فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

337

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

، - حفاً : پاى او از راه رفتن بسيار درد گرفت و ساييده شد ، بى كفش و پاى برهنه راه رفت ، - الفرسُ : سم اسب از بسيار راه رفتن ساييده شد . الحَفِي - ج حُفَاة [ حفو ] : پا برهنه . الحَفِيّ - ج حُفَوَاء [ حفو ] : آنكه در بخشش و نيكى و شادمانى مبالغه كند ، آنكه از وضع ديگرى پرسش بسيار كند ، آنكه حقيقت امرى را بداند . الحَفِيد - ج حُفَدَاء : نوه‌ى پسرى ؛ « هو حَفِيدى » : او پسر فرزند من است . الحَفِير - گودال . الحَفِيرَة - ج حَفَائِر : آن مقدار از زمين كه كنده شده باشد ، قبر . الحَفِيظَة - ج حَفَائِظ : مترادف ( الحِفْظَة ) است ، اسم است از ( المُحَافظة ) به معناى حمايت از خانواده و ناموس ، تعويذ دفع چشم زخم كه بر كودك آويزند ؛ « اهل الحَفَائِظ » : حمايت كنندگان از خانواده و ناموس و محارم . الحَفِيل - بسيار ؛ « جَمْعٌ حَفِيلٌ » : جمعى بسيار ؛ « مَكَانٌ حَفِيل » : جاى پر از جمعيت . حَقَّ - - حَقّاً [ حقّ ] الأمْرَ : آن امر را ثابت و لازم كرد ، - العقدةَ : گره را بست ، - الخبرَ : بر حقيقت خبر آگاه شد ، - هُ : بر فلانى درباره‌ى حقى كه مورد اختلاف بود چيره شد ، - حَقاً عليه ان يَفعلَ كذا : بر او لازم شد كه آن كار را انجام دهد ، - - حَقاً و حَقَّةً الأَمْرُ : آن امر ثابت و واجب شد ، - تِ الحَاجَةُ : نيازمندى سخت شد ، - - حَقَقاً الفرسُ : اسب سم پاى خود را بر جاى سم دست خود نهاد . الحُقّ - ج حِقَاق [ حقّ ] : خانه‌ى عنكبوت ، - ( ع ا ) : سر استخوان ران ، - ( ع ا ) : سر باز و ، - ( ع ا ) : حفره‌ى سر شانه ، زمين گرد و هموار ؛ « حُقُّ الطِّيب » : عطردان . الحَقّ - [ حقّ ] : مص ، - ج حُقوق : حقيقت . اين واژه ضد ( الباطل ) است ، موجود ثابت كه از نامهاى خداوند متعال است ، حزم و دور انديشى ، يقين ، امر مقرر ، مال و ملك ، مرگ ، بخت و اقبال ، عدل ، سزاوار ، شايسته ؛ « هو حَق بكذا » : او شايسته‌ى به آن چيز است ؛ « الحَقُّ المَدَنِي » : مجموعه‌ى قوانين مدنى ؛ « الحَقُّ القانوني » : در نزد مسيحيان به معناى قوانين كليسا است ؛ « حق الاستعمال » : حق استفاده از چيزهائى كه در مالكيت ديگرى است ؛ « حَق الانتفاع » : حق بهره‌بردارى از ملك يا ميوه‌ى ديگرى ؛ « حَق المُرُور » : حق عبور و مرور از داخل ملك ديگرى ؛ « بِالْحَقّ » : بدرستى ، در واقع ، در حقيقت ؛ « بحَقّ » : به عدل و انصاف ؛ « هو على حقٍّ » : او بر حق است ؛ « الحَقُّ مَعَكَ » : حق با تو است ؛ « الحَقُّ عليك » : تو در اشتباهى ؛ « هذا حَقّي عليكم » : حقى كه من بر شما دارم ؛ « كان مِن حَقِّهِ أن » : بر او لازم بود كه . . . ؛ « لهُ الحَق في » : در آن كار حق با او است ؛ « وَالحَقُّ يُقَال » : بتحقيق و در حقيقت ؛ « عرفَ حَقّ المَعْرِفَة » : بطور كامل دانست و يا شناخت همچنانكه گويند ( فَهِمَ حَقَّ الفهم ) : كاملًا فهميد ؛ « حَقّاً » : در واقع و حقيقت ، از حيث عدل و انصاف ؛ « حُقوقُ الدّار » : چيزهاى وابسته و مرافق خانه ؛ « الحقوق السِّيَاسِيَّة » : حقوق سياسى كه بمقتضاى آن حق شركت شهروندان در ادارهء امور كشور داده مىشود . الحِقّ - [ حقّ ] : ماده شترى كه از فرط پيرى دندانهايش ريخته شده باشد ، ، - مِن الإبِل : شتر چهار ساله . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود . الحِقَاء - [ حقو ] : شلوار يا جاى بستن آن در كمر ، - ( طب ) : دردى است در شكم كه بر اثر خوردن گوشت پديد آيد . الحِقَاب - ج حُقُب : كمربند زن كه بر آن زيور آويزد ، سفيدى در بن ناخن . الحُقَارَة - مترادف ( الحَقَارَة ) است . الحَقَارَة - خوارى و زبونى . الحِقَارَة - مترادف ( الحَقارَة ) است . الحَقَّانِيّ - [ حقّ ] : منسوب به ( الحقّ ) است مانند ( الرَّبَّانِي ) كه منسوب به ( الرَّبَّ ) است ؛ - « رجُلٌ حَقَّانِيّ » : مرد عادل . حقبَ - حَقَباً المطرُ : باران بند آمد ، - العامُ : در آن سال باران نيامد ، - الأَمرُ : آن كار تباه شد ، - المعدنُ : معدن به ته كشيد و چيزى در آن نماند ، - نائلُ فلانٍ : كرم و بخشندگى فلانى كم شد و قطع گرديد . الحُقْب - ج حِقَاب : هشتاد سال يا بيشتر ، سال يا سالها ، روزگار . الحُقُب - ج أَحْقَاب و أَحْقُب : مترادف ( الحُقْب ) است . الحَقَبَ - ج حُقُب : كمربند زن كه بر آن زيور آويزد ، كمربند كه بر تنگ شتر بندند . الحَقْبَاء - مؤنَّث ( الأحقَب ) . الحِقْبَة - ج حِقَب و حُقُوب : سال ، مدتى از زمان . الحُقَّة - ج حُقّ و حُقَق و حِقَاق [ حقّ ] : زن ، بلا ، ظرف كوچك . الحَقَّة - [ حقّ ] : حقّ ويژه ؛ « هذه حَقَّتِي » : اين حق ويژه‌ى من است ، حقيقت امر ، بلا ؛ « الرَّاحَة الحَقَّة » : راحت حقيقى به معناى صحيح آن ؛ « السَّعادَةُ الحَقَّة » : سعادت حقيقى ، واقعى . الحِقَّة - حق و آنچه كه لازم و واجب باشد . حَقَدَ - - حِقْداً و حَقْداً عليهِ : كينه‌ى او را به دل گرفت و منتظر فرصت شد تا وى را آزار دهد ، - المطرُ : باران نيامد ، - المعدنُ : معدن به ته رسيد و چيزى از آن بيرون نيامد ، - تِ الناقَةُ : ماده شتر فربه شد . الحِقْد - ج أَحْقَاد و حُقُود : كينه‌ى پنهانى در دل . حَقَرَ - - حَقْراً و حُقْرِيَّةً الشيءُ أو الرجُلُ : قدر و منزلت آن چيز يا آن مرد كم شد ، - هُ : او را تحقير كرد و خوار نمود . حَقِرَ - - حَقَراً : خوار و زبون شد . حَقُرَ - - حَقَارَةً : خوار و زبون شد .