فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
351
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
خ الخاء خ - حرف هفتم از حروف الفبائى است كه از حروف حَلْقِى بشمار است و در حساب جُمّل ( ابجد ) عبارت است از ( 600 ) . الخَائِب - [ خيب ] : فا . الخَائِف - ج خُوَّف و خُيَّف و خِيَّف و خائِفُون [ خوف ] : فا ؛ « خائِفٌ مِن » : از چيزى ترسناك است ؛ « خَائِفٌ على » : بر چيزى نگران است . الخَائِل - [ خول ] : فا ، واحد ( الخَوَل ) است ، - ج خَالَة : مُتكبر ، خود بزرگ بين . الخَائِن - ج خُوَّان و خَانَة و خَوَنَة [ خون ] : فا . الخَائِنَة - [ خون ] : مؤنث ( الخائن ) است ، خائن كه تاء براى مبالغه است مانند ( رَاوِيَة ) : آنكه بسيار روايت كند . خابَ - - خَوْباً [ خوب ] : بى چيز و بينوا شد . خابَ - - خَيْبةً [ خيب ] : آنچه را كه ميخواست بدست نياورد ؛ « خَابَ سَعْيُهُ » : كوشش او به جائى نرسيد ، نااميد شد . خابَرَ - مُخَابَرَةً [ خبر ] هُ : با او سخن گفت و مباحثه نمود ، با او در سهمى مانند يك سوم و يا يك چهارم شريك شد و مزارعه نمود . الخَابِز - نانوا ، نان فروش . الخَابِل - مُفسِد ، شيطان ، جِنّي ؛ « مَسَّهُ الخَابِلُ » : جن زده شد . الخَابِلَان - شب و روز كه در پى يكديگر آيند . الخَابُور - [ خبر ] ( ن ) : گونهاى درخت ، ميخ ويژه چوب و تخته كه معمولًا مورد استفادهى نجاران قرار مىگيرد . الخَابِئَة - ج خَوَابِئ [ خبأ ] : مترادف ( الخَابِيَة ) است . الخَابِيَة - ج خَوَابٍ [ خبأ ] : كوزهى بزرگ ؛ « بِنتُ الخَابِيَة » : مي ، شراب . الخَاتَام - ج خَوَاتِيم [ ختم ] : انگشترى يا حلقه كه در انگشت كرده و بر روى آن نام خود را نقش كنند ، مُهر كه با آن نام و نشان يا موضوعى را چاپ يا نقش زنند . الخَاتِر - خائن ، عهدشكن ، خيانت پيشه . خاتَلَ - مُخَاتَلَةً [ ختل ] هُ : او را فريب داد ؛ « خَاتَلَ الصَّيَّادُ » : شكارگر با حيله و نيرنگ شكار را گرفت . الخَاتَم - ج خَواتِم و خُتُم : مترادف ( الخَاتَام ) است ، آنچه كه با آن مُهر كنند ، پايان هر كارى ، مُهر ، گودى پشت گردن ؛ « خَاتَمُ الزوَاج » : حلقهى نامزدى . نام ديگر آن ( خَاتَمُ الخُطُوبة ) است . الخَاتِم - فا ، - خَوَاتِم و خُتُم : مترادف ( الخَاتَم ) است . الخَاتِمَة - ج خَوَاتِيم و خاتِمَات : مؤنث ( الخَاتَم ) است ، پايان و عاقبت و آخر هر كارى . خاتَنَ - مُخَاتَنَةً [ ختن ] هُ : داماد او شد ، - الرجُلَ : آن مرد را فريب داد . الخَاتُون - ج خَوَاتِين [ ختن ] : بانو ، خانم بزرگوار ، كدبانو . عرب اين نام را بر همسران پادشاهان اطلاق مىكنند . اين واژه تاتارى است . الخَاثِر - من اللَّبن و غيرِهِ : شير غليظ و پُر چربى ؛ « عَاقِلٌ خَاثِرٌ » : خردمندى كه به منتهاى درجهى عقل رسيده باشد . الخَاثِرَة - مؤنث ( الخَاثِر ) است . خادَّ - مُخَادَّةً [ خدّ ] هُ : در كار با او معارضه كرد . الخَادِج - ماده ستورى كه نوزاد خود را ناقص به دنيا آورده يا قبل از زمان طبيعى بزايد . الخَادِر - سست ، تنبل ، سرگردان . خادَعَ - مُخَادَعَةً و خِدَاعاً [ خدع ] هُ : او را فريب داد ، - العَيْنَ : چشم را در آنچه كه مىنگريست به شك و ترديد انداخت . الخَادِع - فا ، - مِن الدنَانِير : سكهى زر كم عيار ، دينار ناقص ؛ « طريقٌ خادِعٌ » : راه فريبنده كه گاهى آشكار و گاهى ناپديد مىشود . الخَادِعَة - مؤنث ( الخَادِع ) است ، خانهاى كه در خانهى ديگر باشد ، دربي كوچك در دربي بزرگ كه آن را در زبان متداول ( الخُوخَة ) گويند . الخَادِم - ج خُدَّام و خَدَم : خدمتگزار . اين واژه بر مؤنث نيز اطلاق مىشود . الخَادِمَة - مؤنث ( الخَادِم ) است . الخَادِميَّة - خدمتگزارى ، نوكرى . خادَنَ - مُخَادَنَةً [ خدن ] هُ : با او دوستى و رفاقت كرد . خاذَلَ - مُخَاذَلَةً [ خذل ] هُ : به او يارى نكرد . الخَاذِل - آهوئى كه از گلَّهى خود عقب افتاده و تنها مانده باشد ، - خُذَّال : آنكه از