم و آهسته شد ، - خَمْلًا البُسرَ : غوره‌ى خرما را در كوزه و مانند آن نهاد تا نرم شود . خُمِلَ - به بيمارى درد مفاصل دچار شد . الخَمْل - خرده‌هاى موى يا پرزهاى پشم يا مانند آنها كه بهنگام بافت بر روى پارچه باشد ، پر شترمرغ . الخَمْلة - پيراهن مخمل ، قطيفه يا حوله ، و در زبان متداول به معناى حيرت و شگفتى يا افتادن در بلا و سختى مىباشد . خَمَنَ - - خَمْناً الشيءَ : درباره‌ى آن چيز با حدس و گمان سخن گفت ، آن چيز را تخمين زد و ارزيابى كرد . خَمَّنَ - تَخْمِيناً الشيءَ : مترادف ( خَمَنَ ) است . الخَمُّود - جائى كه آتش را در آن ريزند تا خاموش شود . الخَمُوش - ( ح ) : پشه . الخَمِير - مايه‌ى خمير ، نان كه خمير آن ترش شده باشد .