فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
358
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
بازار باز شد يا كساد شد ، - تِ الأُمور : كارها در هم بر هم شد ، - الشيءُ : آن چيز فاسد شد ، - الرجُلَ : عطاى آن مرد را كم كرد يا بريد . الخُدْعَة - فريب ، گول زدن ، آنكه فريب خورد ، مكر و حيله . الخُدَعَة : آنكه بسيار فريبنده و خدعهگر باشد . خَدَمَ - - خِدْمَةً و خَدْمَةً هُ : براى او كار كرد ، - هُ خِدَماتٍ كثيرةً : به او يارى و كمكهاى بسيار كرد ، - مَصَالِحَ فلانٍ : براى فلانى سودمند بود و به وى سود رسانيد ، - القُدَاسَ : به كاهن كمك كرد و دستيار او شد . الخَدْمَاء - مؤنث ( الأَخْدَم ) است . الخَدْمَة - ساعتى از شب يا روز . الخِدْمَة - ج خِدَم و خِدمَات : كمك و مساعدت به ديگرى ؛ « خِدْمَةً للحقيقة » : خدمتى كه براى حقيقت انجام شود ؛ « الخدْمَةُ العسكرية » : خدمت سربازى ؛ « الخِدْمَةُ الإجباريّة » : خدمت الزامى زير پرچم ؛ « فى خِدْمَتِكُم » : در خدمت شما ؛ « الْخِدمَات » : در اصطلاح اقتصاد به معناى صادرات منظور نشده از قبيل ترانزيت و اعادهى صادرات و جهانگردى و غيره . الخَدَمَة - ج خَدَم و خِدَام و خَدَمَات : خلخال ، پاى برنجن ، ساق ، حلقهى قوم ، تسمهاى از چرم بسان حلقه كه بر دست شتر بندند . الخِدَمَة - تسمهاى از چرم بسان حلقه كه بر دست شتر بندند . الخِدْن - ج أخْدَان : دوست و يار و همدم . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود . الخُدَنَة - آنكه با مردم بسيار دوستى و محبت كند . الخَدُوج - خُدُوج و خِدَاج و خَدَائِج : بچهى ستور كه ناقص به دنيا آمده يا قبل از زمان طبيعى زائيده شده باشد . الخَدُوش - آنچه كه بسيار خراش زند يا بگزد ، مگس ، كك . الخَدُوع - ج خُدُع : آنكه بسيار حيله و خدعه زند . الخَدِيج - مترادف ( الخَدُوج ) است . الخَدِيعَة - ج خَدَائِع : مكر و حيله ، آنچه كه با آن گول زنند يا فريب دهند . الخَدِيم - خدمتگزار ، برده . الخَدِين - مترادف ( الخِدْن ) است . الخُدَيْوِيّ - لقبى است كه در گذشته بر عزيز يا حاكم مصر اطلاق مىشده است . اين واژه فارسى است به معناى پادشاه يا وزير يا مهتر . خَذْرَفَ - خَذْرَفَةً [ خذرف ] : شتاب كرد ، - هُ بِالسيفِ : دست و پاى او را بريد . الخُذْرُوف - ج خَذَارِيف : آنكه در راه رفتن شتاب كند ، صفحهايست دايرهاى كه داراى دو سوراخ است و در آنها نخ كنند و سپس با دو دست آن را به حركت درآورند تا صداى مهيبى از آن خارج شود . نام ديگر آن ( الخَرَّارة ) است ، گونهاى بازى كودكان كه به آن ( البُلْبُل ) نيز گويند ، گروه شتران كه با هم روند . خَذَلَ - - خَذْلًا و خَذْلَاناً و خِذْلَاناً فلاناً و عنهُ : او را تنها گذاشت و به وى يارى نكرد ، - تِ الظبْيَةُ : آهو از گروه آهوان عقب افتاد و تنها شد . خَذَّلَ - تَخْذِيلًا عنه أَصحابَهُ : دوستان او را از يارى و اعانت به وى باز زد ، - هُ : او را به شكست و ترك جنگ وادار كرد . الخَذُول - آنكه بسيار از يارى و اعانت ديگران بازماند ، - مِن الظَّبَاءِ : آهوئى كه از گروه خود بازمانده و تنها شده است ؛ « رجُلٌ خَذُول الرجْلِ » : آنكه پايش بر اثر ضعف يا بيمارى يا مستى حركت نكنند و نتواند راه رود . خَرَّ - - خَرِيراً [ خرّ ] الماءُ أو الريحُ : صداى آب يا وزيدن باد شنيده شد ، - النَّائِمُ : آن مرد در خواب خُرخُر كرد ، - خَرّاً و خُرُوراً : از بالا به پائين افتاد ، - الرجُلُ : آن مرد بدرود زندگى گفت ، - لِلَّهِ ساجداً : بدرگاه خداوند سجده كرد ، - لِوَجْهِهِ : از روى بر زمين افتاد ، - بين يَدَيْهِ : در برابر او سجده كرد ، - تحت قَدَمَيْهِ : خود را جلوى پاى او انداخت و فروتنى كرد ، - عليهم : از جاى ناشناسى بر آنها حمله كرد . الخُرّ - ج خِرَرَة [ خرّ ] : دهانهى آسياب كه در آن گندم ريزند ، زمينى كه سيل در آن اثر گذارده باشد ، - ( ع ا ) : بيخ گوش . الخَرَاب - ج أَخْرِبة و خِرَب : ويران ، ويرانه ، اين واژه متضاد ( العمَار ) است . الخُرَابة - گودى بالاى ران ، سوراخ سوزن ، هر سوراخ دايرهاى مانند سوراخ گوش . الخُرَّابَة - « خُرَّابَةُ الإبْرةِ » : سوراخ سوزن . الخَرَّابَة - « خَرَّابَةُ الإبْرةِ » : سوراخ سوزن . الخَرَابِيش - « خَرَابِيشُ الخَطَّ » : خطوط كج و معوج ؛ « خَرَابِيشُ الدجَاج و نحوِها » : اين تعبير در زبان متداول به معناى خطهائى است كه مرغ با ناخنهاى خود بر زمين كشد . الخُرَاج - ج أَخْرَاج و أَخْرِجَة و جج أَخَارِيج : مترادف ( الخَرَاج ) است ، - ج خُراجات : آنچه كه از بدن مانند دُمّل خارج شود . الخَرَاج - ج أَخْرَاج و أَخْرِجَة و جج أَخَارِيج : كه از غلهى زمين و اموال گرفته شود ، ماليات زمين ، جزيه كه در بلاد اسلام از اقليتهاى مذهبى گرفته مىشود . الخِرَاج - ج أَخْرَاج و أَخْرِجَة و جج أَخَارِيج : مترادف ( الخَرَاج ) است . الخُرَاجَة - واحد ( الخُراج ) است كه بر پوست بدن درآيد . الخَرَادِل - پارههاى گوشت . الخَرَادِيل - « لحمٌ خَرَادِيلُ » : گوشت پاره پاره يا تكه تكه شده . الخَرَّار - [ خرّ ] : آنكه در خواب خُرخُر بسيار كند . الخَرَّارَة - مؤنث ( الخَرّار ) ، گونهاى بازى كودكان كه به آن ( الخُذْروف ) گويند . الخَرَّاز - كفاش يا كفشدوز . الخِرَازَة - كفاشى .