فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
345
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
، - عند العامّة ( طب ) : دانههائى است كه در داخل دهان بيرون زند و موجب درد و ناراحتى شود . اين تعبير در زبان متداول رايج است ؛ « حَمْوُ الشمس » : گرما و تابش خورشيد . الحَمُو - مثنّاه حَمَوَانِ ، ج أَحْمَاء [ حمو ] : پدر شوهر يا پدر زن . اين واژه از اسماء خمسه است و اعراب آن در حال رفع با واو و در حال نصب با الف و در حال جر با ياء است و همواره مضاف مىباشد مانند ( هذا حَمُوهُ و رَأَيْتُ حَمَاهُ و مَرَرْتُ بِحَميِهِ ) . الحَمُود - مترادف ( الحَمِيد ) است به معناى ستوده . الحُمُوضة - مزهى ترشى ، ترشى ؛ - « مُوَلِّدُ الحُمُوضةِ » : اكسيژن . الحَمُّوقة - آنكه حماقت بسيار دارد ، بسيار احمق . الحَمُول - « حَمُولُ البحرِ » : گياهان دريائى . الحَمُولة - بار كه بر روى ستوران حمل كنند . حَمِيَ - - حَمِيَّةً و مَحْمِيَّةً [ حمي ] من الشيء : از انجام آن كار بيزار و روى گردان شد ، - حَمْياً و حُمِيّاً و حُمُوّاً تِ النارُ : گرماى آتش سخت شد ، - عليه : بر او خشمگين شد ، - الوطيسُ : جنگ سخت در گرفت . الحَمْي - [ حمي ] : « حَمْيُ الشمس » : گرماى آفتاب . الحَمِيّ - [ حمي ] : آنكه تحمّل ستم را نداشته باشد ، آنكه مورد حمايت باشد ، بيمارى كه از خوردن آنچه برايش زيان دارد منع شده باشد . الحُمَيَّا - [ حمي ] : آغاز و سختى خشم ؛ - « فلانٌ شديد الحُمَيّا » : او سخت خشم و صاحب غيرت است . الحِمْيَة - [ حمي ] : پرهيز بيمار از چيزى كه خوردنش زيان داشته باشد ؛ « المِعْدَةُ بيت الداء و الحِمْيَةُ رأس كلِّ دواء » : معده خانهى بيمارى است و پرهيز اولين دارو است ، آنچه كه مورد حمايت و نگهدارى باشد . الحَمِيَّة - [ حمي ] : بزرگمنشى كه رمز حمايت كردن است ، مروت و جوانمردى ، خشم و بد اخلاقى ؛ « الحَمِيّةُ القَومِيّة » : تعصب قومى ، نژاد پرستى . الحَمِيدَ - مترادف ( الحامِد و المحمود ) است به معناى ستوده . الحَمِيدَة - مؤنث ( الحميد ) است . الحُمَيْرَة - ( طب ) : مترادف ( الحُمْرة ) است به معناى سرخى . اين واژه در زبان متداول رايج است . الحَمِيس - دلير ، دلاور ، سخت ، تنور . الحِمَيْسَة - ( ط ) : غداى قليه . الحميص - دانههاى برشته و بو داده ، و در زبان متداول بر توتون يا تنباكوى سبز كه در آفتاب براى خشك شدن پخش كنند اطلاق مىشود . الحَمِيضة - ج حُمْض : زمينى كه در آن گياهان ( الحَمْض ) بسيار رويد . الحُمَيْقَى - ( طب ) : مترادف ( الحُماق ) است به معناى آبلهى گاوى . الحُمَيْقَاء - ( طب ) : مترادف ( الحُماق ) است . الحُمَّيْقَة - آنكه بسيار احمق است . الحَمِيل - مترادف ( المَحْمُول ) است ، بچه كه در شكم مادر باشد ، بچهى سر راهى كه او را بردارند و پرورش دهند ، كفيل ، غريب ، حرامزاده ، خس و خاشاك باز ماندهى سيل . الحَمِيلَة - ج حَمَائِل : دوال شمشير . الحَمِيم - ج حَمَائِم [ حمّ ] : آب گرم ، آب سرد ، گرما ، عرق ، باران كه پس از گرماى سخت بارد ، پارهاى آتش كه با آن بخور كنند ، - ج أَحِمَّاء : خويشاوندى كه به كار وى اهتمام ورزى ، دوست . الحَمِيمَة - ج حَمَائِم [ حمّ ] : آب گرم ، شير داغ . حَنَّ - - حَنِيناً [ حنّ ] : از فرط خوشى يا اندوه از خود صدا در آورد ، - تِ القوسُ : كمان صدا كرد ، - اليه : مشتاق وى شد ، - حَنَّةً و حناناً عليهِ : با او مهربانى و محبت كرد ، - - حَنّاً هُ : او را از آن كار بازداشت . حَنَا - - حَنْواً [ حنو ] الشيءَ : آن چيز را كج كرد يا تازد ، - الحَنِيَّة : پل را ساخت ، - حُنُوّاً عليه : به او تمايل كرد . حَنَى - - حِنَايَةً الشيءَ : آن چيز را كج كرد . حَنَّى - تَحْنِيَةً الشيءَ : آن چيز را تازد . الحِنَّاء - ج حُنُآن [ حنأ ] ( ن ) : حنا كه از آن براى خضاب استفاده كنند و در سرزمينهاى گرمسيرى كشت مىشود ؛ - « ابو الحِنَّاء » : پرندهايست كوچك با سينهاى سرخ رنگ . الحِنَّاءَة - ( ن ) : واحد ( الحِنَّاء ) است . الحَنَادِس - [ حندس ] : سه شب آخر هر ماه قمرى است كه در آن ماه نتابد . الحِنَاط - هر بوى خوشى است كه درون جسد مردگان ريزند تا نپوسد . الحَنَّاط - آنكه مرده را حنوط كند . الحَنَّاطِيّ - فروشندهى گندم . الحِنَاك - ج حُنُك : ريسمانى كه با آن لگام را بندند . الحَنَان - [ حنّ ] : مهربانى قلب ، بركت ، رزق و روزى ، رحمت ؛ « حَنَانَيْكَ و حَنَانَكَ يا ربُّ » : خدايا رحمت تو . الحَنَّان - [ حنّ ] : آنكه نسبت به چيزى عاطفه و مهربانى دارد ، بسيار مهربان ، از نامهاى خداوند متعال است ، - مِنَ السِّهامِ : تيرى كه بهنگام گردانيدن آن ميان انگشتان آواز دهد ؛ « طريقٌ حَنّان » : راهى آشكار و نمايان . الحَنَّانَة - [ حنّ ] : چرخ چاه كه به هنگام گردانيدن صداى نرمى از آن درآيد . اين واژه در زبان متداول رايج است . حَنَأَ - - حَنْأً [ حنأ ] المكانُ : كِشت آن مكان سبز و خرم شد . حَنَّأَ - تَحْنِيئاً و تَحْنِئَةً هُ : او را حنا بست ، با حناوى را خضاب كرد . حَنْبَلَ - حَنْبَلَةً [ حنبل ] : لوبيا خورد ، پوستين پوشيد . الحُنّبُل - ( ن ) : لوبيا . الحَنْبَل - پوستين فرسوده ، كفش .