فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
368
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
خَطُرَ - - خَطَراً و خُطُورَةً : صاحب مقام و منزلت شد . الخَطْر - پيمانهايست بزرگ ، آنچه از كرك كه بر روى كفل شتر برآيد ، ابرى كه پديد آيد و زود درگذرد . الخِطْر - ج أَخطار : آن مقدار از كرك كه بر روى كفل شتر در آيد ، ابر زودگذر ، شير آميخته با آب بسيار ، شاخهى درخت ، گروه شتران بسيار ، - ( ن ) : گياهى است كه با آن خضاب كنند . الخَطَر - ج أَخْطَار : بزرگى و شرافت و بلند مرتبگى ، مثل و مانند و همسان كه بزرگى و قدر گفته شود ، مشرِف شدن بر هلاك و نابودى ؛ « رَكِبُوا الأَخْطَار » : خود را به خطرها افكندند ؛ « اشَارةُ الخَطَر » : علامت خطر يا زنگ خطر كه معمولا در قطار راه آهن براى جلوگيرى از خطر نصب كنند ؛ « مُعَرَّضٌ للخَطَرِ » : آنكه مورد تهديد و كشتن قرار گيرد ، و نيز واژهى ( الخَطَر ) به معناى آنچه كه مورد رهن و شرط از قبيل مسابقه قرار گيرد مىباشد ، ج خِطَار و جج خُطْر . الخَطِر - بلند مرتبه و عاليقدر ، خود بزرگ بين . الخَطْرَة - اسم مرّه است . الخِطْرَة - ( ن ) : واحد ( الخِطْر ) است براى گياهى كه از آن خضاب سازند . خَطَّطَ - تَخْطِيطاً [ خطَّ ] : خط كشى كرد ، نقشه كشيد يا وضع كرد ، - الخُطُوطَ : خطها را كشيد ، - البلادَ : براى كشور مرز و حدود تعيين كرد . خَطَفَ - - خَطْفاً هُ : آن را ربود يا با شتاب گرفت ، - خطفاناً : با شتاب راه رفت . خَطِفَ - - خَطْفاً الشيءَ : آن را با شتاب برد ، - البَرقُ البصَر : برق ديد چشم را گرفت ، - السمعَ : استراق سمع كرد ، پنهانى به سخن ديگرى گوش كرد . خَطَّفَ - تَخْطِيفاً : مبالغهى ( خَطِفَ ) است . الخَطْف - مص ، ربودن ، ربودن و گريختن . الخَطْفَة - دزدى ، ربودن چيزى از صندوق اداره يا دولت ، بركندن و كشيدن عضوى از اندام حيوان توسط جانور درنده ، يك بار با شتاب كمى شير دادن زن به كودك . خَطِلَ - - خَطَلًا في كلامهِ : در سخنان خود بسيار ناهنجار آورد ، منطق سرگردان ، شتاب ، سبكى و و خفّت . الخَطَل - مص ، احمقى ، سخنان پوچ و فاسد ، منطق و گفتار سرگردان ، شتاب ، سبكى و خفّت . الخَطِلْ - ج أَخطَال : آنكه سخن پوچ و فاسد گويد ، احمق ، آنكه با سرعت طعنه يا نيزه زند ، - مِنَ السّهَام : تيرى كه بهدف نخورد ؛ « رجُلٌ خَطِلٌ بِالْمَعْرُوف » : مردى كه در عطا و بخشندگى شتاب كند ؛ « ثوبٌ خَطِلٌ » : پيراهن بلند و زبر و خشن كه بر روى زمين كشيده شود . الخَطْلَاء - مؤنث ( الأَخْطَل ) است . خَطَمَ - - خَطْماً هُ بالخِطَام : چوب در بينى شتر قرار داد ، - الرّجُلَ : بر بينى آن مرد زد ، - هُ بِالْكَلَام : او را خاموش و ساكت كرد ، كمان را با زه آويخت . خَطَّمَ - تَخْطِيماً هُ بالخِطَام : شتر را با خِطام ( چوب ) در بينى مهار كرد . الخَطْم - مص ، بينى انسان ، نوك پرنده ، جلوى بينى و دهان ستور ، امر يا كارى پر شكوه و جلال . الخَطْمَاء - مؤنث ( الأَخْطَم ) است . الخَطْمِيّ - ( ن ) : مترادف ( الخِطْمِيّ ) است . الخِطْميّ - ( ن ) : گياهى است از رستهى خبّازيات ( پنير كيان ) كه داراى ساقهى بلند و برگهاى پهن و گلهاى شيپورى به رنگهاى سرخ و سفيد . اصل اين گياه از خاورميانه است ، - ( ن ) : گياهى است ديگر از همين تيره كه در مكانهاى مرطوب مىرويد و فوائد و خواص پزشكى دارد و از آن بعنوان داروى ملَيّن استفاده مىشود . الخَطْمِيَّة - ( ن ) : واحد ( الخَطْمِيّ ) است . الخِطْمِيَّة - ( ن ) : واحد ( الخِطْمِىّ ) است . الخُطْوَة - ج خُطًى و خُطْوَات و خُطَوَات و خُطُوَات [ خطو ] : گام ، قوم . اين واژه را در زبان متداول ( فَشْخَة ) گويند ، مسافت ؛ « اتَّخَذَ خُطْوَةً حَاسِمَة » : گام قاطع در آن كار برداشت ؛ « تَقَدَّمَ خُطْوَةً فَخُطْوَةً » : آهسته گام برداشت و پيش رفت ؛ « سَارَ فى خُطَاهُ » : در پى او و بدنبال او رفت . الخَطْوَة - ج خَطَوَات و خِطَاء : اسم مَرّه از ( خَطَا ) است ، مترادف ( الخُطْوَة ) است ، - فى الْمسَاحَة : و در مساحت عبارت از شش گام است . الخُطُورَة - اهميّت ؛ « قَضِيَّةٌ على جَانِب منَ الخُطُورَة » : مسألهايست خطرناك و پر اهميت ، تنومندى و درشتى ، سعى و كوشش . الخَطُوط - رنگى كه زنان ابروان خود را با آن خضاب كنند ، وسمه ، آنكه اثر پاهايش بر زمين بماند . خُطِّىَ - [ خطو ] عنه الشيءُ : آن چيز از وى بر كنار شد . الخَطِّيّ - ج خَطِّيَّة [ خطَّ ] : نيزهاى كه منسوب به ( الخَطَّ ) باشد . در اينجا واژهى الخَطَّ به معناى بندرى است در بحرين كه در آنجا نيزهها سازند و فروشند . الخَطِيئَة - ج خَطَايا و خَطِيئَات [ خطأ ] : گناه ، و گويند كه بر گناه عمدى اطلاق مىشود . الخَطِيب - ج خُطَبَاء : سخنران ، خطيب ، خطاب كننده . الخِطِّيب - ج خِطِّيبُون : آنكه زني را خطبه يا نامزد خود كند . الخِطِّيبَى - زنى كه مرد او را خطبه كرده باشد . الخَطِيَّة - [ خطو ] : مترادف ( الخَطِيئَة ) است . الخَطِير - ج خُطْر : بلند مرتبه ، عاليقدر ، بزرگوار ، مُهمّ ؛ « خَطِيرُ الشأْن » : بسيار مهم و عاليقدر ، مثل و مانند ؛ « ليس لهُ خطيرٌ » : او همانندى ندارد ، وعيد ، نشاط ، زمام و طناب ، تاريكى شب . الخَطِيف - آنكه تند و با شتاب راه رود . الخَطِيفة - دخترى كه وسيلهى مرد ربوده